{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟑
.
.
.
دخترک که جرئت مخالفت نداشت اما با نتی لرزان سری پایین داد و و از ترسش فقط اطاعت کرد او خوشحال بود و غمگین
خوشحال چون قرار نیست مثل هر روز توسط پدرش سرزنش کتک بخورد
و غمگین اینکه دیگر کسی مثل آجوما در عمارت جدید جئون نیست و قرار است با کسی به اجبار و بدون عشق ازدواج کند
لحظه ای به خودش آمد دید که روبروی عمارت جئون ایستاده است
سپس قدمی به جلو برداشت که دید جونگ کوک هنوز در ماشین را نبسته بود کمی صبر کرد بعد جونگ کوک با صدای سرد گفت
_ تو برو من کار دارم.... بری داخل آجوما کمکت میکنه
+﴿ <سرش رو خم کرد> ﴾... چ.. چشم
هنوز جمله ی دخترک تمام نشد بود که یهو پسر بزرگتر با سرعت از آنجا دور شد
دخترک با ترس اینکه نکند آجوما عمارت بداخلاق و بد رفتار باشد که با ورودش آجوما به سوی او حمله ور شد

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

اجباری...

اجباری...

اجباری...

اجباری...

P9جئون چند ثانیه به پنجره خیره ماند. چراغ بخش غربی هنوز روشن...

P8جئون پشت میز بزرگ و تیره‌ی دفترش نشسته بود. چراغ‌های کم‌نو...

P14طناز چند قدم پشت سر جئون راه می‌رفت. راهروی اصلی عمارت هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط