افسانه شدم مرابه خود راهی کن

افسانه شدم! مرابه خود راهی کن
لطفی کن و بر پیکره ام شاهی کن

من! تارک وادی صلابت شده ام!!
یک لحظه مرا به زندگی راهی کن

دستان غزل نویس من یخزده است
سرمای مرا! راهی گمراهی ..... کن

اغوش خودت که نه!این ناشدنیست
اتشکده یا صومعه طراحی کن

یارا! صنما! برس که نابود شدم!
بر تخت روان من شهنشاهی کن

یک لحظه!به اندازه این یک غزلم
با قلب رهام خسته همراهی کن..
دیدگاه ها (۲)

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﮔﻮﻫﺮ ﺯ ﮐﺎﻧﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺳﺖ<ﻣﺮﻍ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﺷﻴﺎﻧﯽ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺳﺖﻫﺮﮐﻪ ﺑ...

در عشق سلیمانی من همدم مرغانمهم عشق پری دارم، هم مرد پری خوا...

‌ در وادی عشق ِ تــو دلم خسته ترین استوای از دل دیوانه که دل...

مرا هزار امید است و هر هزار توییشروع شادی و پایان انتظار توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط