بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
<<چــــادر مشکــیه مـــن>>
من چادرم را جلو میکشم
تو شالت رو عقب ؛
من آرام در خیابان قدم میگذارم
تو صدای پاشنه کفشت کل خیابان را خبر میکند؛
من سرم را پایین میگیرم
تو سرت صدوهشتاد درجه میچرخد؛
من…
تو…؛
من نمی توانم تا ساعت ده شب بیرون باشم
تو میتوانی تا n شب در خیابان ها خوش باشی؛
من نمی توانم بفهمم جلب توجه یعنی چه!
تو نمی توانی بفهمی چادر چه عشقی است؛
من نمی توانم لاک های شبرنگ بزنم
تو نمی توانی بفهمی یک نگاه پدر چیست؛
من نمی توانم
تو نمی توانی؛
تو حق داری زندگی کنی
من حق دارم زندگی کنم؛
تو حق داری با تعجب نگاهم کنی
من حق دارم با مهربانی برایت توضیح دهم؛
تو حق داری به چادرم در این گرما چشم بدوزی
من حق دارم علت عاشقی ام را در گرما برایت بگویم؛
تو حق داری
من حق دارم؛
من حق ندارم قضاوتت کنم
تو حق نداری به تمسخر بگیری مرا؛
من حق ندارم کنایه بزنم
تو حق نداری مضحکه کنی مرا؛
من حق ندارم
تو حق نداری ؛
حالا تو بگو!؟
من حق دارم خواهر بخوانمت!؟
تو حق داری آبجی ام باشی!؟
تو بگو!؟
دوتاییمان دختریم؛ از جنس حوا
دوتاییمان ظریفیم؛ به ظرافت قطره ی باران
دوتاییمان......
چرا!؟
چرا فرسنگ ها از هم دوریم!؟
چرا از هم متنفریم!؟
مگر هر دوتاییمان از این آب و خاک نیستیم!؟
مگر تو و من
من و تو......
تو بگو چرا اینهمه از هم دوریم؟؟؟ چه کسی ما را دور کرد؟ به چه قیمتی؟؟؟
اشک نوشته ام : ازوقتی چادر سر کردم؛ از وقتی محجبه شدم....
توی دانشگاه… توی محله…توی خیابون...هر جا رفتم… هر جاهستم… هر جا وارد میشم
هیچ وقت منو از خودشون حساب نمیکنند...
الان سه ساله...
میگن خواهر اطلاعاتی...
میگن جاسوس
میگن…؛
اینو برای اونا نوشتم! من همه تونو مثل خواهر نداشته ام دوست دارم حیف که نمی فهمید!!!
اینو برای دخترایی مثل خودم نوشتم ک ب خاطر چادر ب خاطر محجبه بودن ب خاطر عقایدشون سختی میکشن!
ب خدا یک نگاه پدر می ارزه
و واسه اونایی که مسخره میکنند!!!
همه تونو دوست دارم مثل یه خواهر
<<چــــادر مشکــیه مـــن>>
من چادرم را جلو میکشم
تو شالت رو عقب ؛
من آرام در خیابان قدم میگذارم
تو صدای پاشنه کفشت کل خیابان را خبر میکند؛
من سرم را پایین میگیرم
تو سرت صدوهشتاد درجه میچرخد؛
من…
تو…؛
من نمی توانم تا ساعت ده شب بیرون باشم
تو میتوانی تا n شب در خیابان ها خوش باشی؛
من نمی توانم بفهمم جلب توجه یعنی چه!
تو نمی توانی بفهمی چادر چه عشقی است؛
من نمی توانم لاک های شبرنگ بزنم
تو نمی توانی بفهمی یک نگاه پدر چیست؛
من نمی توانم
تو نمی توانی؛
تو حق داری زندگی کنی
من حق دارم زندگی کنم؛
تو حق داری با تعجب نگاهم کنی
من حق دارم با مهربانی برایت توضیح دهم؛
تو حق داری به چادرم در این گرما چشم بدوزی
من حق دارم علت عاشقی ام را در گرما برایت بگویم؛
تو حق داری
من حق دارم؛
من حق ندارم قضاوتت کنم
تو حق نداری به تمسخر بگیری مرا؛
من حق ندارم کنایه بزنم
تو حق نداری مضحکه کنی مرا؛
من حق ندارم
تو حق نداری ؛
حالا تو بگو!؟
من حق دارم خواهر بخوانمت!؟
تو حق داری آبجی ام باشی!؟
تو بگو!؟
دوتاییمان دختریم؛ از جنس حوا
دوتاییمان ظریفیم؛ به ظرافت قطره ی باران
دوتاییمان......
چرا!؟
چرا فرسنگ ها از هم دوریم!؟
چرا از هم متنفریم!؟
مگر هر دوتاییمان از این آب و خاک نیستیم!؟
مگر تو و من
من و تو......
تو بگو چرا اینهمه از هم دوریم؟؟؟ چه کسی ما را دور کرد؟ به چه قیمتی؟؟؟
اشک نوشته ام : ازوقتی چادر سر کردم؛ از وقتی محجبه شدم....
توی دانشگاه… توی محله…توی خیابون...هر جا رفتم… هر جاهستم… هر جا وارد میشم
هیچ وقت منو از خودشون حساب نمیکنند...
الان سه ساله...
میگن خواهر اطلاعاتی...
میگن جاسوس
میگن…؛
اینو برای اونا نوشتم! من همه تونو مثل خواهر نداشته ام دوست دارم حیف که نمی فهمید!!!
اینو برای دخترایی مثل خودم نوشتم ک ب خاطر چادر ب خاطر محجبه بودن ب خاطر عقایدشون سختی میکشن!
ب خدا یک نگاه پدر می ارزه
و واسه اونایی که مسخره میکنند!!!
همه تونو دوست دارم مثل یه خواهر
- ۳.۵k
- ۱۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط