A love that begins with jealousy ✨
A love that begins with jealousy ✨
part14:
ویو صبح: پاشدم دیدم که جیهوپ اون طرف تخت مثل بچه خوابیده همین طوری نگاهش میکردم محو زیبایش شده بودم واقعا انگار فرشته بود، ولی یه چیزی چطوری بهش اعتراف کنم؟ قبولم میکنه؟!(ات هنوز اتاقش اماده نیست و داخل اتاق جیهوپ هستش)
رفتم پایین دیدم که کوک داره صبحونه اماده میکنه بقیه هنوز خواب بودن...
داشتیم منو کوک صبحونه میخوردیم که از حق نگذریم جونگ کوک اشپزیش عالی بود..
ا-ت: اوپا... مرسیی خیلی خوشمزه شده😊
کوک: به... من گفتی اوپاا...؟
ا-ت: اره مشکلی داره؟
ا-ت: داشتیم ظرف های صبحونه رو جمع میکردیم من همین طور داشتم به اینکه چطور به جیهوپ اعتراف کنم فکرر میکردم...
ا-ت: اهاا.... فهمیدم 😁
کوک: چیرو ات؟
ا-ت: میگم... امروز همه با هم بریم سینمااا
کوک: امم... نه بریم شهربازی😊✨
ا-ت: نه سینماا😤
کوک: شهربازی...
ا-ت: سینما...
(دعوای ات و کوکی ادامه داشت)
ویو جیهوپ:
تو خواب ناز قشنگم بودم سروصدا میومد پاشدم دیدم ات نیست رفتم پایین دیدم کوکی و ات دارن با هم دعوا میکنن اومدم جداشون کنم ولی دیر بود همه اعضا بیدار شده بودن و داشتن نگاهشون میکردن..
کوکی: ا-ت میگم شهربازی...
ا-ت: ولی من دوست دارم بریم سینما😩
کوکی: ات فکر نکن تازه اومدی همه نگاها روی توعه من هرچی بگم اعضا اونو گوش میدن نه حرف توعه....
نامجون: دیدم کوکی داره با ات دعوا میکنه منو اعضا داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو کوکی اون حرف رو زد حرفش رو قطع کردم گفتم:
نامجون: عهه بسهه دیگه چرا اینقدر دعوا میکنید بی دلیل...
ا-ت:(کوکی اونطور که باهام صحبت کرد بغض کردم...)
جیهوپ:(کوکی اون حرف رو زد نامی حرفش رو قطع کرد ولی دیدم ات بغض کرده ساکت داره تو صورت عصبیه کوک نگاه میکنه)
کوک: نگاه کن ا-ت تو یه نمیتونی بغضت رو کنترل کنی بعد ایدل شدی احساساتت محکم نیست (نیشخنده)
ویو ا ت:
با حرفی که کوک گفت بغضم شکست داشتم مثل چی گریه میکردم اعضا داشتن نگران منو نگاه میکردن راست میگه کوکی من وقتی لیاقت ندارم چرا ایدل شدم هااا.... هااا بدو بدو رفتم داخل اتاق جیهوپ.....
ویو جیهوپ:
...........
پارت بعدی...... 😊✨
part14:
ویو صبح: پاشدم دیدم که جیهوپ اون طرف تخت مثل بچه خوابیده همین طوری نگاهش میکردم محو زیبایش شده بودم واقعا انگار فرشته بود، ولی یه چیزی چطوری بهش اعتراف کنم؟ قبولم میکنه؟!(ات هنوز اتاقش اماده نیست و داخل اتاق جیهوپ هستش)
رفتم پایین دیدم که کوک داره صبحونه اماده میکنه بقیه هنوز خواب بودن...
داشتیم منو کوک صبحونه میخوردیم که از حق نگذریم جونگ کوک اشپزیش عالی بود..
ا-ت: اوپا... مرسیی خیلی خوشمزه شده😊
کوک: به... من گفتی اوپاا...؟
ا-ت: اره مشکلی داره؟
ا-ت: داشتیم ظرف های صبحونه رو جمع میکردیم من همین طور داشتم به اینکه چطور به جیهوپ اعتراف کنم فکرر میکردم...
ا-ت: اهاا.... فهمیدم 😁
کوک: چیرو ات؟
ا-ت: میگم... امروز همه با هم بریم سینمااا
کوک: امم... نه بریم شهربازی😊✨
ا-ت: نه سینماا😤
کوک: شهربازی...
ا-ت: سینما...
(دعوای ات و کوکی ادامه داشت)
ویو جیهوپ:
تو خواب ناز قشنگم بودم سروصدا میومد پاشدم دیدم ات نیست رفتم پایین دیدم کوکی و ات دارن با هم دعوا میکنن اومدم جداشون کنم ولی دیر بود همه اعضا بیدار شده بودن و داشتن نگاهشون میکردن..
کوکی: ا-ت میگم شهربازی...
ا-ت: ولی من دوست دارم بریم سینما😩
کوکی: ات فکر نکن تازه اومدی همه نگاها روی توعه من هرچی بگم اعضا اونو گوش میدن نه حرف توعه....
نامجون: دیدم کوکی داره با ات دعوا میکنه منو اعضا داشتیم نگاهشون میکردیم که یهو کوکی اون حرف رو زد حرفش رو قطع کردم گفتم:
نامجون: عهه بسهه دیگه چرا اینقدر دعوا میکنید بی دلیل...
ا-ت:(کوکی اونطور که باهام صحبت کرد بغض کردم...)
جیهوپ:(کوکی اون حرف رو زد نامی حرفش رو قطع کرد ولی دیدم ات بغض کرده ساکت داره تو صورت عصبیه کوک نگاه میکنه)
کوک: نگاه کن ا-ت تو یه نمیتونی بغضت رو کنترل کنی بعد ایدل شدی احساساتت محکم نیست (نیشخنده)
ویو ا ت:
با حرفی که کوک گفت بغضم شکست داشتم مثل چی گریه میکردم اعضا داشتن نگران منو نگاه میکردن راست میگه کوکی من وقتی لیاقت ندارم چرا ایدل شدم هااا.... هااا بدو بدو رفتم داخل اتاق جیهوپ.....
ویو جیهوپ:
...........
پارت بعدی...... 😊✨
- ۲۶۲
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط