یه شب بابام داشت برام یه داستان کوتاه تعریف می‌کرد که میگ

یه شب بابام داشت برام یه داستان کوتاه تعریف می‌کرد که میگفت؛
یه روز یه پدری دخترشو تو غمار میبازه
دختره وقتی می‌فهمه پدر توی غمار باختتش،
شب از خونه فرار میکنه ، میره پناه می‌بره به خونه عابد شهر وقت خواب که میشه عابد از دختره خوشش میاد و میخواد بهش تعرض کنه..
ولی دختره از خونه عابدم قِصر در میره و فرار می‌کنه و میرسه به یه جنگل ، تو جنگل میرسه به یه کلبه چوبی وقتی وارد کلبه میشه میبینه سه تا پسر مَست و پاتیر افتادن اونجا ،دختره که دیگه هم خسته شده بود هم ترسیده بود از حال میره و میفته همونجا.
صبح که به هوش میاد میبینه هیچ کسی تو کلبه نیست و هر چیم پتو بوده رو خودشه .
از کلبه که میره بیرون میبینه یه برف خیلی سنگین اومده و اون سه تا پسره توی برف یخ زدن و مُردن.
بعد از این قضیه دختر میاد وسط شهر و این شعر و میخونه؛
از قضا روزی اگر حاکِم این شهر شَوَم
وسط شهر دو میخانه بنا خواهم کرد
جان صد شیخ به یک مَست فدا خواهم کرد
تا نگویند که مَستان زِ خدا بی خَبَرند.
#عکس ، #تکست ، #داستان_کوتاه
دیدگاه ها (۲۶)

#برادر ناتنی من

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

تکست آهنگ ایستگاه شهر یخ علی سورنا [ورس یک]خیس سرد و ساکتعرق...

bts8

the lost leaves/رمان جیمین

داستان دل نشین خودم🥲 یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی ا...

چند پارتی درخواستی

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

سناریو بلولاک وقتی وقتی یه سطل آب روشون خالی می‌کنیم (درخواس...

وای نه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط