۱۲

#۱۲

#۱۲
#JIMIN


لبخند هانا رو دوباره دیدم و بار هم نیشخند زدم و دستم رو که دور کمرش بود رو محکم کردم و جلوی همه یه بوس روی گونه اش کاشتم.


جیمین:" خب اگه اجازه بدید ما قراره بریم برای عروسی برنامه ریزی کنیم"
م.ج:" پسرم خاله‌ات اینا اینجان، فکر نمیکنی باید اینجا باشی؟"
جیمین:"برای من هیچی مهم تر از هانا نیست"
جینا:" واقعا تو شوکم که چطور از این هرزه خوشت اومده!"
#HANA


وقتی بهم گفت هرزه میخواستم بدم دهنشو جر بدم، ولی جلوی این همه آدم نمیشد، پس فقط یه نگاه پر از خشم بهش کردم.


جیمین وقتی متوجه نگاهم شد با پوزخند برگشت به سمت جینا، درسته که نیشخند داشت و چشماش خیلی ترسناک بود، جوری که دل همه رو به ترس می انداخت


جیمین:" فقط اگه یه بار دیگه به هانا اون لقب رو بدی....دیگه بقیه اش با خداست که قراره برات چه اتفاقی بیافته."
خ.ج:" من درک نمیکنم دختر من چی از این دختر دهاتی کمتر داره؟!"
جیمین:" اولا بهم شما هیچ ربطی نداره، دوما هانا توی ناز و نعمت بزرگ شده و دهاتی نیست و توی آلمان تحصیل کرده، سوما هانا چیزایی داره که دختر تو حتی نصفش رو هم نداره."
م.ج:" جیمین ادب رو رعایت کن. حق با خالته، دختر داره به اون قشنگی ولی تو کوری."


همه طرف اون دختر رو گرفته بودن، ولی من خیلی ریلکس بودم، چون میدونستم جیمین پشتم و ازم حمایت میکنه، همین برام کافی بود تا احساس امنیت کنم.


جیمین:"ما میریم، خدافظ"


جیمین دستمو کشید و برد بیرون و توی بیرون یه نفس عمیق کشید و یه دست به موهاش زد و به طرفم برگشت.


جیمین:"واقعا متاسفم که مجبور شدی با اونا روبه‌رو بشی"
هانا:" اشکالی نداره"
جیمین:"مرسی، بهشون اهمیت نده، بزار هرجی میخوان بگن."
هانا:" من مشکلی ندارم، فراموشش کن"
جیمین:" من نمیتونم فراموش کنم، اونا لیاقت تورو ندارن. ول کن، بیا بریم بگردیم."


جیمین دوباره دستم رو گرفت و باهم به سمت ماشین رفتیم. بعد از چند دقیقه روبه‌روی ساحل نگه داشت و پیاده شده و اومد به طرف در من و بازش کرد.


جیمین:" افتخار میدید باهم قدم بزنیم مادمازل؟"


هانا به حرف جیمین خندید و جیمین دست هانا رو گرفت و به سمت ساحل کشوند، جیمین میتونست ذوق هانا رو از چشماش بخونه.


جیمین:" دریا رو دوست داری؟"
هانا:" عاشقشم!"
جیمین:"خوبه، خیلی قشنگه ولی نه اندازه تو."
هانا:"ممنون"
جیمین:" من فقط حقیقتو گفتم"
هانا:" بریم روی شن بشینیم‌"


هانا روی شن درست روبه‌روی دریا نشست و بعد جیمین بهش ملحق شد و یکی از دستاش رو پشت هانا گذاشت و به هانا خیره شد، زیبایی اون دختر واقعا رویایی بود.


جیمین:"چشمات مثل اقیانوسه، آبی و عمیق"
هانا:" چشمای مادرم رو دارم."
جیمین:"‌مس به مامانت رفتی"
هانا:" آره، فقط اخلاقم به پدرم رفته، اون خیلی مهربونه."


جیمین نگاهی حسرت آمیز به دریا انداخت، چون اون محبت پدرومادر رو ندیده بود، در همین حین هانا متوجه حال جیمین شد و جیمینو بغل کرد.


جیمین اول با شوک بهش خیره شد و بعد او هم دخترک کوچولو رو توی آغوش کشید و عطر موهاش رو استشمام کرد.


جیمین سر هانا رو آورد بالا و به چشماش خیره شد، دیگر نتونست مقاومت کنه چشماشو بست و صورتشو به هانا نزدیک کرد و یک لب های هانا رو توی یک بوسه دلچسب تسخیر کرد......




شرایط
لایک :۱۶❤️
کامنت:۱۶💌
دیدگاه ها (۳۵)

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

dark life = 47ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ ...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

ادامه پارت ۷۴

THE FIRST KISSPART: 5تهیونگ: میتونم عشقتو به خودم حس کنم تو...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

#قرارداد_دوستانه s2p15 ویو هانا : با ظرف توت فرنگی توی دستام...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۷ پارتویو & اتچند لحظه به ...

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

Crimson silence (p17)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط