♡تک پارتی (چیفویو) ♡
♡تک پارتی (چیفویو) ♡
موضوع: وقتی چیفویو حسودی میکنه
کارکتر: ا/ت و چیفویو (باهم رل ان)
========================================================
چیفویو تکیه داده بود به دیوار جلوی مدرسه و با گوشی ور میرفت. اما حواسش اصلاً به صفحه نبود.
از اون فاصله میدید که ا/ت با یکی از همکلاسیهاش داره میخنده.😔
زیادی میخندید.
چیفویو اخم ریزی کرد ولی سریع سعی کرد عادی باشه.💔
«اهم…»
گوشی رو گذاشت تو جیبش.
چند دقیقه گذشت.
اون پسره هنوز کنار ا/ت بود.
چیفویو یه قدم جلو رفت.
بعد وایساد.
«نه… ولش کن چیفویو…🙂»
ولی دوباره نگاه کرد.
ا/ت دستش رو تکون میداد، داشت چیزی توضیح میداد و اون پسره سرش رو خیلی نزدیک آورده بود.
چیفویو نفسشو داد بیرون.
آروم راه افتاد سمتشون.
وقتی رسید، بدون اینکه خیلی تند باشه گفت:
«ا/ت.🫤»
ا/ت برگشت.
«چی شده چیفویو؟😕»
لبخند خیلی کوچیکی زد ولی معلوم بود مصنوعیه.
«بیا یه لحظه.🙂»
«الان؟»
چیفویو یه نگاه کوتاه به اون پسره انداخت.
بعد دوباره برگشت سمت ا/ت.
«آره، الان.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد، بعد گفت: «باشه…😅»
و اومد سمتش.
وقتی از اون پسره دور شدن، چیفویو دستاشو تو جیبش کرد.
«کی بود اون؟»
خیلی خونسرد پرسید.
ا/ت شونه بالا انداخت.
«یکی از کلاسا.»
«اهم.»
سکوت.
چیفویو دندونشو روی هم فشار داد.
بعد خیلی آروم گفت:
«زیاد با همه اینجوری میخندی؟»
ا/ت خیره شد بهش.
«چیفویو… داری حسودی میکنی؟🫣»
چیفویو سریع گفت: «نه.»
بعد مکث.
«…شاید یه کم.»
ا/ت خندید.
«تو خیلی تابلو حسودی میکنی.😆»
چیفویو صورتش یه لحظه قرمز شد.
«خفه شو…💢»
ولی حتی لحنش هم جدی نبود.
ا/ت آروم زد به بازوش.
«اون فقط همکلاسیم بود.😂»
چیفویو نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«پس زیاد نزدیک نشو بهش.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
چیفویو سریعتر گفت:
«گفتم… حواسم بهت هست.»
بعد نگاهش رو ازش دزدید.
«همین.»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد…
بعد لبخند زد و کنارِش راه افتاد.
«باشه چیفویو، حسود کوچولو😛.»
چیفویو چیزی نگفت.
فقط یه کم نزدیکتر راه رفت. 💗🐈
================================================================
چطورررر بوددددد؟؟
موضوع: وقتی چیفویو حسودی میکنه
کارکتر: ا/ت و چیفویو (باهم رل ان)
========================================================
چیفویو تکیه داده بود به دیوار جلوی مدرسه و با گوشی ور میرفت. اما حواسش اصلاً به صفحه نبود.
از اون فاصله میدید که ا/ت با یکی از همکلاسیهاش داره میخنده.😔
زیادی میخندید.
چیفویو اخم ریزی کرد ولی سریع سعی کرد عادی باشه.💔
«اهم…»
گوشی رو گذاشت تو جیبش.
چند دقیقه گذشت.
اون پسره هنوز کنار ا/ت بود.
چیفویو یه قدم جلو رفت.
بعد وایساد.
«نه… ولش کن چیفویو…🙂»
ولی دوباره نگاه کرد.
ا/ت دستش رو تکون میداد، داشت چیزی توضیح میداد و اون پسره سرش رو خیلی نزدیک آورده بود.
چیفویو نفسشو داد بیرون.
آروم راه افتاد سمتشون.
وقتی رسید، بدون اینکه خیلی تند باشه گفت:
«ا/ت.🫤»
ا/ت برگشت.
«چی شده چیفویو؟😕»
لبخند خیلی کوچیکی زد ولی معلوم بود مصنوعیه.
«بیا یه لحظه.🙂»
«الان؟»
چیفویو یه نگاه کوتاه به اون پسره انداخت.
بعد دوباره برگشت سمت ا/ت.
«آره، الان.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد، بعد گفت: «باشه…😅»
و اومد سمتش.
وقتی از اون پسره دور شدن، چیفویو دستاشو تو جیبش کرد.
«کی بود اون؟»
خیلی خونسرد پرسید.
ا/ت شونه بالا انداخت.
«یکی از کلاسا.»
«اهم.»
سکوت.
چیفویو دندونشو روی هم فشار داد.
بعد خیلی آروم گفت:
«زیاد با همه اینجوری میخندی؟»
ا/ت خیره شد بهش.
«چیفویو… داری حسودی میکنی؟🫣»
چیفویو سریع گفت: «نه.»
بعد مکث.
«…شاید یه کم.»
ا/ت خندید.
«تو خیلی تابلو حسودی میکنی.😆»
چیفویو صورتش یه لحظه قرمز شد.
«خفه شو…💢»
ولی حتی لحنش هم جدی نبود.
ا/ت آروم زد به بازوش.
«اون فقط همکلاسیم بود.😂»
چیفویو نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«پس زیاد نزدیک نشو بهش.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«چی؟»
چیفویو سریعتر گفت:
«گفتم… حواسم بهت هست.»
بعد نگاهش رو ازش دزدید.
«همین.»
ا/ت چند ثانیه سکوت کرد…
بعد لبخند زد و کنارِش راه افتاد.
«باشه چیفویو، حسود کوچولو😛.»
چیفویو چیزی نگفت.
فقط یه کم نزدیکتر راه رفت. 💗🐈
================================================================
چطورررر بوددددد؟؟
- ۲۶۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط