{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت سوم: غریبه‌ای در آینه‌یِ چشم‌های تو

وقتی از اون کافه‌یِ نمور و دلگیر بیرون اومدیم، تهیونگ مثل یه آدمِ خواب‌زده بود. هیچ مقاومتی نکرد؛ انگار روحش توی یه دنیای دیگه سیر می‌کرد و فقط جسمش داشت از ما پیروی می‌کرد. سوارِ ماشینِ مشکی و ضدگلوله‌ی جونگ‌کوک شدیم. توی ماشین، سکوتِ عجیبی حاکم بود که فقط با صدایِ آرومِ اون‌جین می‌شکست. اون‌جین مدام دستِ تهیونگ رو توی دستاش می‌گرفت، تکونش می‌داد و با لحنی که از گریه می‌لرزید می‌گفت:

«داداشی؟ باورم نمی‌شه دوباره پیدات کردم… چرا جوابم رو نمی‌دی؟ مگه منو یادت نیست؟ من همونم، اون‌جین… یادت میاد چقدر با هم بازی می‌کردیم؟»

تهیونگ فقط با چشم‌هایی که انگار هیچ‌چیز توشون نبود، به اون‌جین نگاه می‌کرد. گاهی یه لبخندِ خیلی کمرنگ و محو روی لبش می‌نشست، انگار که داشت سعی می‌کرد یه خاطره‌یِ دور رو ببینه، ولی نمی‌تونست. جونگ‌کوک که پشتِ فرمون بود، هر چند ثانیه یک‌بار از آینه‌یِ وسط به تهیونگ نگاه می‌کرد. دستاش محکم دورِ فرمون حلقه شده بود، جوری که رگ‌های دستش بیرون زده بود. هر بار که اون‌جینِ کوچولو «داداشی» رو تکرار می‌کرد، انگار جونگ‌کوک یه ضربه‌یِ محکم به قلبش می‌خورد.وقتی بالاخره به عمارت رسیدیم، دروازه‌های بزرگ و آهنی با صدایِ سنگینی باز شدن. تهیونگ وقتی از ماشین پیاده شد و اون عمارتِ عظیم و مجلل رو دید، برای اولین بار از اون حالتِ رخوت دراومد. سرش رو بالا گرفت، نگاهش روی ستون‌های سنگی و چراغ‌های مجللِ باغ چرخید. اون‌جوری به همه جا نگاه می‌کرد که انگار برای اولین باره داره شکوهِ واقعیِ زندگی رو می‌بینه. چشم‌هاش برق می‌زد، یه تعجبِ خالص و کودکانه که توی چهره‌اش نشسته بود.

جونگ‌کوک بازویِ تهیونگ رو گرفت و به سمتِ داخلِ عمارت کشید. سالنِ اصلی انقدر بزرگ بود که صدایِ قدم‌هاشون توی فضا می‌پیچید. تهیونگ هی به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کرد، به لوسترهایِ کریستالی، به تابلوهایِ گران‌قیمتِ روی دیوار… انگار داشت سعی می‌کرد بفهمه این همه تجمل چطور ممکنه برایِ اون باشه.

جونگ‌کوک دیگه نتونست خودش رو نگه داره. وسطِ سالن ایستاد و بازوهایِ تهیونگ رو چرخوند سمتِ خودش. صداش از عصبانیت و بغضی که داشت، می‌لرزید:

«نگام کن تهیونگ! نگام کن! تو چطور زنده موندی؟ نکنه اینم نقشه بود؟ ها؟ می‌خواستی از من فرار کنی؟ فکر کردی با یه مرگِ مصنوعی می‌تونی از چنگِ من در بری؟ می‌خواستی غیب بشی و منو تنها بذاری؟»

اون‌جین کنارِ تهیونگ ایستاده بود و با نگرانیِ تمام بهجونگ‌کوک نگاه می‌کرد. تهیونگ برایِ لحظه‌ای سرش رو پایین انداخت، انگار داشت زیرِ فشارِ نگاهِ نافذِ جونگ‌کوک له می‌شد. بعد، آروم سرش رو آورد بالا. نگاهش نه خشم داشت، نه ترس، نه حتی حسی از گذشته. فقط یه گیجیِ کامل بود. با صدایِ خیلی آروم و مودبانه گفت:

«ببخشید… ولی من اصلاً نمی‌دونم شما چی دارید می‌گید. من اصلاً نمی‌دونم چرا اینجاییم. شما… کی هستید؟ اسمِ شما چیه؟»اون جمله مثلِ یه بمب تویِ عمارت منفجر شد. جونگ‌کوک انگار که یه سیلیِ محکم خورده باشه، چند قدم عقب رفت. رنگ از صورتش پرید. اون‌جین هم که تا اون لحظه داشت سعی می‌کرد بخنده، یهو دستش رو گذاشت جلویِ دهنش و چشم‌هاش پر از اشک شد. سکوتِ سالنِ عمارت انقدر سنگین بود که حتی صدایِ نفس کشیدنِ همدیگه رو هم می‌شنیدن. تهیونگ هنوز با همون چهره‌یِ معصوم منتظر بود، منتظرِ جوابی برایِ سوالش… جوابی که قرار بود دنیایِ جونگ‌کوک رو از هم بپاشه.
[پایان پارت سوم]
دیدگاه ها (۰)

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم

تصویر اول لباس تهیونگ داخل کافهتصویر دوم لباس جونگ‌کوک داخل ...

پارت ۶۱

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط