{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏
.
لباسی که اصلا خوشم نمی‌آمد از همان ابتدا به تن کنم ولی مگر گذینه‌ای دیگر بود؟ خیر
من دلم میخواست با کسی که به آن علاقه دارم ازدواج کنم ولی
با ترس و استرس به زمین خیره شده بودم که با یاد آور اینکه امروز روزیست که قرار است بدبختی اصلی ام شروع شود اشک در چشمانم جمع شد نفس عمیقی کشیدم و سپس با لبخند که پر از اجبار بود سری بالا گرفتم که دیدم مادرم کنارم ایستاد و در گوشم چنین گفت:
☆بغضت رو قورت بده ، معلومه که نمیخوای حرف پشتت باشه، درسته؟
+.........نه
☆خوبه ، ولی بدون که اینکارو داری برای ما و آیندت میکنی ولی بیشتر برای پدرت پس گندش نزن
+.. چ.. چشم
☆﴿روی سر دخترکش بوسه ایی کاشت﴾من متاسفم که نمیتونم کاری بکنم
+﴿لبخندی پر از درد﴾
ویو ﴿Akane﴾
بله درست است پدر ات یک مافیاس که بنا به دلایلی باید ات و جونگ کوک را مزدوج کند زیرا اگر اینکار را نکند پدر جئون شرکت و مقامش را از پدر مین میگیرد بله این است سوگند بین مافیاهان است نباید خیانتی در میان وعده هایشان باشد


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

اجباری...

اجباری...

معرفی فیک

سلام سلام بلخره یه عکس عین آدم برا جونگ کوک پیدا کردمخب اسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط