{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوبارهـ دیدمشـ ، دلمـ کمے برایشـ سوختـ ، انگار دلشـ را کس

دوبارهـ دیدمشـ ، دلمـ کمے برایشـ سوختـ ، انگار دلشـ را کسے شـکسته بود . . .

خط هاـے روـے صورتشـ گذر عمرشـ را نشان مےدادند و هیچـ ...

امـّا کسے جز من سواد خواندن نگاهشـ را نداشت
ـ
کاشـ مےتوانستمـ کمکشـ کنمـ...

ولے باید او را تنها مےگذاشتمـ تا با دردهاـے خود آرامـ بگیرد
براـے همین آیینه را شکستـــــمــــ ...
دیدگاه ها (۱)

پنجشنبه‌هاطاقتش کم استدل ندارد که بماندمقدمه‌ای می‌سازدخاطرا...

دیکته سال بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد...!بابا س...

می دانستم که برای معشوقه باید گل خرید،اما ما گرسنه بودیم پول...

حکایت کن از باغبانی که تنها ابزار کارش را فروختبه جایی برسی ...

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط