سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم

#سعدی
دیدگاه ها (۵)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

هر زمان شوری دگر دارم ز توهر نفس دل خسته‌تر دارم ز توبر بساط...

خوش است حالم کنارت عشقنشسته مهرت به جانمتو که آمدی زندگی آمد...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌امباز به دنبال پریشانی‌امطاقت فرسودگ...

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌هابی‌خویشتنم کردی، بوی گُل ...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط