#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_29
«خانه امن بوسان — همان روز، ساعت ۱۰:۱۲ صبح»
ا.ت جلوی مانیتورهای اتاق کنترل ایستاده بود، اما چشمهایش روی تصویر دوربینها ثابت نمیماند.
پیام هنوز توی سرش تکرار میشد.
**«دخترم، از خرگوشهای سیاه دور بمون.
دفعه بعد کسی نجاتت نمیدهد.»**
تهیونگ با لیوان قهوه وارد شد و چند ثانیه به صورتش خیره ماند.
«چرا قیافهات مثل کسیه که یا میخواد یه نفر رو بکشه، یا خودش رو بندازه تو دریا؟»
ا.ت بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«هردوش جالبن، ولی فعلاً نه.»
تهیونگ لیوان را روی میز گذاشت.
«پیام از بابای محترم بود؟»
ا.ت این بار نگاهش کرد.
«اینقدر تابلوئه؟»
«برای کسی که از صبح سه بار یه فایل خالی رو باز کرده و بسته؟ آره.»
ا.ت نفسش را بیرون داد و روی صندلی افتاد.
«فقط یه تهدیده.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«از طرف بزرگترین خلافکار کشور به دخترش؟ اینو توی دستهبندی "فقط" میذاری؟»
ا.ت با لبخند تلخی گفت:
«تو بابای منو نمیشناسی.»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نرمتر گفت:
«شاید نه. ولی تو رو میشناسم. و میدونم وقتی میگی هیچی نیست، دقیقاً یعنی اوضاع خیلی هم هست.»
ا.ت چیزی نگفت.
در همان لحظه، صدای جیمین از ته راهرو بلند شد:
«یکی بیاد این رئیس نیمهزندهمونو جمع کنه! تب داره، ولی میخواد از تخت بلند شه!»
ا.ت تقریباً از روی صندلی پرید.
«چی؟ »
«خانه امن بوسان — ساعت ۱۰:۱۹ صبح»
ا.ت تقریباً دوید داخل اتاق.
جونگکوک نیمهنشسته روی تخت بود، دست سالمش روی لبه تخت، صورتش رنگپریده اما نگاهش هنوز همون نگاه فرمانده بود.
جیمین با دستهاش جلوش رو گرفته بود.
«ببین من نگفتم بلند نشو؟ دکتر گفته استراحت!»
جونگکوک با صدای گرفته گفت:
«ما دکتر نداریم.»
تهیونگ از پشت گفت:
«چرا داریم. اسمش ا.ته. و الان قراره عصبانی شه.»
ا.ت جلو رفت، دستهاش رو گذاشت روی شونه جونگکوک و دوباره خوابوندش.
«تو چرا انقدر لجبازی؟»
جونگکوک مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد.
«چرا تو انقدر دروغ میگی؟»
اتاق ساکت شد.
جیمین و تهیونگ به هم نگاه کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
«اووه… شروع شد.»
ا.ت خشک شد.
«چی؟»
جونگکوک:
«پیامی که گرفتی. از کی بود؟»
ا.ت مکث کرد.
خیلی کوتاه. ولی کافی بود.
جونگکوک ادامه داد:
«صورتت وقتی خوندیش عوض شد. اون تبلیغ نبود.»
ا.ت سعی کرد خونسرد باشه.
«من کنترل اوضاعو دارم.»
جونگکوک صدایش کمی جدیتر شد.
«این جواب سؤال من نبود.»
تهیونگ سریع دست جیمین رو گرفت.
«بیا بریم پایین. اینا الان وارد فاز چشم تو چشم خطرناک میشن.»
در بسته شد.
حالا فقط اونا دو نفر بودن.
«حرفی که بالاخره گفته شد»
ا.ت آرام گفت:
«بابام پیام داد.»
جونگکوک حتی پلک نزد.
«چی گفت؟»
«گفت از خرگوشهای سیاه دور بمونم.»
سکوت.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«تهدیدت کرد؟»
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
«به سبک خودش.»
جونگکوک دست سالمش رو مشت کرد.
رگ گردنش بیرون زد.
«اگه بخواد بهت نزدیک شه—»
ا.ت سریع گفت:
«تو هیچ کاری نمیکنی.»
«چرا؟»
ا.ت بالاخره نگاهش کرد.
چشمهاش جدی بود، بدون شوخی همیشگی.
«چون اون پدر منه.»
جونگکوک سرد جواب داد:
«و قاتل پدر و مادر منه.»
این جمله مثل چاقو افتاد وسط اتاق.
ا.ت بیحرکت شد.
«تو… هنوز مطمئنی خودش بود؟»
جونگکوک نگاهش سنگین شد.
«ماشینی که باعث تصادف شد، متعلق به شبکهی پدرت بود.»
ا.ت آرام گفت:
«ولی اون راننده اونسو بود.»
جونگکوک:
«اونسو فقط راننده بود.»
ا.ت یک قدم عقب رفت.
«پس تو فکر میکنی دستور از بابای من بوده؟»
جونگکوک جواب نداد.
همین بدتر بود.
«اتاق کنترل — حقیقتی که آرام بیرون میآید»
یک ساعت بعد.
چهار نفر دور مانیتورها جمع شده بودند.
ا.ت با سرعت غیرعادی تایپ میکرد.
«من دارم آرشیو قدیمی شبکه پدرمو میشکنم. یه چیزی تو این پرونده تصادف درست نیست.»
تهیونگ گفت:
«اگه بفهمه داری اینو میگردی—»
«میفهمه.»
همه ساکت شدند.
ا.ت ادامه داد:
«ولی دیگه مهم نیست.»
جونگکوک نگاهش میکرد.
نه فقط به صفحه… به خودش.
فایل قدیمی باز شد.
**پرونده حملونقل — هفت سال قبل**
جیمین آهسته گفت:
«اون شب…»
ا.ت زوم کرد.
«ببین اینو.»
یک دستور تغییر مسیر.
سه دقیقه قبل از تصادف.
ارسالکننده: کد رمزگذاریشده.
تهیونگ گفت:
«میتونی رمز رو باز کنی؟»
ا.ت نفسش رو حبس کرد.
«دارم تلاش میکنم.»
چند ثانیه سنگین گذشت.
سیستم رمز شکست.
نام فرستنده روی صفحه ظاهر شد.
همه خشک شدند.
**جونگهان — رئیس سابق خرگوش سیاه.**
اتاق یخ زد.
ادامه این پارت پست بعدی
#پارت_29
«خانه امن بوسان — همان روز، ساعت ۱۰:۱۲ صبح»
ا.ت جلوی مانیتورهای اتاق کنترل ایستاده بود، اما چشمهایش روی تصویر دوربینها ثابت نمیماند.
پیام هنوز توی سرش تکرار میشد.
**«دخترم، از خرگوشهای سیاه دور بمون.
دفعه بعد کسی نجاتت نمیدهد.»**
تهیونگ با لیوان قهوه وارد شد و چند ثانیه به صورتش خیره ماند.
«چرا قیافهات مثل کسیه که یا میخواد یه نفر رو بکشه، یا خودش رو بندازه تو دریا؟»
ا.ت بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«هردوش جالبن، ولی فعلاً نه.»
تهیونگ لیوان را روی میز گذاشت.
«پیام از بابای محترم بود؟»
ا.ت این بار نگاهش کرد.
«اینقدر تابلوئه؟»
«برای کسی که از صبح سه بار یه فایل خالی رو باز کرده و بسته؟ آره.»
ا.ت نفسش را بیرون داد و روی صندلی افتاد.
«فقط یه تهدیده.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«از طرف بزرگترین خلافکار کشور به دخترش؟ اینو توی دستهبندی "فقط" میذاری؟»
ا.ت با لبخند تلخی گفت:
«تو بابای منو نمیشناسی.»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نرمتر گفت:
«شاید نه. ولی تو رو میشناسم. و میدونم وقتی میگی هیچی نیست، دقیقاً یعنی اوضاع خیلی هم هست.»
ا.ت چیزی نگفت.
در همان لحظه، صدای جیمین از ته راهرو بلند شد:
«یکی بیاد این رئیس نیمهزندهمونو جمع کنه! تب داره، ولی میخواد از تخت بلند شه!»
ا.ت تقریباً از روی صندلی پرید.
«چی؟ »
«خانه امن بوسان — ساعت ۱۰:۱۹ صبح»
ا.ت تقریباً دوید داخل اتاق.
جونگکوک نیمهنشسته روی تخت بود، دست سالمش روی لبه تخت، صورتش رنگپریده اما نگاهش هنوز همون نگاه فرمانده بود.
جیمین با دستهاش جلوش رو گرفته بود.
«ببین من نگفتم بلند نشو؟ دکتر گفته استراحت!»
جونگکوک با صدای گرفته گفت:
«ما دکتر نداریم.»
تهیونگ از پشت گفت:
«چرا داریم. اسمش ا.ته. و الان قراره عصبانی شه.»
ا.ت جلو رفت، دستهاش رو گذاشت روی شونه جونگکوک و دوباره خوابوندش.
«تو چرا انقدر لجبازی؟»
جونگکوک مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد.
«چرا تو انقدر دروغ میگی؟»
اتاق ساکت شد.
جیمین و تهیونگ به هم نگاه کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
«اووه… شروع شد.»
ا.ت خشک شد.
«چی؟»
جونگکوک:
«پیامی که گرفتی. از کی بود؟»
ا.ت مکث کرد.
خیلی کوتاه. ولی کافی بود.
جونگکوک ادامه داد:
«صورتت وقتی خوندیش عوض شد. اون تبلیغ نبود.»
ا.ت سعی کرد خونسرد باشه.
«من کنترل اوضاعو دارم.»
جونگکوک صدایش کمی جدیتر شد.
«این جواب سؤال من نبود.»
تهیونگ سریع دست جیمین رو گرفت.
«بیا بریم پایین. اینا الان وارد فاز چشم تو چشم خطرناک میشن.»
در بسته شد.
حالا فقط اونا دو نفر بودن.
«حرفی که بالاخره گفته شد»
ا.ت آرام گفت:
«بابام پیام داد.»
جونگکوک حتی پلک نزد.
«چی گفت؟»
«گفت از خرگوشهای سیاه دور بمونم.»
سکوت.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«تهدیدت کرد؟»
ا.ت نگاهش رو پایین انداخت.
«به سبک خودش.»
جونگکوک دست سالمش رو مشت کرد.
رگ گردنش بیرون زد.
«اگه بخواد بهت نزدیک شه—»
ا.ت سریع گفت:
«تو هیچ کاری نمیکنی.»
«چرا؟»
ا.ت بالاخره نگاهش کرد.
چشمهاش جدی بود، بدون شوخی همیشگی.
«چون اون پدر منه.»
جونگکوک سرد جواب داد:
«و قاتل پدر و مادر منه.»
این جمله مثل چاقو افتاد وسط اتاق.
ا.ت بیحرکت شد.
«تو… هنوز مطمئنی خودش بود؟»
جونگکوک نگاهش سنگین شد.
«ماشینی که باعث تصادف شد، متعلق به شبکهی پدرت بود.»
ا.ت آرام گفت:
«ولی اون راننده اونسو بود.»
جونگکوک:
«اونسو فقط راننده بود.»
ا.ت یک قدم عقب رفت.
«پس تو فکر میکنی دستور از بابای من بوده؟»
جونگکوک جواب نداد.
همین بدتر بود.
«اتاق کنترل — حقیقتی که آرام بیرون میآید»
یک ساعت بعد.
چهار نفر دور مانیتورها جمع شده بودند.
ا.ت با سرعت غیرعادی تایپ میکرد.
«من دارم آرشیو قدیمی شبکه پدرمو میشکنم. یه چیزی تو این پرونده تصادف درست نیست.»
تهیونگ گفت:
«اگه بفهمه داری اینو میگردی—»
«میفهمه.»
همه ساکت شدند.
ا.ت ادامه داد:
«ولی دیگه مهم نیست.»
جونگکوک نگاهش میکرد.
نه فقط به صفحه… به خودش.
فایل قدیمی باز شد.
**پرونده حملونقل — هفت سال قبل**
جیمین آهسته گفت:
«اون شب…»
ا.ت زوم کرد.
«ببین اینو.»
یک دستور تغییر مسیر.
سه دقیقه قبل از تصادف.
ارسالکننده: کد رمزگذاریشده.
تهیونگ گفت:
«میتونی رمز رو باز کنی؟»
ا.ت نفسش رو حبس کرد.
«دارم تلاش میکنم.»
چند ثانیه سنگین گذشت.
سیستم رمز شکست.
نام فرستنده روی صفحه ظاهر شد.
همه خشک شدند.
**جونگهان — رئیس سابق خرگوش سیاه.**
اتاق یخ زد.
ادامه این پارت پست بعدی
- ۸۰۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط