(نیمه شب دلتنگی)
(نیمه شب دلتنگی)
پارت ۲
استاد :خانم هونگ چرا بلند شدی
به سوزی :میشه برم سرویس بهداشتی
استاد :الان زنگ آخر میخوره یه لحظه صبر کن
زنگ :دینگ دینگ دینگ
این آه معذرت می خوام که عشقت رو می دزدم
شین یه جی:بچه ها بیاین بریم
به سوزی: باشه
نامجون:چطوره بریم یه چیزی بخوریم مثلاً.....
به سوزی: من تو کتابخونه کار دارم شما اول برین
یه جی: باشه پسسس ما میریم
یه جی دست نامجون گرفت سریع رفت چون میدونست اتفاقی داره رخ میده
ولی قبل رفتنش گفت
یه جی:هونگ به سوزی می خوای کاری کنی
به سوزی: خودت میبینی
یه جی: منتظر نمایش هستم
نامجون: بیا بریم تا خواهرم سرتو نخورده
به سوزی: هی عوضی چی گفتی....
نامجون :مارفتیم
به سوزی:خداحافظظظظظ
یه جی: خداحافظظظظظظظ
به سمت کتابخونه رفتم میدونستم اونجا تنهاست شبیه بچه هایی میمونه ،که انگار درس نخونه پدرش می کشدش ما واون تو یه کلاسیم ولی حرفی نداریم که بزنیم این آه تو کلاس الف یعنی با ما یه جا نیست
در باز کردم تنها نشسته بود درس میخوند رفتم جاش
سرش بالا اورد
به سوزی:کیم یی ان دوست پسر قراردادیم شو.....
یی ان: قبوله ولی یه شرطی دارم
چقدر زود قبول کرد ولی.....چه شرطی
به سوزی: هرچی باشه قبوله ولی چه شرطی
یی ان :با من زندگی کن!
به سوزی:چی ؟
یی ان: البته تو تنها زندگی نمی کنی که بخوای قبول کنی!
به سوزی: قبوله
یی ان: مادر وپدرت رو چیکار می کنی ؟
(من بخاطر یه دعوا ریز از خونه پرت شدم بیرون ،خیلی ریز پس پدرم من رو تو جامعه کثیف ول کرد من تنها زندگی می کنم پس اوکیه)
به سوزی: من تنها زندگی می کنم پس قبوله ولی نمیخوای که با پدرومادرت زندگی کنم
یی ان: منم تنها زندگی می کنم، فکرکردی میخوام تورو ببرم پیش اونا !
به سوزی: هه هه هه (عوضی)
پارت ۲
استاد :خانم هونگ چرا بلند شدی
به سوزی :میشه برم سرویس بهداشتی
استاد :الان زنگ آخر میخوره یه لحظه صبر کن
زنگ :دینگ دینگ دینگ
این آه معذرت می خوام که عشقت رو می دزدم
شین یه جی:بچه ها بیاین بریم
به سوزی: باشه
نامجون:چطوره بریم یه چیزی بخوریم مثلاً.....
به سوزی: من تو کتابخونه کار دارم شما اول برین
یه جی: باشه پسسس ما میریم
یه جی دست نامجون گرفت سریع رفت چون میدونست اتفاقی داره رخ میده
ولی قبل رفتنش گفت
یه جی:هونگ به سوزی می خوای کاری کنی
به سوزی: خودت میبینی
یه جی: منتظر نمایش هستم
نامجون: بیا بریم تا خواهرم سرتو نخورده
به سوزی: هی عوضی چی گفتی....
نامجون :مارفتیم
به سوزی:خداحافظظظظظ
یه جی: خداحافظظظظظظظ
به سمت کتابخونه رفتم میدونستم اونجا تنهاست شبیه بچه هایی میمونه ،که انگار درس نخونه پدرش می کشدش ما واون تو یه کلاسیم ولی حرفی نداریم که بزنیم این آه تو کلاس الف یعنی با ما یه جا نیست
در باز کردم تنها نشسته بود درس میخوند رفتم جاش
سرش بالا اورد
به سوزی:کیم یی ان دوست پسر قراردادیم شو.....
یی ان: قبوله ولی یه شرطی دارم
چقدر زود قبول کرد ولی.....چه شرطی
به سوزی: هرچی باشه قبوله ولی چه شرطی
یی ان :با من زندگی کن!
به سوزی:چی ؟
یی ان: البته تو تنها زندگی نمی کنی که بخوای قبول کنی!
به سوزی: قبوله
یی ان: مادر وپدرت رو چیکار می کنی ؟
(من بخاطر یه دعوا ریز از خونه پرت شدم بیرون ،خیلی ریز پس پدرم من رو تو جامعه کثیف ول کرد من تنها زندگی می کنم پس اوکیه)
به سوزی: من تنها زندگی می کنم پس قبوله ولی نمیخوای که با پدرومادرت زندگی کنم
یی ان: منم تنها زندگی می کنم، فکرکردی میخوام تورو ببرم پیش اونا !
به سوزی: هه هه هه (عوضی)
- ۱۶۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط