You are paying back karma ³²پارت
You are paying back karma ³²پارت
رمز در رو زد و با عصبانیت وارد خونه شد..خواست بلند داد بزنه که با جسم بی جون یونگی روی پله ها مواجه شد..به سمتش رفت
بنظر میومد بکی هلش داده باشه..ولی خونه خالی بود.
گوشیش رو از جیبش درآوورد و به آمبولانس زنگ زد
¹³:³⁰
پاش پیچ خورده بود و به همین علت گچش گرفته بودن..
به دستش سرم وصل بود و یه چیزی غیر قابل باور بود..اون دو آلفا پیش هم بودن..
جونگ کوک: باید سوپ بخوری!
یونگی: مزه زهر مار میده
جونگ کوک: برام مهم نیست! باید بخوریش
یونگی: نمیخام
جونگ کوک: بخورش
یونگی: نمیخورم
جونگ کوک: کاری نکن خودم به خوردت بدم
یونگی: هه..اونوقت چجوری؟
جونگ کوک قاشق سوپ رو توی دهنش ریخت و صورتشو به صورت یونگی نزدیک کرد که یونگی آروم هلش داد
یونگی: یااا..روانی!
جونگ کوک بزور سوپ و قورت داد و چهرش تو هم رفت و این باعث خنده یونگی شد
یونگی: دیدی مزه زهر مار میده
جونگ کوک: بهت حق میدم واقعا بد مزه اس..ولی باید بخوریش با خوب بشی!
یونگی: خودت دیدی چقدر بد مزه اس! بعد با اینحال داری مجبورم میکنی بخورمش؟!
جونگ کوک: اگه نخوریش نمیزارم جیمینو ببینی
یونگی قاشق رو از دست جونگ کوک گرفت و شروع کرد به تند تند خوردن سوپ و جونگ کوک ریز ریز میخندید.
بعد از اینکه تموم شد برگشت سمت جونگ کوک و گفت
یونگی: حالا باید بزاری جیمینو ببینم!
جونگ کوک: نخیرم
یونگی: خودت گفتی!
جونگ کوک: نمیزارم
یونگی: یاا برو بمیر! من میزاشتم تو تهیونگو ببینی! ببین چقدر بدبخت و حقیرم..آیییی پام! همش تقصیر توعه
جونگ کوک دیگه نمیتونست تحمل کنه و زد زیر خنده
جونگ کوک: باورم نمیشه..اولش میخاستم زنده به گورت کنم ولی الان دارم به کارات میخندم..میزارم ببینیش.
جونگ کوک از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره یونگی دستشو گرفت و لب زد
یونگی: ممنونم.
جونگ کوک فقط یه لبخند بهش زد و از اتاق بیرون رفت
و جیمین پشت بندش وارد اتاق شد و به محض دیدن آلفاش شروع کرد به گریه کردن
یونگی: چرا گریه میکنی؟!
جیمین: حتما خیلی درد دارییی!! هق..چرا مواظب نیستیی! هاا؟
نکنه یکی هلت دادههه!! بگو کی هلت داده؟ هق هق..میرم میکشمشش
یونگی: من درد دارم تو چرا گریه میکنی؟
آلفا داشت ریز ریز میخندید
جیمین: یااا! چرا میخندیی؟
آلفا دست امگاشو گرفت و کشید تو بقل خودش
امگا اومد بلند بشه که آلفا مانعش شد
جیمین: نهه..تو پات درد میکنه الان من اومدم تو بقلت بدتر میشی
یونگی: فقط بمون..مهم نیست
جیمین: یونگی..
یونگی: جانم؟
جیمین: تو میدونی ما یه نینی داریم؟
یونگی: نینی؟
جیمین: اوهومم
یونگی: واقعا؟ ی..یعنی من دارم بابا میشم؟
جیمین: عصبانی نیستی؟
یونگی: چرا باید عصبانی باشم؟ الان خیلی خوشحالم
امگا لبخندی زد و سرش رو توی سینه آلفاش پنهان کرد و رایحش رو بو کرد.
رمز در رو زد و با عصبانیت وارد خونه شد..خواست بلند داد بزنه که با جسم بی جون یونگی روی پله ها مواجه شد..به سمتش رفت
بنظر میومد بکی هلش داده باشه..ولی خونه خالی بود.
گوشیش رو از جیبش درآوورد و به آمبولانس زنگ زد
¹³:³⁰
پاش پیچ خورده بود و به همین علت گچش گرفته بودن..
به دستش سرم وصل بود و یه چیزی غیر قابل باور بود..اون دو آلفا پیش هم بودن..
جونگ کوک: باید سوپ بخوری!
یونگی: مزه زهر مار میده
جونگ کوک: برام مهم نیست! باید بخوریش
یونگی: نمیخام
جونگ کوک: بخورش
یونگی: نمیخورم
جونگ کوک: کاری نکن خودم به خوردت بدم
یونگی: هه..اونوقت چجوری؟
جونگ کوک قاشق سوپ رو توی دهنش ریخت و صورتشو به صورت یونگی نزدیک کرد که یونگی آروم هلش داد
یونگی: یااا..روانی!
جونگ کوک بزور سوپ و قورت داد و چهرش تو هم رفت و این باعث خنده یونگی شد
یونگی: دیدی مزه زهر مار میده
جونگ کوک: بهت حق میدم واقعا بد مزه اس..ولی باید بخوریش با خوب بشی!
یونگی: خودت دیدی چقدر بد مزه اس! بعد با اینحال داری مجبورم میکنی بخورمش؟!
جونگ کوک: اگه نخوریش نمیزارم جیمینو ببینی
یونگی قاشق رو از دست جونگ کوک گرفت و شروع کرد به تند تند خوردن سوپ و جونگ کوک ریز ریز میخندید.
بعد از اینکه تموم شد برگشت سمت جونگ کوک و گفت
یونگی: حالا باید بزاری جیمینو ببینم!
جونگ کوک: نخیرم
یونگی: خودت گفتی!
جونگ کوک: نمیزارم
یونگی: یاا برو بمیر! من میزاشتم تو تهیونگو ببینی! ببین چقدر بدبخت و حقیرم..آیییی پام! همش تقصیر توعه
جونگ کوک دیگه نمیتونست تحمل کنه و زد زیر خنده
جونگ کوک: باورم نمیشه..اولش میخاستم زنده به گورت کنم ولی الان دارم به کارات میخندم..میزارم ببینیش.
جونگ کوک از جاش بلند شد و قبل از اینکه بره یونگی دستشو گرفت و لب زد
یونگی: ممنونم.
جونگ کوک فقط یه لبخند بهش زد و از اتاق بیرون رفت
و جیمین پشت بندش وارد اتاق شد و به محض دیدن آلفاش شروع کرد به گریه کردن
یونگی: چرا گریه میکنی؟!
جیمین: حتما خیلی درد دارییی!! هق..چرا مواظب نیستیی! هاا؟
نکنه یکی هلت دادههه!! بگو کی هلت داده؟ هق هق..میرم میکشمشش
یونگی: من درد دارم تو چرا گریه میکنی؟
آلفا داشت ریز ریز میخندید
جیمین: یااا! چرا میخندیی؟
آلفا دست امگاشو گرفت و کشید تو بقل خودش
امگا اومد بلند بشه که آلفا مانعش شد
جیمین: نهه..تو پات درد میکنه الان من اومدم تو بقلت بدتر میشی
یونگی: فقط بمون..مهم نیست
جیمین: یونگی..
یونگی: جانم؟
جیمین: تو میدونی ما یه نینی داریم؟
یونگی: نینی؟
جیمین: اوهومم
یونگی: واقعا؟ ی..یعنی من دارم بابا میشم؟
جیمین: عصبانی نیستی؟
یونگی: چرا باید عصبانی باشم؟ الان خیلی خوشحالم
امگا لبخندی زد و سرش رو توی سینه آلفاش پنهان کرد و رایحش رو بو کرد.
- ۷۰۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط