*راز دل*
*راز دل*
ماه وش :
خیلی برام جالب بود که کیهان چقدر ساده لباس انتخواب می کرد هر چی هم می پوشید بهش میومد خریدهاش روی هم رفته نیم ساعت نشد
بر عکس اون من نمی تونستم چیزی انتخواب کنم وباز خودش نظر می داد انصافا هم سلیقه اش عالی بود
کیهان : کلا نمی خوای نظر بدی
خندیدم وگفتم : اینجوری مجبوری تو همیشه همراهم بیای خرید
کیهان : پس چی فکر کردی نظر من اول مهمه من از تو حسودترم
- حسود؟!
کیهان : اره دیگه
- خوب یعنی چی حسودم بعد میگی خودت حسودی
برگشت نگام کرد وگفت : حسادت تو رو اون روز سر لباسای فانی دیدم منم انقدر حسودم دوست ندارم هیچ مردی نگات کنه گرفتی چی گفتم
متعجب گفتم : بهت نمیاد
کیهان : من رو لباس پوشیدن حساسم که تو خوب می پوشی
- پس چرا رو فانی حساس نبودی
نگام کرد وچیزی نگفت
- کیهان
داشت مانکن ها رو نگاه می کرد لباسشو کشیدم برگشت نگام کرد
- کیهان ناراحت شدی
برگشت وگفت : میشه خواهش کنم اسم فانی رو انقدر نیاری کاراشو مخصوصا این طعنه هات در مورد لباس پوشیدنش
- بخدا...
اخم کرد وگفت : قسم نخور
- کیهان میگم بخدا
نگام کرد وگفت : فکر کنم این بهت بیاد
درش اورد وانداختش رو شونه ام یه پالتوی سفید با خز سفید
لبخند کمرنگی زد وگفت : خیلی بهت میاداز این کت دامن ها هم بردار کت شلوار می پوشی هی تپلی
- کیهان فیلم بازی نکن ناراحتت کردم باز .
کیهان : رفع میشه می دونی چطوری
- چطوری
لبخند زد وگفت : وایسا بهت میگم
بعداز کلی خرید کیهان گفت بعد میایم وسایلمون رو می بریم رفت طرف یه مغازه زنونه لباس زیر
- کیهان نمی خوای که بیای داخل
لبخندی زدوگفت : اتفاقا می خوام بیام
- من نیاز ندارم بریم
دستمو گرفت وهولم داد داخل مغازه حالا فروشنده ها چشاشون در اومده بود کیهان چشمک زد یعنی انتخواب کن
زدم به پهلوشت لبخندی زد وبرگشت طرف دخترا وگفت : خانمم اسرار دارن من براشون خرید کنم
نیشگونی ازش گرفتم برگشت نگام کرد ولبخند زد دلم می خواست جاش بود می زدمش
ماه وش :
خیلی برام جالب بود که کیهان چقدر ساده لباس انتخواب می کرد هر چی هم می پوشید بهش میومد خریدهاش روی هم رفته نیم ساعت نشد
بر عکس اون من نمی تونستم چیزی انتخواب کنم وباز خودش نظر می داد انصافا هم سلیقه اش عالی بود
کیهان : کلا نمی خوای نظر بدی
خندیدم وگفتم : اینجوری مجبوری تو همیشه همراهم بیای خرید
کیهان : پس چی فکر کردی نظر من اول مهمه من از تو حسودترم
- حسود؟!
کیهان : اره دیگه
- خوب یعنی چی حسودم بعد میگی خودت حسودی
برگشت نگام کرد وگفت : حسادت تو رو اون روز سر لباسای فانی دیدم منم انقدر حسودم دوست ندارم هیچ مردی نگات کنه گرفتی چی گفتم
متعجب گفتم : بهت نمیاد
کیهان : من رو لباس پوشیدن حساسم که تو خوب می پوشی
- پس چرا رو فانی حساس نبودی
نگام کرد وچیزی نگفت
- کیهان
داشت مانکن ها رو نگاه می کرد لباسشو کشیدم برگشت نگام کرد
- کیهان ناراحت شدی
برگشت وگفت : میشه خواهش کنم اسم فانی رو انقدر نیاری کاراشو مخصوصا این طعنه هات در مورد لباس پوشیدنش
- بخدا...
اخم کرد وگفت : قسم نخور
- کیهان میگم بخدا
نگام کرد وگفت : فکر کنم این بهت بیاد
درش اورد وانداختش رو شونه ام یه پالتوی سفید با خز سفید
لبخند کمرنگی زد وگفت : خیلی بهت میاداز این کت دامن ها هم بردار کت شلوار می پوشی هی تپلی
- کیهان فیلم بازی نکن ناراحتت کردم باز .
کیهان : رفع میشه می دونی چطوری
- چطوری
لبخند زد وگفت : وایسا بهت میگم
بعداز کلی خرید کیهان گفت بعد میایم وسایلمون رو می بریم رفت طرف یه مغازه زنونه لباس زیر
- کیهان نمی خوای که بیای داخل
لبخندی زدوگفت : اتفاقا می خوام بیام
- من نیاز ندارم بریم
دستمو گرفت وهولم داد داخل مغازه حالا فروشنده ها چشاشون در اومده بود کیهان چشمک زد یعنی انتخواب کن
زدم به پهلوشت لبخندی زد وبرگشت طرف دخترا وگفت : خانمم اسرار دارن من براشون خرید کنم
نیشگونی ازش گرفتم برگشت نگام کرد ولبخند زد دلم می خواست جاش بود می زدمش
- ۱۷.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط