{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S², Part ¹⁰

Chapter Seven, S², Part ¹⁰
وقتی که جیمین از اتاق خارج شد انگار خونه ای قدیمی و با ارزش توی قلب امپراطور فرو ریخت... چرا بهش دروغ گفت؟.. یعنی ممکنه هیچ چیز مشترکی وجود نداشته باشه؟.. نفس بعدیش سنگین تر شد و با عمیق تر کردنش به قلبش مهلتی برای کسب آرامش داد..
.
.
***
جیمین با جونگ کوک درباره نیازش به وسایلش صحبت کرده بود و جونگ کوک هم حرفاشو به تهیونگ انتقال داده بود.
قرار شده بود امروز عصر دزدکی وارد شهر بشن تا چیزایی که جیمین نیاز داره رو براش ببرن.
با ابرای سیاه رنگ توی آسمون، هوا تیره شده بود.
زیر شیروونیه قهوه ای رنگ خونه نشسته بود و به قطرات بارونی نگاه میکرد که از نوک تیز و لبه ی سقف، روی سنگ و گِل خیس زمین چکه میکرد. هیچ صدایی جز بارون بهاری تو پس زمینه شنیده نمیشد، فقط لمس برگ ها توسط بارون..
دستی بین موهاش برد و سپس سرش رو به همون ستونی که دیشب بهش تکیه داده بود، تکیه داد. طولی نگذشت که حضور پیدا کردن شخصی رو کنارش حس کرد.
یونگی بدون هیچ مقدمه ای نشست کنارش. جیمین لحظه ای به نیم رخش نگاه کرد و دوباره سرش رو به تیکه چوبی که استوار ایستاده بود، تکیه داد.

_ استادم یه بار وقتی که داشت بهم تدریس میکرد حرف قشنگی زد. اون روز همین شکلی بارون میومد و اونم داشت تماشاش میکرد. گفت، بارون انتقام تمامیه لمس هایی که اتفاق نیفتاده رو میگیره. از برگ ها، از زمین، از سنگ ها، از دریا، از حیوونا.. از انسانا.. بارون اومدنو تشبیه میکرد به اینکه حتما یه جایی روی این زمین کسی فرصت لمس کردن شخصی رو از دست داده، پس بارون خودش رو وارد ماجرا کرده تا از طرف اون کس، طرف مقابل رو لمس کنه
+ استادتون تشبیه متفاوتی داشتن، همچنین رویایی و زیبا. استاد یو هم بارون رو خیلی دوست داره.. میگه بارو مثل پرده میمونه. وقتی که پرده حریری رنگی ای رو روی شیئ میندازی اون از زیرش دیده میشه ولی با رنگی جدید. ولی بارون با اینکه خودش هیچ رنگی تو وجودش نداره، یه لایه ی نازکی از رنگی که تازه تولید شده روی همه چیز میندازه. میگه همیشه وقتی بارون میاد، همه چیز پررنگ تر و قشنگ تر میشه و میگه اگه این پررنگی توی واقعیت یه چیز طبیعی بود یعنی بدون بارون، قطعا دیگه خاص و چشمگیر نبود

جیمین سر پایین انداخت.

+ اگه دیگه نتونم ببینمش چی؟.. اگه همین الآن به خاطر من الکی نگران شده باشه چی؟
_ هیچ چیز ابدی نیست، و این درباره همه چیز صدق میکنه. چه موقعیت ها و چه احساسات. نه همیشه اینجوری میمونه و نه غم همیشگی میشه، یه روزی یه جایی تو یه ساعتی همه چیز تموم میشه و نوبتش رو به بعدی میده

با شنیدن این جملات انگار خیالش که هیچ، قلبش هم آروم گرفت.

_ تو خواب، همه همون آدم سابقیم ولی با یه تفاوت، اینکه ذهن آزاد تره، اینکه برای بیان نترس تره.. اینکه فکر نمیکنم چیزایی که دیشب شنیدی.. فقط یه توهم و هذیون باشه

با شنیدن جملات جدید یه لحظه جرقه ای ناگهان درونش ایجاد شد..
آروم سرش رو بلند کرد و به نیمی از صورت یونگی نگاه کرد.

_ اگر... دوباره سوالی کردم.. بهم دروغ نگو و اگر چیزی گفتم.. باورش کن... تو خواب، خیلی بیشتر از اونچه که نشون میدم، هستم. اگر بازم رفتم به خوابی طولانی، اینبار اگر نیاز به لمسی بود برای اجرای هر وردی.. دستت رو روی چشمام نزار.. جایی از من بزار.. که با هر بار دیدنت توی قصر، می ایستاد... و اگر هیچ وقت دیگه این اتفاق برام نیفتاد، بزار.. کسی که تو آینه میبینم.. کسی که درست شبیه منه، مال تو باشه...

با سری پایین و گفتن حرفایی که مدتی توی قلبش به انتظار نشسته بود، بعد از مکثی کوتاه، آروم بلند شد و برگشت داخل.
نگاه جیمین همون جای قبلی، همونجایی که اون مرد حضور داشت، قفل شده بود.
بدون پلکی کوچیک، قطره ای شفاف تر از بارونی که در حال رخ دادن بود، از چشماش روی پارچه ی نازک لباسش، فرود اومد... چند بار پلک زد و آروم سر چرخوند سمت دری که لحظاتی پیش اجازه ورود رو به داخل اتاق داده بود.
چینی بین ابروهاش افتاد و با اینکه سرش پایین بود ولی رو کرد سمت صحنه ی خیسی که طبیعت ساخته بود.
یونگی بعد از اینکه وارد شده بود، هنوز به دیوار تکیه داده بود.
حالا سبک تر بود ولی دوباره کلماتی که گفته بود جاشون رو به سنگینیه جدیدی داده بودن که جنسش فرق میکرد.
چشماش رو لحظه ای بست و نفسی گرفت تا ذهنش رو از اونچه که اتفاق افتاده پاک کنه..
دیدگاه ها (۲)

Chapter Seven, S², Part ⁹راستش حرف جیمین درست بود. بعد از یک...

Chapter Seven, S², Part ⁸از نیمه شب گذشته بود و همون طور که ...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۳۲: ساعت ۴ بعدازظهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط