شعر از فریدون مشیری
شعر از فریدون مشیری
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم من
همه محو تماشای نگاهت یادم آمد
که تو گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیین عشق گذران است تو که امروز
نگاه ات به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
شعر رو کامل نزاشتم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم من
همه محو تماشای نگاهت یادم آمد
که تو گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیین عشق گذران است تو که امروز
نگاه ات به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
شعر رو کامل نزاشتم
- ۶.۲k
- ۰۹ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط