🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
ناخوداگاه دوییدم به طرف جونگکوک: جونگکوکککککککککک!!!
نشستم کنارش... چشماش بسته بود...
سرشو توی بغلم گرفتم... بغضم شکست: جو.. نگ... کوک.... هق💔
بدنش... یکم سرد بود:) 💔
دستم میلرزید... روی چشماش دست کشیدم: معذرت.... می... خوام:) 💔
بلند بلند عربده میزدم و گریه میکردم... ولی صدای موسیقی و پای کوبی انقدر بلند بود که شنیده نمیشد!
گوشیمو برداشتم... با دستای لرزونم و زبون قفل شده م... سریع زنگ زدم به تهیونگ: ا... ت.... ه...
تهیونگ با نگرانی لب زد: بله؟؟؟ بانو ا. ت؟؟؟؟ چیزی شدهه؟؟؟؟؟
بغض توی گلوم داشت خفه م میکرد... اشکام بی اختیار میریختن... من من کردم: ج... جونگکوک!!!
تهیونگ شوکه شد: جونگکوک!!؟؟؟؟ اون کجاستتت؟؟؟ چیزیش شده؟؟؟؟ بانوووو چرا گریه میکنیدددد؟؟؟؟؟
دوباره به جونگکوک نگاه کردم... لطفا کمکم کن... بزار حرف بزنم:) 💔
اشکام روی صورت جونگکوک می چکیدن... روی لبش.. یه لبخند کوچیک و تلخی بود!
که باعث شد بغضم بکشنه و گریه م اوج بگیره: توی عمارت فیوناست و بهش حمله شدهههه😭😭😭😭💔
تهیونگ سریع گفت: الان خودمو میرسونم. لطفا شما مراقب خودتون باشید!
بوق بوق بوق...
و... من... گوشی از دستم افتاد... محکم جونگکوک رو بغل کردم... و اشک ریختم:) 💔
چند ساعت بعد...
#تهیونگ
ویو تهیونگ
رئیس جئون رو از اونجا خارج کردیم و به بیمارستان بردیم و ب پلیس زنگ زدیم و به طور ناشناس عمارت خاندان فیونا رو لو دادیم.
بانو ا. ت انقدر گریه کرد و میلرزید که بیهوش شد. و الان برای اون سرم زدن...
دکترا میگن امیدی به جونگکوک نیست... میگن هنوز قلبش میزنه ولی چون خون زیادی ازش رفته، خیلی ضعیف شده...
بانو ا. ت... اونقدر گریه کرد...
پشت پنجره اتاق جونگکوک ایستادم... به جونگکوک... که هم رئیسم بود و هم بهترین رفیقم... کسی که همیشه پشتم بود... 💔
اروم زمزمه کردم: جونگکوک...؟ تو واقعا مافیایی؟ پس چطور نفهمیدی ا. ت هم عاشقته!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
ناخوداگاه دوییدم به طرف جونگکوک: جونگکوکککککککککک!!!
نشستم کنارش... چشماش بسته بود...
سرشو توی بغلم گرفتم... بغضم شکست: جو.. نگ... کوک.... هق💔
بدنش... یکم سرد بود:) 💔
دستم میلرزید... روی چشماش دست کشیدم: معذرت.... می... خوام:) 💔
بلند بلند عربده میزدم و گریه میکردم... ولی صدای موسیقی و پای کوبی انقدر بلند بود که شنیده نمیشد!
گوشیمو برداشتم... با دستای لرزونم و زبون قفل شده م... سریع زنگ زدم به تهیونگ: ا... ت.... ه...
تهیونگ با نگرانی لب زد: بله؟؟؟ بانو ا. ت؟؟؟؟ چیزی شدهه؟؟؟؟؟
بغض توی گلوم داشت خفه م میکرد... اشکام بی اختیار میریختن... من من کردم: ج... جونگکوک!!!
تهیونگ شوکه شد: جونگکوک!!؟؟؟؟ اون کجاستتت؟؟؟ چیزیش شده؟؟؟؟ بانوووو چرا گریه میکنیدددد؟؟؟؟؟
دوباره به جونگکوک نگاه کردم... لطفا کمکم کن... بزار حرف بزنم:) 💔
اشکام روی صورت جونگکوک می چکیدن... روی لبش.. یه لبخند کوچیک و تلخی بود!
که باعث شد بغضم بکشنه و گریه م اوج بگیره: توی عمارت فیوناست و بهش حمله شدهههه😭😭😭😭💔
تهیونگ سریع گفت: الان خودمو میرسونم. لطفا شما مراقب خودتون باشید!
بوق بوق بوق...
و... من... گوشی از دستم افتاد... محکم جونگکوک رو بغل کردم... و اشک ریختم:) 💔
چند ساعت بعد...
#تهیونگ
ویو تهیونگ
رئیس جئون رو از اونجا خارج کردیم و به بیمارستان بردیم و ب پلیس زنگ زدیم و به طور ناشناس عمارت خاندان فیونا رو لو دادیم.
بانو ا. ت انقدر گریه کرد و میلرزید که بیهوش شد. و الان برای اون سرم زدن...
دکترا میگن امیدی به جونگکوک نیست... میگن هنوز قلبش میزنه ولی چون خون زیادی ازش رفته، خیلی ضعیف شده...
بانو ا. ت... اونقدر گریه کرد...
پشت پنجره اتاق جونگکوک ایستادم... به جونگکوک... که هم رئیسم بود و هم بهترین رفیقم... کسی که همیشه پشتم بود... 💔
اروم زمزمه کردم: جونگکوک...؟ تو واقعا مافیایی؟ پس چطور نفهمیدی ا. ت هم عاشقته!؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۹۰۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط