#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_30
«شبی که همهچیز همزمان فرو ریخت»
«خانه امن بوسان — ساعت ۷:۴۰ شب»
باران بند آمده بود، اما هوا هنوز بوی خیسی و فلز میداد.
ا.ت از بعدازظهر تقریباً با هیچکس درست حرف نزده بود. از اتاق کنترل بیرون نیامده بود و فقط پشت مانیتورها نشسته بود، هدفون روی گوش، کد پشت کد، فایل پشت فایل.
تهیونگ یک بسته چیپس را باز کرد و آهسته به جیمین گفت:
«قسم میخورم اگه تا ده دقیقه دیگه یه چیزی نخورده باشه، خودش میشه خطرناکتر از باباش.»
جیمین زیر لب گفت:
«من از وقتی فهمیدم میتونه با پهپاد بزنه تو پای آدم، خیلی با احترام بیشتری باهاش حرف میزنم.»
جونگکوک که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
«ساکت باشید.»
هر دو همزمان:
«چشم رئیس.»
اما سکوت فقط چند ثانیه دوام آورد.
ا.ت ناگهان هدفون را پایین کشید.
«پیداش کردم.»
همه برگشتند سمتش.
او تصویر یکی از دوربینهای بندر قدیمی بوسان را روی مانیتور اصلی انداخت. میان نور ضعیف زرد و کانتینرهای زنگزده، یک چهره کوتاه و واضح دیده میشد.
**کیم اونسو.**
جیمین صاف ایستاد.
«خودشه؟»
ا.ت سری تکان داد.
«آره. ولی تنها نیست.»
تصویر را جلوتر برد.
سه ماشین.
شش نفر مسلح.
و یک مرد مسن با کت بلند تیره که فقط نیمرخش دیده میشد.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
رگ فکش سفت شد.
«بزرگش کن.»
ا.ت تصویر را زوم کرد.
همه ساکت شدند.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
«لعنتی…»
این بار شکی نبود.
**پدر جونگکوک.**
مردی که سالها تصور میشد مرده است، حالا وسط بندر ایستاده بود و با اونسو حرف میزد.
جونگکوک چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«ماشین آماده کنید.»
ا.ت فوراً برگشت.
«نه، صبر کن. این میتونه تله باشه.»
جونگکوک بدون نگاه به او جواب داد:
«حتی بهتر.»
ا.ت از جا بلند شد.
«کوک، تو هنوز کامل خوب نشدی. زخم بازوت—»
«گفتم ماشین آماده کنید.»
لحنش آنقدر یخ بود که جیمین و تهیونگ بیاختیار به حرکت افتادند.
اما ا.ت سر جایش ماند.
«منم میام.»
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
«نه.»
ا.ت خندید، اما عصبی.
«تو هنوز نفهمیدی؟ من بدون تو هم میام. فقط الان دارم مؤدبانه خبر میدم.»
تهیونگ زیر لب به جیمین گفت:
«من عاشق لحظههاییم که رئیس میفهمه با آدم اشتباهی طرف شده.»
جیمین درحالیکه اسلحهها را چک میکرد گفت:
«ساکت شو، میخوام زنده بمونم.»
جونگکوک چند ثانیه به ا.ت خیره ماند.
بعد کوتاه گفت:
«ده دقیقه. راه میافتیم.»
«مسیر بندر — ساعت ۸:۲۳ شب»
دو ماشین مشکی از خیابانهای خیس بوسان رد شدند.
ا.ت در ماشین اول، صندلی عقب کنار جونگکوک نشسته بود. لپتاپ روی پایش باز بود و تصاویر دوربینهای هکشده بندر روی صفحه میچرخیدند.
«دو ورودی اصلی دارن. غربی و جنوبی. اگه بخوایم مستقیم بریم، ظرف سه دقیقه میفهمن.»
جونگکوک پرسید:
«راه بهتر؟»
ا.ت پنجره کوچکی باز کرد.
«یک مسیر سرویس پشت کانتینرهای یخچالدار هست. اگر تهیونگ از اونور بره و جیمین برق محدودهی دو رو قطع کنه، من میتونم دوربینها رو ده دقیقه کور کنم.»
تهیونگ از بیسیم گفت:
«ده دقیقه؟ بهبه. خانم نابغه امروز سخاوتمنده.»
ا.ت:
«قدرش رو بدون. دیشب سه ساعت خوابیدم.»
جیمین گفت:
«اونم کنار تخت رئیس، ها؟»
سه ثانیه سکوت شد.
ا.ت آهسته گفت:
«جیمین…»
جیمین:
«بله؟»
«اگر سالم از این عملیات برگردیم، خودم خفهت میکنم.»
تهیونگ زد زیر خنده.
حتی گوشه لب جونگکوک هم کمی تکان خورد.
ا.ت با دیدن آن، خیلی نامحسوس لبخند زد.
اما وقتی نگاه جونگکوک روی صورتش ماند، سریع دوباره برگشت سمت صفحه.
«تمرکز کنین. اونسو داره جابهجا میشه.»
«ورود به بندر»
ادامه این پارت پست بعدی
#پارت_30
«شبی که همهچیز همزمان فرو ریخت»
«خانه امن بوسان — ساعت ۷:۴۰ شب»
باران بند آمده بود، اما هوا هنوز بوی خیسی و فلز میداد.
ا.ت از بعدازظهر تقریباً با هیچکس درست حرف نزده بود. از اتاق کنترل بیرون نیامده بود و فقط پشت مانیتورها نشسته بود، هدفون روی گوش، کد پشت کد، فایل پشت فایل.
تهیونگ یک بسته چیپس را باز کرد و آهسته به جیمین گفت:
«قسم میخورم اگه تا ده دقیقه دیگه یه چیزی نخورده باشه، خودش میشه خطرناکتر از باباش.»
جیمین زیر لب گفت:
«من از وقتی فهمیدم میتونه با پهپاد بزنه تو پای آدم، خیلی با احترام بیشتری باهاش حرف میزنم.»
جونگکوک که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
«ساکت باشید.»
هر دو همزمان:
«چشم رئیس.»
اما سکوت فقط چند ثانیه دوام آورد.
ا.ت ناگهان هدفون را پایین کشید.
«پیداش کردم.»
همه برگشتند سمتش.
او تصویر یکی از دوربینهای بندر قدیمی بوسان را روی مانیتور اصلی انداخت. میان نور ضعیف زرد و کانتینرهای زنگزده، یک چهره کوتاه و واضح دیده میشد.
**کیم اونسو.**
جیمین صاف ایستاد.
«خودشه؟»
ا.ت سری تکان داد.
«آره. ولی تنها نیست.»
تصویر را جلوتر برد.
سه ماشین.
شش نفر مسلح.
و یک مرد مسن با کت بلند تیره که فقط نیمرخش دیده میشد.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
رگ فکش سفت شد.
«بزرگش کن.»
ا.ت تصویر را زوم کرد.
همه ساکت شدند.
تهیونگ خیلی آهسته گفت:
«لعنتی…»
این بار شکی نبود.
**پدر جونگکوک.**
مردی که سالها تصور میشد مرده است، حالا وسط بندر ایستاده بود و با اونسو حرف میزد.
جونگکوک چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«ماشین آماده کنید.»
ا.ت فوراً برگشت.
«نه، صبر کن. این میتونه تله باشه.»
جونگکوک بدون نگاه به او جواب داد:
«حتی بهتر.»
ا.ت از جا بلند شد.
«کوک، تو هنوز کامل خوب نشدی. زخم بازوت—»
«گفتم ماشین آماده کنید.»
لحنش آنقدر یخ بود که جیمین و تهیونگ بیاختیار به حرکت افتادند.
اما ا.ت سر جایش ماند.
«منم میام.»
جونگکوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
«نه.»
ا.ت خندید، اما عصبی.
«تو هنوز نفهمیدی؟ من بدون تو هم میام. فقط الان دارم مؤدبانه خبر میدم.»
تهیونگ زیر لب به جیمین گفت:
«من عاشق لحظههاییم که رئیس میفهمه با آدم اشتباهی طرف شده.»
جیمین درحالیکه اسلحهها را چک میکرد گفت:
«ساکت شو، میخوام زنده بمونم.»
جونگکوک چند ثانیه به ا.ت خیره ماند.
بعد کوتاه گفت:
«ده دقیقه. راه میافتیم.»
«مسیر بندر — ساعت ۸:۲۳ شب»
دو ماشین مشکی از خیابانهای خیس بوسان رد شدند.
ا.ت در ماشین اول، صندلی عقب کنار جونگکوک نشسته بود. لپتاپ روی پایش باز بود و تصاویر دوربینهای هکشده بندر روی صفحه میچرخیدند.
«دو ورودی اصلی دارن. غربی و جنوبی. اگه بخوایم مستقیم بریم، ظرف سه دقیقه میفهمن.»
جونگکوک پرسید:
«راه بهتر؟»
ا.ت پنجره کوچکی باز کرد.
«یک مسیر سرویس پشت کانتینرهای یخچالدار هست. اگر تهیونگ از اونور بره و جیمین برق محدودهی دو رو قطع کنه، من میتونم دوربینها رو ده دقیقه کور کنم.»
تهیونگ از بیسیم گفت:
«ده دقیقه؟ بهبه. خانم نابغه امروز سخاوتمنده.»
ا.ت:
«قدرش رو بدون. دیشب سه ساعت خوابیدم.»
جیمین گفت:
«اونم کنار تخت رئیس، ها؟»
سه ثانیه سکوت شد.
ا.ت آهسته گفت:
«جیمین…»
جیمین:
«بله؟»
«اگر سالم از این عملیات برگردیم، خودم خفهت میکنم.»
تهیونگ زد زیر خنده.
حتی گوشه لب جونگکوک هم کمی تکان خورد.
ا.ت با دیدن آن، خیلی نامحسوس لبخند زد.
اما وقتی نگاه جونگکوک روی صورتش ماند، سریع دوباره برگشت سمت صفحه.
«تمرکز کنین. اونسو داره جابهجا میشه.»
«ورود به بندر»
ادامه این پارت پست بعدی
- ۶۸۱
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط