p
p8
دور هم نشسته بودن و پیتزا میخوردن و اون بین حرف میزدن.
تلوزیون روشن بود و سریال رندومی پخش میشد که هیچکدوم بهش توجه نمیکردن.
هانول همونطور که سس گوجه رو روی تیکه پیتزا میریخت گفت:
_من توی آشپزخونه بودم شما چی میگفتید؟
جیمین با دهن پر گفت:
_درمورد... جفت تهیونگ بحث میکردیم.
تهیونگ با انزجار صورتشو کج کرد و گفت:
_جیمین. الهه ی ماه لعنتت نکنه. دهن پر حرف نزن.
جیمین چشماشو توی حدقه چرخوند و بی اهمیت گفت:
_نه اینکه تو توی عمرت اینکار رو نکردی
هانول خسته از بحث مسخره ی دوتا دوستش پوفی کشید و گفت:
_جونگکوک جفت تهیونگه؟خب چیش عجیبه
جیمین با چشمای گشاد شده پیتزای توی دهنشو قورت داد و گفت:
_میدونی اگه نامجون هیونگ بفهمه چی میشه؟
هانول چشم غره ای به جیمین رفت و به تهیونگ رو کرد که سرش پایین بود و به زمین چشم دوخته بود.
_تهیونگ. هیونگ خوشحالیتو میخواد. اگه ببینه اون آلفا رو دوست داری و کنارش خوشحال بعید بدونم کاری داشته باشه.
تهیونگ لباش آویزون شد و گفت:
_هانول. تو هیونگمو نمیشناسی. اون خیلی متعصب تر از این حرفاس. اصلا براش مهم نیست که من چی میخوام.
جیمین تکیشو به مبل داد و گازی به تیکه پیتزای توی دستش زد و گفت:
_جونگکوک نمیشینه و تماشا کنه. حتما کاری برای بدست اوردن تو میکنه. شک نکن
ناخودآگاه با یادآوری الفاش لبخند کوچیکی روی لبش نقش بست. جیمین و هانول بهمدیگه نگاه کردن و لبخند شیطانی زدن.
نگاهی به تهیونگ که با لبخند توی افکارش بود کردن. جیمین با شیطنت گفت:
_تهیونگ توی ذهنت با آلفات به ت/خت رسیدید؟
هانول پقی زد زیر خنده و روی مبل پهن شد.
تهیونگ گونه هاش سرخ شد و کوسن روی مبل رو برداشت و محکم سمت جیمین پرت کرد.
امگا با خنده قبل از اینکه کوسن به سرش برخورد کنه جاخالی داد.
صدای نوتیف گوشی تهیونگ توجهشون رو جلب کرد.
تهیونگ گوشیش رو از روی میز عسلی برداشت و به پیامی نگاه کرد که اسم فرستنده ی اون پیام جونگکوک بود.
لب زیریشو گاز گرفت و نگاهی به دوستاش انداخت که با چشمای براق از شیطنت بهش نگاه میکردن.
چشم غره ای بهشون رفت و نگاهشو به گوشی داد.
جیمین گفت:
_هی تهیونگ. چی گفته؟
هانول هم با کنجکاوی سئوال جیمین رو مطرح کرد.
تهیونگ گفت:
_نوشته فردا ساعت ۸ حاضر بشم باهاش برم خونشون...
هنوز حرفش کانل نشده بود که دوتا امگا جیغی زدن و جیمین با خنده ی بلند گفت:
_روزا اول میخواد بری خونشون چیکارررر؟
تهیونگ پوکر به دوستای اسکلش نگاه کرد و حرفشو ادامه داد:
_برم خونشون که داداشش رو ببینم.
هانول پنچر شده روی مبل وا رفت و گفت:
_ولی من میخواستم عمو بشم
جیمین هم با گریه ی مصنوعی پسر رو بغل کرد و لب زد:
_انگار الهه ی ماه نمیخواد من و تو عمو بشیم.
تهیونگ پوکر به دوستاش که کولی بازی درمیاوردن نگاه کرد و بی توجه بهشون در جواب به الفاش تایپ کرد:
_حتما. ساعت ۸ غروب دم درم.
و دکمه ی ارسال رو زد
♧سپیده♤
دور هم نشسته بودن و پیتزا میخوردن و اون بین حرف میزدن.
تلوزیون روشن بود و سریال رندومی پخش میشد که هیچکدوم بهش توجه نمیکردن.
هانول همونطور که سس گوجه رو روی تیکه پیتزا میریخت گفت:
_من توی آشپزخونه بودم شما چی میگفتید؟
جیمین با دهن پر گفت:
_درمورد... جفت تهیونگ بحث میکردیم.
تهیونگ با انزجار صورتشو کج کرد و گفت:
_جیمین. الهه ی ماه لعنتت نکنه. دهن پر حرف نزن.
جیمین چشماشو توی حدقه چرخوند و بی اهمیت گفت:
_نه اینکه تو توی عمرت اینکار رو نکردی
هانول خسته از بحث مسخره ی دوتا دوستش پوفی کشید و گفت:
_جونگکوک جفت تهیونگه؟خب چیش عجیبه
جیمین با چشمای گشاد شده پیتزای توی دهنشو قورت داد و گفت:
_میدونی اگه نامجون هیونگ بفهمه چی میشه؟
هانول چشم غره ای به جیمین رفت و به تهیونگ رو کرد که سرش پایین بود و به زمین چشم دوخته بود.
_تهیونگ. هیونگ خوشحالیتو میخواد. اگه ببینه اون آلفا رو دوست داری و کنارش خوشحال بعید بدونم کاری داشته باشه.
تهیونگ لباش آویزون شد و گفت:
_هانول. تو هیونگمو نمیشناسی. اون خیلی متعصب تر از این حرفاس. اصلا براش مهم نیست که من چی میخوام.
جیمین تکیشو به مبل داد و گازی به تیکه پیتزای توی دستش زد و گفت:
_جونگکوک نمیشینه و تماشا کنه. حتما کاری برای بدست اوردن تو میکنه. شک نکن
ناخودآگاه با یادآوری الفاش لبخند کوچیکی روی لبش نقش بست. جیمین و هانول بهمدیگه نگاه کردن و لبخند شیطانی زدن.
نگاهی به تهیونگ که با لبخند توی افکارش بود کردن. جیمین با شیطنت گفت:
_تهیونگ توی ذهنت با آلفات به ت/خت رسیدید؟
هانول پقی زد زیر خنده و روی مبل پهن شد.
تهیونگ گونه هاش سرخ شد و کوسن روی مبل رو برداشت و محکم سمت جیمین پرت کرد.
امگا با خنده قبل از اینکه کوسن به سرش برخورد کنه جاخالی داد.
صدای نوتیف گوشی تهیونگ توجهشون رو جلب کرد.
تهیونگ گوشیش رو از روی میز عسلی برداشت و به پیامی نگاه کرد که اسم فرستنده ی اون پیام جونگکوک بود.
لب زیریشو گاز گرفت و نگاهی به دوستاش انداخت که با چشمای براق از شیطنت بهش نگاه میکردن.
چشم غره ای بهشون رفت و نگاهشو به گوشی داد.
جیمین گفت:
_هی تهیونگ. چی گفته؟
هانول هم با کنجکاوی سئوال جیمین رو مطرح کرد.
تهیونگ گفت:
_نوشته فردا ساعت ۸ حاضر بشم باهاش برم خونشون...
هنوز حرفش کانل نشده بود که دوتا امگا جیغی زدن و جیمین با خنده ی بلند گفت:
_روزا اول میخواد بری خونشون چیکارررر؟
تهیونگ پوکر به دوستای اسکلش نگاه کرد و حرفشو ادامه داد:
_برم خونشون که داداشش رو ببینم.
هانول پنچر شده روی مبل وا رفت و گفت:
_ولی من میخواستم عمو بشم
جیمین هم با گریه ی مصنوعی پسر رو بغل کرد و لب زد:
_انگار الهه ی ماه نمیخواد من و تو عمو بشیم.
تهیونگ پوکر به دوستاش که کولی بازی درمیاوردن نگاه کرد و بی توجه بهشون در جواب به الفاش تایپ کرد:
_حتما. ساعت ۸ غروب دم درم.
و دکمه ی ارسال رو زد
♧سپیده♤
- ۲۵۷
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط