بچه ها

بچه ها
بیاین یه خاطره از اولین کاسپلی خودم و دوستم دارم

آقا من و دوستم گفتیم بیا کاسپلی سوکوکو رو کنیم چون به شدت هر دومون عاشق سوکوکو هستیم و چون اون ۱۵ سانت از من کوتاه تره اون شد چویا و منم دازای.

قرار گذاشتیم که بریم بازارچه و هر دومون قبول کنیم و مامان بابامونم قبول کردن

ما رفتیم بازار و من یه اسپری تمیز کننده با خودم داشتم که توش آب ریخته بودم و به دوستم گفتم مامانم گفته بخرم خلاصه تو بازارچه یکم گشتیم و بعضی از طرفدارای سوکوکو امدن با ما عکس گرفتن و خلاصه روز خیلی خوبی بود

اما

تا وقتی که میخواستیم برگردیم من نشسته بودم روی زمین و اسپری هم دستم بود و دوستم عین چویا حرف میزد و منم گوش نمیدادم و در آخر من سر اون اسپری رو باز کردم و نصف آب رو خوردم و دوستم سکته کرد و منم داشتم میخندیدم آخر سر دیدم خیلی ترسیده گفتم:"بابا به خدا آب بود"

دوستم هم نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن و منم هر میخندیدم و جالب اینه که هیچ کس تو بازارچه اهمیت نمیداد.
بعد اون اتفاق دوست تا ۱ ماه باهام قهر بود

این بود اولین خاطره‌ی کاسپلی‌ام😂
دیدگاه ها (۱۵)

وای من این ادیت رو دو سال پیش توی پیج قبلیم که قبلاً تبلت دا...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

P³³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

✨️✨️✨️✨️✨️سوتفاهم ( چویا ور~) ا.ت یک خبرنگاره و به خاطر شغلش...

🐯💕~ تهیونگ با دوستش رفته بودن غذاخوری و بانویی که اونجا کار ...

خب سیسیااا سلام 🦇بچه ها خب دیشب من گیربمم رو کردم و رفتم پار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط