{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 66.

"ویو کانگ بوراک"

هیچ‌وقت...

از فضولی خوشم نمیومد.

ولی...

وقتی صدای داد زدن جونگ کوک کل شرکت رو برداشت...

همه ناخودآگاه از پشت میزشون بلند شدن.

من...

ملیس...

سوآ...

و حتی یونا...

جلوی اتاقش جمع شده بودیم.

اول...

فقط صدای داد میومد.

_«چرا به حرفم گوش نکردی؟!»

بعد...

صدای گریه‌ی دوین.

دستام بی‌اختیار مشت شد.

از همون روزی که دوین وارد شرکت شده بود...

همیشه دلم میخواست...

اگه یه روزی ناراحت شد...

من آرومش کنم.

ولی...

هیچ‌وقت فرصت نشد.

چند دقیقه بعد...

همه‌چی ساکت شد.

کنجکاوی بدجوری اذیتم میکرد.

آروم...

از شیشه‌ی باریک کنار در...

داخل اتاق رو نگاه کردم.

و...

همون لحظه...

یه چیزی توی دلم فرو ریخت.

دوین...

توی بغل جونگ کوک بود.

صورتش روی سینه‌ی اون مرد پنهون شده بود.

جونگ کوک هم...

آروم موهاشو نوازش میکرد.

انگار...

تمام دنیا فقط همون دو نفر بودن.

بی‌اختیار...

یه قدم عقب رفتم.

نفسم سنگین شده بود.

ملیس آروم گفت:

_«چی شده؟»

هیچی نگفتم.

سوآ خودش یه نگاه انداخت.

بعد خیلی آروم لبخند زد.

_«بالاخره آرومش کرد...»

نمیدونستم چرا...

ولی اون لبخند...

بیشتر عصبانیم کرد.

زیر لب گفتم:

_«رئیسه...»

_«نباید این کارو بکنه.»

ملیس نگام کرد.

_«چی؟»

_«اون کارمندشه.»

_«باید یه حد و مرزی باشه.»

سوآ آروم جواب داد:

_«اون فقط داشت آرومش میکرد.»

پوزخند زدم.

_«فقط؟»

_«از کی تا حالا رئیس‌ها اینجوری کارمنداشونو بغل میکنن؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

ولی...

من جوابمو از نگاهشون فهمیدم.

همه داشتن از اون صحنه خوششون میومد.

فقط...

من بودم که حس میکردم...

یه چیزی از دستم داره میره.

دستمو توی جیبم فرو کردم.

نگاهم دوباره افتاد به در بسته‌ی اتاق.

زیر لب گفتم:

_«پارک دوین...»

_«من خیلی دیر رسیدم...»

همون موقع...

در اتاق باز شد.

جونگ کوک اول بیرون اومد.

همین که چشمش به ما افتاد...

همه سریع خودشونو مشغول نشون دادن.

یونا پرونده‌ای برداشت.

ملیس به گوشی‌ش نگاه کرد.

سوآ سرفه‌ی الکی کرد.

من اما...

توی چشم‌های جونگ کوک نگاه کردم.

اونم نگاهم کرد.

فقط چند ثانیه...

ولی همون چند ثانیه کافی بود.

انگار...

هر دومون...

بدون اینکه چیزی بگیم...

فهمیده بودیم.

من...

به پارک دوین علاقه داشتم.

و اون...

دیگه حاضر نبود اجازه بده کسی بهش نزدیک بشه.

بی‌اختیار فکم منقبض شد.

زیر لب گفتم:

_«این بازی...»

_«تازه شروع شده، آقای جئون...»
دیدگاه ها (۲۲)

همخونه اجباری.. پارت 65."ویو جئون جونگ کوک"سکوت...تمام اتاق ...

همخونه اجباری.. پارت 64."ویو پارک دوین"تمام راه برگشت...هیچ‌...

همخونه اجباری... پارت 61."ویو جئون جونگ کوک"تمام مسیر...دونگ...

همخونه اجباری.. پارت 7."ویو پارک دوین"جلسه طراحی بالاخره تمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط