همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 64.
"ویو پارک دوین"
تمام راه برگشت...
هیچکس زیاد حرف نزد.
من پشت فرمون بودم...
ولی ذهنم هنوز پیش اتفاقای امروز بود.
آقای ییلدیریم...
دونگ وو...
و...
جونگ کوک.
یه بار دیگه...
شرکت رو نجات داده بود.
وقتی رسیدیم شرکت...
همه با دیدن آقای ییلدیریم که قراردادش رو لغو نکرده بود...
شروع کردن به دست زدن.
یونا با خوشحالی گفت:
_«حل شد؟»
بوراک لبخند زد.
_«آره.»
ملیس نفس راحتی کشید.
سوآ هم همونجا روی صندلی نشست.
من فقط...
ساکت رفتم پشت میزم.
لپتاپمو روشن کردم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود...
که صدای یونا بلند شد.
_«خانوم پارک.»
سرمو بلند کردم.
+«بله؟»
_«آقای جئون گفتن...»
_«تشریف بیارین اتاقشون.»
قلبم یه لحظه فرو ریخت.
لبمو گاز گرفتم.
+«باشه.»
آروم از جام بلند شدم.
همه نگاهم میکردن.
ملیس زیر لب گفت:
_«نترس...»
سوآ لبخند زد.
_«احتمالاً میخواد درباره پروژه حرف بزنه.»
ولی...
خودم یه حس بدی داشتم.
جلوی در اتاقش ایستادم.
تق...
تق...
_«بیا داخل.»
در رو باز کردم.
+«اجازه؟»
_«بیا.»
در رو بستم.
جونگ کوک پشت میزش ایستاده بود.
کتش رو درآورده بود.
آستینهای پیرهنش بالا بود.
از پشت پنجره...
به شهر نگاه میکرد.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد بدون اینکه برگرده گفت:
_«میدونی چرا صدات کردم؟»
+«...»
+«فکر کنم.»
آروم برگشت سمتم.
این بار...
هیچ خبری از لبخند همیشگیش نبود.
_«فکر میکنی؟»
+«...»
_«جواب بده.»
+«به خاطر اشتباه امروز.»
_«درسته.»
چند قدم نزدیکم شد.
_«من صبح...»
_«چی بهتون گفتم؟»
+«...»
_«چی گفتم پارک دوین؟!»
+«گفتین...»
+«هیچکس کاری نکنه...»
_«بلندتر!»
از دادش ناخودآگاه تکون خوردم.
+«گفتین هیچکس کاری نکنه...»
_«پس چرا رفتی؟!»
صدای جونگ کوک...
برای اولین بار...
توی کل اتاق پیچید.
اونقدر بلند...
که خودم ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم.
_«چرا حرف رئیس مستقیمتو گوش نکردی؟!»
+«من فقط...»
_«فقط چی؟!»
+«میخواستم جبران کنم...»
_«جبران؟!»
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
تق!
_«اگه امروز اونجا یه کلمه اشتباه میگفتی...»
_«میدونی چی میشد؟!»
+«...»
_«تمام زحمتی که کشیده بودم...»
_«از بین میرفت!»
اشکام آروم توی چشمام جمع شد.
ولی چیزی نگفتم.
جونگ کوک ادامه داد.
_«تو فکر کردی من بیدلیل گفتم هیچکس دخالت نکنه؟!»
_«فکر کردی فقط واسه قشنگی گفتم؟!»
+«نه...»
_«پس چرا؟!»
+«چون...»
+«چون میترسیدم...»
+«همه چیز به خاطر من خراب بشه...»
_«خراب شده بود!»
صدای دادش...
باعث شد اشکم پایین بیاد.
_«ولی من گفتم خودم حلش میکنم!»
_«چرا...»
_«فقط یه بار...»
_«به من اعتماد نکردی؟!»
اتاق...
کاملاً ساکت شد.
فقط صدای نفسهای تند من...
و جونگ کوک شنیده میشد.
سرمو پایین انداختم.
اشکام روی زمین میچکید.
+«ببخشید...»
+«واقعاً...»
+«ببخشید...»
جونگ کوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
هنوز عصبی بود.
ولی...
وقتی اشکهامو دید...
فکش آروم منقبض شد.
دستش رو روی پیشونیش کشید.
چشمهاشو بست.
انگار داشت سعی میکرد...
خشمش رو کنترل کنه.
اما...
برای اولین بار...
تمام شرکت...
صدای داد زدن رئیس همیشه خونسردشون...
را شنیده بودند.
و پشت در اتاق...
چند نفر...
بیصدا ایستاده بودند و جرئت نفس کشیدن هم نداشتند.
پارت 64.
"ویو پارک دوین"
تمام راه برگشت...
هیچکس زیاد حرف نزد.
من پشت فرمون بودم...
ولی ذهنم هنوز پیش اتفاقای امروز بود.
آقای ییلدیریم...
دونگ وو...
و...
جونگ کوک.
یه بار دیگه...
شرکت رو نجات داده بود.
وقتی رسیدیم شرکت...
همه با دیدن آقای ییلدیریم که قراردادش رو لغو نکرده بود...
شروع کردن به دست زدن.
یونا با خوشحالی گفت:
_«حل شد؟»
بوراک لبخند زد.
_«آره.»
ملیس نفس راحتی کشید.
سوآ هم همونجا روی صندلی نشست.
من فقط...
ساکت رفتم پشت میزم.
لپتاپمو روشن کردم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود...
که صدای یونا بلند شد.
_«خانوم پارک.»
سرمو بلند کردم.
+«بله؟»
_«آقای جئون گفتن...»
_«تشریف بیارین اتاقشون.»
قلبم یه لحظه فرو ریخت.
لبمو گاز گرفتم.
+«باشه.»
آروم از جام بلند شدم.
همه نگاهم میکردن.
ملیس زیر لب گفت:
_«نترس...»
سوآ لبخند زد.
_«احتمالاً میخواد درباره پروژه حرف بزنه.»
ولی...
خودم یه حس بدی داشتم.
جلوی در اتاقش ایستادم.
تق...
تق...
_«بیا داخل.»
در رو باز کردم.
+«اجازه؟»
_«بیا.»
در رو بستم.
جونگ کوک پشت میزش ایستاده بود.
کتش رو درآورده بود.
آستینهای پیرهنش بالا بود.
از پشت پنجره...
به شهر نگاه میکرد.
چند ثانیه سکوت بود.
بعد بدون اینکه برگرده گفت:
_«میدونی چرا صدات کردم؟»
+«...»
+«فکر کنم.»
آروم برگشت سمتم.
این بار...
هیچ خبری از لبخند همیشگیش نبود.
_«فکر میکنی؟»
+«...»
_«جواب بده.»
+«به خاطر اشتباه امروز.»
_«درسته.»
چند قدم نزدیکم شد.
_«من صبح...»
_«چی بهتون گفتم؟»
+«...»
_«چی گفتم پارک دوین؟!»
+«گفتین...»
+«هیچکس کاری نکنه...»
_«بلندتر!»
از دادش ناخودآگاه تکون خوردم.
+«گفتین هیچکس کاری نکنه...»
_«پس چرا رفتی؟!»
صدای جونگ کوک...
برای اولین بار...
توی کل اتاق پیچید.
اونقدر بلند...
که خودم ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم.
_«چرا حرف رئیس مستقیمتو گوش نکردی؟!»
+«من فقط...»
_«فقط چی؟!»
+«میخواستم جبران کنم...»
_«جبران؟!»
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
تق!
_«اگه امروز اونجا یه کلمه اشتباه میگفتی...»
_«میدونی چی میشد؟!»
+«...»
_«تمام زحمتی که کشیده بودم...»
_«از بین میرفت!»
اشکام آروم توی چشمام جمع شد.
ولی چیزی نگفتم.
جونگ کوک ادامه داد.
_«تو فکر کردی من بیدلیل گفتم هیچکس دخالت نکنه؟!»
_«فکر کردی فقط واسه قشنگی گفتم؟!»
+«نه...»
_«پس چرا؟!»
+«چون...»
+«چون میترسیدم...»
+«همه چیز به خاطر من خراب بشه...»
_«خراب شده بود!»
صدای دادش...
باعث شد اشکم پایین بیاد.
_«ولی من گفتم خودم حلش میکنم!»
_«چرا...»
_«فقط یه بار...»
_«به من اعتماد نکردی؟!»
اتاق...
کاملاً ساکت شد.
فقط صدای نفسهای تند من...
و جونگ کوک شنیده میشد.
سرمو پایین انداختم.
اشکام روی زمین میچکید.
+«ببخشید...»
+«واقعاً...»
+«ببخشید...»
جونگ کوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
هنوز عصبی بود.
ولی...
وقتی اشکهامو دید...
فکش آروم منقبض شد.
دستش رو روی پیشونیش کشید.
چشمهاشو بست.
انگار داشت سعی میکرد...
خشمش رو کنترل کنه.
اما...
برای اولین بار...
تمام شرکت...
صدای داد زدن رئیس همیشه خونسردشون...
را شنیده بودند.
و پشت در اتاق...
چند نفر...
بیصدا ایستاده بودند و جرئت نفس کشیدن هم نداشتند.
- ۸۱۱
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط