(نیمه شب دلتنگی)
(نیمه شب دلتنگی)
پارت ۳
یی ان: ولی دلیلش چیه ؟
میدونستم میگه!
روی پاهاش نشستم (اومای گاد)
و دست هام رو دوره گردنش پیچ دادم
به سوزی: کینه....یه کینه قدیمی از هونگ این اه،البته این باید بین خودمون باشه
هونگ این اه میخواست پدرم رو بکشه
به سوزی: البته اگه میخوای قبول نکنی و بگی دارم ازت استفاده می کنم درک می کنم
یی ان: اووووم من سر حرفم هستم ولی تو ام باید باشی
به سوزی:منم هستم
از روی پاهاش بلند شدم
بسه اغواگری !
به سوزی: پس فردا بعد مدرسه زنگ که خورد تو کتابخونه بیا بعد میریم یه جا که قوانین هارو بگیم....
یی ان:باشه
به سوزی: پس شد فردا.... خداحافظ
یی آن: باشه ، خداحافظ
از کتابخونه رفتیم بیرون، بعدش به راه خودم ادامه دادم.شب شده بود خونه تاریک بود چراغ هارو روشن کردم صدای گوشیم رو شنیدم..... یه جی بود
زنگ موبایل: دینگ دینگ دینگ
به سوزی :الو سلام یه جی چیزی شده ؟
یه جی: سلام رسیدی خونه ؟
به سوزی:اره
یه جی:غذا خوردی ؟
به سوزی: اااااا اره!
یه جی: پس نخوردی ،سوزی یادت باشه غذا بخوری...... ولی هنوز نمیخوای بگی چی توسرته
به سوزی: خانم شین تو صبوری ،۲ روز دیگه شاهد یه تابلوی زیبا هستی که زیرشم امضای منه!
یه جی:بله صبورم پس صبر می کنم....کارنداری ؟
به سوزی:نه خداحافظ رفیق
یه جی:خداحافظ رفیق
فردا
الارم موبایل: ویز ویز ویز
به سوزی: ساعت چنده ....دیر شد!
سریع اماده شدم
به سوزی: کلید ماشینم کو؟ اییییی.....پیدا کردم
رسیدم مدرسه و اولین کسی که دیدم سر صبح کسی نبود جز این آه ولی این بد نبود تا موقعی که بهش خوردم....
این اه: مگه کوری عوضی ؟
به سوزی :حوصله حرف زدن باهوتو ندارم
این اه احمق دستش رو بلند کرد تا بهم سیلی بزنه چشمام بستم ولی هیچی هس نکردم
همون لحظه یی ان اومد و دستش گرفت...واو
پارت ۳
یی ان: ولی دلیلش چیه ؟
میدونستم میگه!
روی پاهاش نشستم (اومای گاد)
و دست هام رو دوره گردنش پیچ دادم
به سوزی: کینه....یه کینه قدیمی از هونگ این اه،البته این باید بین خودمون باشه
هونگ این اه میخواست پدرم رو بکشه
به سوزی: البته اگه میخوای قبول نکنی و بگی دارم ازت استفاده می کنم درک می کنم
یی ان: اووووم من سر حرفم هستم ولی تو ام باید باشی
به سوزی:منم هستم
از روی پاهاش بلند شدم
بسه اغواگری !
به سوزی: پس فردا بعد مدرسه زنگ که خورد تو کتابخونه بیا بعد میریم یه جا که قوانین هارو بگیم....
یی ان:باشه
به سوزی: پس شد فردا.... خداحافظ
یی آن: باشه ، خداحافظ
از کتابخونه رفتیم بیرون، بعدش به راه خودم ادامه دادم.شب شده بود خونه تاریک بود چراغ هارو روشن کردم صدای گوشیم رو شنیدم..... یه جی بود
زنگ موبایل: دینگ دینگ دینگ
به سوزی :الو سلام یه جی چیزی شده ؟
یه جی: سلام رسیدی خونه ؟
به سوزی:اره
یه جی:غذا خوردی ؟
به سوزی: اااااا اره!
یه جی: پس نخوردی ،سوزی یادت باشه غذا بخوری...... ولی هنوز نمیخوای بگی چی توسرته
به سوزی: خانم شین تو صبوری ،۲ روز دیگه شاهد یه تابلوی زیبا هستی که زیرشم امضای منه!
یه جی:بله صبورم پس صبر می کنم....کارنداری ؟
به سوزی:نه خداحافظ رفیق
یه جی:خداحافظ رفیق
فردا
الارم موبایل: ویز ویز ویز
به سوزی: ساعت چنده ....دیر شد!
سریع اماده شدم
به سوزی: کلید ماشینم کو؟ اییییی.....پیدا کردم
رسیدم مدرسه و اولین کسی که دیدم سر صبح کسی نبود جز این آه ولی این بد نبود تا موقعی که بهش خوردم....
این اه: مگه کوری عوضی ؟
به سوزی :حوصله حرف زدن باهوتو ندارم
این اه احمق دستش رو بلند کرد تا بهم سیلی بزنه چشمام بستم ولی هیچی هس نکردم
همون لحظه یی ان اومد و دستش گرفت...واو
- ۱۴۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط