رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت دوم: تقابلِ نگاهها
سکوتِ سالن، حالا مثل یک تیغ تیز، بین آن دو نفر کشیده شده بود. تهیونگ هنوز روی نیمکت پیانو نشسته بود، اما شانههایش منقبض شده بودند. او از آن آدمهایی نبود که از غافلگیری خوشش بیاید؛ او از ورود ناخواندهها متنفر بود، مخصوصاً وقتی آن ورود، آرامشِ دنیایِ نوتهایش را به هم میزد.
تهیونگ با نگاهی سرد و پرسشگر، از شکاف در به بیرون خیره شد. او یک پسر جوان را دید که با دوربینِ بزرگی در دست، مثل یک دزد در تاریکیِ راهرو ایستاده بود.
جونگکوک میدانست که باید فرار کند، یا حداقل یک عذرخواهیِ مودبانه بگوید، اما پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند. او هنوز تحت تأثیر آن ملودیِ غمگین و آن تصویرِ باشکوهی بود که همین چند لحظه پیش دیده بود.
تهیونگ با صدایی که سعی میکرد محکم اما در عین حال آرام باشد، گفت:
«کسی اجازه نداره بدون اجازه وارد اینجا بشه.»
صدای تهیونگ، برخلاف انتظار جونگکوک، خشنی نداشت؛ بلکه مثل یک سازِ ویولنِ قدیمی، بم و باوقار بود، اما با لایهای از یخ پوشانده شده بود.
جونگکوک بالاخره توانست تکانی به خودش بدهد. او یک قدم به داخل سالن برداشت و با لبخندی که سعی میکرد کمی از حالتِ دستپاچگیاش کم کند، گفت:
«ببخشید… واقعاً متاسفم. من اصلاً نمیخواستم مزاحم تمرینت بشم. فقط… فقط داشتم دنبال یه زاویه برای عکاسی میگشتم که ناگهان اون صدا… یعنی اون موسیقی…»
جونگکوک مکث کرد. او نمیتوانست بگوید که آن موسیقی باعث شده بود نفسش در گلویش گیر کند.
تهیونگ با نگاهی که انگار داشت جونگکوک را از درون اسکن میکرد، پرسید: «عکاسی؟ برای کدوم پروژه؟»
جونگکوک کمی به خودش آمد و از حالتِ دفاعیِ تهیونگ کمی فاصله گرفت. «رشته عکاسی، سال دوم. دنبال یه موضوعِ مفهومی میگردم. چیزی که فراتر از ظاهر باشه. و… راستش رو بخوای، اون موسیقیای که مینواختی، دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش میگشتم.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت. این حرفِ جونگکوک یا خیلی صادقانه بود یا خیلی احمقانه. او به پیانوی بزرگش نگاه کرد و دوباره به پسرِ مقابلش. «موسیقی من فقط تمرین برای امتحان هفته آیندهست. چیزی برای عکس گرفتن نیست.»
اما جونگکوک عقب ننشست. او از آن آدمهایی نبود که وقتی چیزی را میخواهند، تسلیم شوند. او به سمت پیانو نزدیکتر شد، نه به عنوان یک مزاحم، بلکه به عنوان یک هنرمند که شیفتهی اثر شده است.
«اشتباه میکنی،» جونگکوک با اطمینان گفت. «موسیقی تو فقط صدا نیست. اون یه تصویره. یه تصویر از تنهایی که من میتونم با دوربینم شکار کنم.»
تهیونگ برای اولین بار، نگاهش را از چشمهای پرجذبه و جسورِ جونگکوک نگرفت. او در نگاهِ این پسر، چیزی دید که با بقیه دانشجویانِ دانشگاه فرق داشت؛ او در چشمانِ جونگکوک، آن «کنجکاویِ خالص» را میدید.
«پس اگه میخوای شکار کنی، باید بدونی که شکارچی نباید صدایِ شکار رو بشنوه،» تهیونگ با لحنی کنایهآمیز اما کمی نرمتر گفت و از روی نیمکت پیانو بلند شد. «چون وقتی صدا قطع بشه، جادو هم از بین میره.»
تهیونگ کیفش را برداشت و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، از کنار جونگکوک گذشت تا از سالن خارج شود. اما وقتی در حال رفتن بود، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«دفعه بعد… اگه میخوای عکاسی کنی، اول در بزن.»
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، به پشتِ سرِ تهیونگ خیره شد. او حتی وقتی که تهیونگ از سالن خارج شد، هنوز میتوانست طنینِ آن صدایِ بم و آرام را در گوشش حس کند. او به دوربینش نگاه کرد. انگار میدانست که این اولین برخورد، تنها شروعِ یک طوفان در زندگیاش باشد.
ادامه دارد...
🎼 پارت دوم: تقابلِ نگاهها
سکوتِ سالن، حالا مثل یک تیغ تیز، بین آن دو نفر کشیده شده بود. تهیونگ هنوز روی نیمکت پیانو نشسته بود، اما شانههایش منقبض شده بودند. او از آن آدمهایی نبود که از غافلگیری خوشش بیاید؛ او از ورود ناخواندهها متنفر بود، مخصوصاً وقتی آن ورود، آرامشِ دنیایِ نوتهایش را به هم میزد.
تهیونگ با نگاهی سرد و پرسشگر، از شکاف در به بیرون خیره شد. او یک پسر جوان را دید که با دوربینِ بزرگی در دست، مثل یک دزد در تاریکیِ راهرو ایستاده بود.
جونگکوک میدانست که باید فرار کند، یا حداقل یک عذرخواهیِ مودبانه بگوید، اما پاهایش انگار به زمین چسبیده بودند. او هنوز تحت تأثیر آن ملودیِ غمگین و آن تصویرِ باشکوهی بود که همین چند لحظه پیش دیده بود.
تهیونگ با صدایی که سعی میکرد محکم اما در عین حال آرام باشد، گفت:
«کسی اجازه نداره بدون اجازه وارد اینجا بشه.»
صدای تهیونگ، برخلاف انتظار جونگکوک، خشنی نداشت؛ بلکه مثل یک سازِ ویولنِ قدیمی، بم و باوقار بود، اما با لایهای از یخ پوشانده شده بود.
جونگکوک بالاخره توانست تکانی به خودش بدهد. او یک قدم به داخل سالن برداشت و با لبخندی که سعی میکرد کمی از حالتِ دستپاچگیاش کم کند، گفت:
«ببخشید… واقعاً متاسفم. من اصلاً نمیخواستم مزاحم تمرینت بشم. فقط… فقط داشتم دنبال یه زاویه برای عکاسی میگشتم که ناگهان اون صدا… یعنی اون موسیقی…»
جونگکوک مکث کرد. او نمیتوانست بگوید که آن موسیقی باعث شده بود نفسش در گلویش گیر کند.
تهیونگ با نگاهی که انگار داشت جونگکوک را از درون اسکن میکرد، پرسید: «عکاسی؟ برای کدوم پروژه؟»
جونگکوک کمی به خودش آمد و از حالتِ دفاعیِ تهیونگ کمی فاصله گرفت. «رشته عکاسی، سال دوم. دنبال یه موضوعِ مفهومی میگردم. چیزی که فراتر از ظاهر باشه. و… راستش رو بخوای، اون موسیقیای که مینواختی، دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش میگشتم.»
تهیونگ ابرویی بالا انداخت. این حرفِ جونگکوک یا خیلی صادقانه بود یا خیلی احمقانه. او به پیانوی بزرگش نگاه کرد و دوباره به پسرِ مقابلش. «موسیقی من فقط تمرین برای امتحان هفته آیندهست. چیزی برای عکس گرفتن نیست.»
اما جونگکوک عقب ننشست. او از آن آدمهایی نبود که وقتی چیزی را میخواهند، تسلیم شوند. او به سمت پیانو نزدیکتر شد، نه به عنوان یک مزاحم، بلکه به عنوان یک هنرمند که شیفتهی اثر شده است.
«اشتباه میکنی،» جونگکوک با اطمینان گفت. «موسیقی تو فقط صدا نیست. اون یه تصویره. یه تصویر از تنهایی که من میتونم با دوربینم شکار کنم.»
تهیونگ برای اولین بار، نگاهش را از چشمهای پرجذبه و جسورِ جونگکوک نگرفت. او در نگاهِ این پسر، چیزی دید که با بقیه دانشجویانِ دانشگاه فرق داشت؛ او در چشمانِ جونگکوک، آن «کنجکاویِ خالص» را میدید.
«پس اگه میخوای شکار کنی، باید بدونی که شکارچی نباید صدایِ شکار رو بشنوه،» تهیونگ با لحنی کنایهآمیز اما کمی نرمتر گفت و از روی نیمکت پیانو بلند شد. «چون وقتی صدا قطع بشه، جادو هم از بین میره.»
تهیونگ کیفش را برداشت و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، از کنار جونگکوک گذشت تا از سالن خارج شود. اما وقتی در حال رفتن بود، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«دفعه بعد… اگه میخوای عکاسی کنی، اول در بزن.»
جونگکوک همانطور که ایستاده بود، به پشتِ سرِ تهیونگ خیره شد. او حتی وقتی که تهیونگ از سالن خارج شد، هنوز میتوانست طنینِ آن صدایِ بم و آرام را در گوشش حس کند. او به دوربینش نگاه کرد. انگار میدانست که این اولین برخورد، تنها شروعِ یک طوفان در زندگیاش باشد.
ادامه دارد...
- ۳۸۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط