میخوام یه داستان تلخ و واقعی بگم اگه دوست داری کپشن و بخو
میخوام یه داستان تلخ و واقعی بگم اگه دوست داری کپشن و بخون؛
بلایکید
یه روزی دختری بود که به گیتار علاقه داشت از قضا یه همسایه هم داشتن که عین اون بود دختر اسمش هانا بود هانا یه معلم گیتار بود و توی یه آموزشگاه کلاس خصوصی گیتار میزاشت.
همسایه هانا اینا اسمش آوا بود و دوست داشت گیتار و عین هانا بلد باشه. هانا یه خواهر داشت که با آوا خیلی صمیمی بود بخاطر همین هانا خیلی آوا رو میدید و تقریبا دوست به حساب میومدن.
آوا میرفت توی آموزشگاه و توسط هانا آموزش گیتار زدن میدید.
حالا ول کنیم اینارو
یه روز هانا و آوا وهلنا( خواهر هانا ) میرن به پارکینگ که چند تا بچه گربه رو ببینن بعدش هانا گیتار مورد علاقشم میبره چون آوا میخواسته یاد بگیر بعد از گذشت چند ساعت آوا به شوخی گیتار هانا رو تاب میده و یهو گیتار از دستش میوفته هانا ناراحت میشه( در حد مرگ ) بعد قهر میکنه.
بعد از چند ماه اینا همو توی ۱۸ دی میبین و ....
خیلی طولانی شد پس تو پست بعدی میزارم بقیشو
بلایکید
یه روزی دختری بود که به گیتار علاقه داشت از قضا یه همسایه هم داشتن که عین اون بود دختر اسمش هانا بود هانا یه معلم گیتار بود و توی یه آموزشگاه کلاس خصوصی گیتار میزاشت.
همسایه هانا اینا اسمش آوا بود و دوست داشت گیتار و عین هانا بلد باشه. هانا یه خواهر داشت که با آوا خیلی صمیمی بود بخاطر همین هانا خیلی آوا رو میدید و تقریبا دوست به حساب میومدن.
آوا میرفت توی آموزشگاه و توسط هانا آموزش گیتار زدن میدید.
حالا ول کنیم اینارو
یه روز هانا و آوا وهلنا( خواهر هانا ) میرن به پارکینگ که چند تا بچه گربه رو ببینن بعدش هانا گیتار مورد علاقشم میبره چون آوا میخواسته یاد بگیر بعد از گذشت چند ساعت آوا به شوخی گیتار هانا رو تاب میده و یهو گیتار از دستش میوفته هانا ناراحت میشه( در حد مرگ ) بعد قهر میکنه.
بعد از چند ماه اینا همو توی ۱۸ دی میبین و ....
خیلی طولانی شد پس تو پست بعدی میزارم بقیشو
- ۸۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط