فصل دوم
فصل دوم
پارت هشتم | شبی زیر ستارهها
چند روز بعد...
جنگکوک از صبح رفتار عجیبی داشت.
نه لوکیشن میفرستاد...
نه میگفت کجا میروند.
فقط یک پیام برای لیانا فرستاده بود.
جنگکوک:
«امشب ساعت هفت آماده باش. یه لباس راحت بپوش.»
لیانا هرچقدر سؤال کرد، فقط یک جواب گرفت.
«سورپرایزه.»
---
ساعت هفت شب...
جنگکوک با ماشین جلوی خانهی لیانا منتظرش بود.
همین که لیانا سوار شد، با اخم ساختگی گفت:
ـ «امروز خیلی مرموز شدی.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «یکم صبر داشته باش.»
بعد از حدود چهل دقیقه رانندگی...
به تپهای سرسبز در حاشیهی سئول رسیدند.
از آن بالا، تمام چراغهای شهر مثل ستاره میدرخشید.
نسیم خنکی میوزید و آسمان، پر از ستاره بود.
لیانا با ذوق گفت:
ـ «وای... اینجا فوقالعادهست.»
جنگکوک به جای منظره...
فقط به چهرهی لیانا نگاه میکرد.
ـ «آره... فوقالعادهست.»
---
کمی جلوتر، یک زیرانداز بزرگ روی چمن پهن شده بود.
روی آن چند جعبه پیتزا، نوشیدنی، میوه و خوراکیهای موردعلاقهی لیانا چیده شده بود.
لیانا با تعجب گفت:
ـ «همهی اینا رو تو آماده کردی؟»
جنگکوک با خجالت سرش را خاراند.
ـ «آره... خواستم یه شب خوب داشته باشی.»
چشمهای لیانا از خوشحالی برق زد.
ـ «ممنون... واقعاً قشنگه.»
---
بعد از شام...
هر دو روی چمن دراز کشیده بودند و به آسمان نگاه میکردند.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوتی آرام بینشان جریان داشت.
لیانا آرام گفت:
ـ «جنگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «به نظرت پنج سال دیگه کجای زندگیمونیم؟»
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
ـ «نمیدونم کجا...»
بعد آرام سرش را به سمت لیانا برگرداند.
ـ «ولی امیدوارم کنار هم باشیم.»
قلب لیانا لرزید.
لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ «منم...»
در همان لحظه، یک شهاب از آسمان رد شد.
لیانا با هیجان چشمهایش را بست.
ـ «زود... آرزو کن!»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «من آرزوم از قبل معلومه.»
ـ «چی؟»
او چند لحظه به چشمان لیانا خیره شد.
لبهایش کمی تکان خورد...
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما دوباره منصرف شد.
ـ «بعداً بهت میگم.»
لیانا با اخم بامزهای گفت:
ـ «بازم معما؟»
جنگکوک خندید.
ـ «اگه الان بگم... سورپرایز خراب میشه.»
لیانا خندهای از ته دل کرد.
همان خندهای که باعث شد جنگکوک مطمئن شود...
دیگر تا اعتراف کردن، فاصلهی زیادی نمانده است.
اما هیچکدام نمیدانستند...
فقط چند هفته بعد...
همین آرزو، قرار است سختترین امتحان زندگیشان را پشت سر بگذارد.
پآیآن پآرت هشتم...☕⃢🖤
پارت هشتم | شبی زیر ستارهها
چند روز بعد...
جنگکوک از صبح رفتار عجیبی داشت.
نه لوکیشن میفرستاد...
نه میگفت کجا میروند.
فقط یک پیام برای لیانا فرستاده بود.
جنگکوک:
«امشب ساعت هفت آماده باش. یه لباس راحت بپوش.»
لیانا هرچقدر سؤال کرد، فقط یک جواب گرفت.
«سورپرایزه.»
---
ساعت هفت شب...
جنگکوک با ماشین جلوی خانهی لیانا منتظرش بود.
همین که لیانا سوار شد، با اخم ساختگی گفت:
ـ «امروز خیلی مرموز شدی.»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «یکم صبر داشته باش.»
بعد از حدود چهل دقیقه رانندگی...
به تپهای سرسبز در حاشیهی سئول رسیدند.
از آن بالا، تمام چراغهای شهر مثل ستاره میدرخشید.
نسیم خنکی میوزید و آسمان، پر از ستاره بود.
لیانا با ذوق گفت:
ـ «وای... اینجا فوقالعادهست.»
جنگکوک به جای منظره...
فقط به چهرهی لیانا نگاه میکرد.
ـ «آره... فوقالعادهست.»
---
کمی جلوتر، یک زیرانداز بزرگ روی چمن پهن شده بود.
روی آن چند جعبه پیتزا، نوشیدنی، میوه و خوراکیهای موردعلاقهی لیانا چیده شده بود.
لیانا با تعجب گفت:
ـ «همهی اینا رو تو آماده کردی؟»
جنگکوک با خجالت سرش را خاراند.
ـ «آره... خواستم یه شب خوب داشته باشی.»
چشمهای لیانا از خوشحالی برق زد.
ـ «ممنون... واقعاً قشنگه.»
---
بعد از شام...
هر دو روی چمن دراز کشیده بودند و به آسمان نگاه میکردند.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
سکوتی آرام بینشان جریان داشت.
لیانا آرام گفت:
ـ «جنگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «به نظرت پنج سال دیگه کجای زندگیمونیم؟»
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
ـ «نمیدونم کجا...»
بعد آرام سرش را به سمت لیانا برگرداند.
ـ «ولی امیدوارم کنار هم باشیم.»
قلب لیانا لرزید.
لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ «منم...»
در همان لحظه، یک شهاب از آسمان رد شد.
لیانا با هیجان چشمهایش را بست.
ـ «زود... آرزو کن!»
جنگکوک لبخند زد.
ـ «من آرزوم از قبل معلومه.»
ـ «چی؟»
او چند لحظه به چشمان لیانا خیره شد.
لبهایش کمی تکان خورد...
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما دوباره منصرف شد.
ـ «بعداً بهت میگم.»
لیانا با اخم بامزهای گفت:
ـ «بازم معما؟»
جنگکوک خندید.
ـ «اگه الان بگم... سورپرایز خراب میشه.»
لیانا خندهای از ته دل کرد.
همان خندهای که باعث شد جنگکوک مطمئن شود...
دیگر تا اعتراف کردن، فاصلهی زیادی نمانده است.
اما هیچکدام نمیدانستند...
فقط چند هفته بعد...
همین آرزو، قرار است سختترین امتحان زندگیشان را پشت سر بگذارد.
پآیآن پآرت هشتم...☕⃢🖤
- ۴۳۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط