{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقمافیایمن پارت

#عشق_مافیای_من پارت۲۳
بعد از چند دقیقه چویا امد انگار استرس داشت*
دازای:چوچو چیشده استرس داری؟
چویا: وقتی چوکی مریض میشه از این مریضیه های ابکی نمیگیره یه بار تا عمل رفت نمیخوام دوباره این اتفاق بیوفته
دازای: اها باشه
دازای و چویا میرن سمت اتاق چوکی و چویا شروع میکنه به درمان کردن*
دازای: چویا خاطره ای هست که با چوکی باشه و دوستش داشته باشی؟
چویا: اره خب
چوکی بیدار شده*
چویا: چوکی من سرمتو زدم زیات تکون نخور باشه؟
☆هوففف باشه بابا
دازای: میشه برام تعریف کنی؟
چویا: باشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره: یه روز من و چوکی و والدینمون رفته بود ساحل یادم میاد چوکی حدود۲سالش بود من ۴خب ما داشتیم میدوییدیم چون اولین بارمون بود دریا و ساحل رو میدیدیم. خیلی ذوق داشتم همینطوری میدوییدم برام هیچی مهم نبود که یهو فهمیدم چوکی کنارم نیست اون کوچولو داشت نفس نفس میزد برای آسمش خب کوچولو بودم نمیدونستم باید چیکار کنم بغلش کردم و دوییدم سمت مامان و بابامون و چوکی رو تحویل دادم بهشون و بعدش خودم رفتم و پریدم توی اب بعد چند دقیقه مامانم چوکی رو هم آورد کلی باهم آب بازی کردیم
ــــــــــــــ
دازای: وای چویا چه حافظه ی خوبی داری فکر نمیکردم اینطوری باشی
☆چویا.....
چویا بغض کرد بود.....





خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
دیدگاه ها (۲)

روبی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

روبی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

#عشق_مافیای_من پارت۲۲ویو دازای: بعد گذشت چند روز چوکی مرخص ش...

روبی💘💁🏻‍♀️ اصکی: ترخداااا اجازه بگیرررر💢👍🏻

#عشق_مافیای_منپارت۴حالم خوبه خوبم نترسچویا:اره حالت خیلی خوب...

#عشق_مافیای_من پارت۳٠چویا: عوض شدی چوکی خیلیــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط