وای حاجییی
وای حاجییی
رفتم داروخونه چسب زخم و چندتا قرص بگیرم یهو دیدم یه مردی داره کـ.ا.نـ.د.و.م میخره...
منم که به ترک دیوار هم میخندم به زور خودمو کنترل کردم بعد سریع چیزامو گرفتم دویدم خونه (ฅ´ω`ฅ)
بعد یه چی دیه
مامانم گفت بیا آشغالو ببر پایین منم یه شلوار و سوییشرت پوشیدم(لباسم خوب نبود خواهرم🔪) رفتم پایین یهو از کوچه باریک کنار خونه مون یه صداهایی اومد منم چون چراغ نبود و لباسمم مشکی بود یواشکی نگاه کردم تنها چیزی که دیدم چهار پنج تا پسر و دو تا دختر بود o(╥﹏╥)o
چرا امروز اینجور واسه من گذشت؟...
رفتم داروخونه چسب زخم و چندتا قرص بگیرم یهو دیدم یه مردی داره کـ.ا.نـ.د.و.م میخره...
منم که به ترک دیوار هم میخندم به زور خودمو کنترل کردم بعد سریع چیزامو گرفتم دویدم خونه (ฅ´ω`ฅ)
بعد یه چی دیه
مامانم گفت بیا آشغالو ببر پایین منم یه شلوار و سوییشرت پوشیدم(لباسم خوب نبود خواهرم🔪) رفتم پایین یهو از کوچه باریک کنار خونه مون یه صداهایی اومد منم چون چراغ نبود و لباسمم مشکی بود یواشکی نگاه کردم تنها چیزی که دیدم چهار پنج تا پسر و دو تا دختر بود o(╥﹏╥)o
چرا امروز اینجور واسه من گذشت؟...
- ۳.۹k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط