#دریای_آبی
#دریای_آبی
#3
به آخر مهمانی رسیده بودیم.وقتش رسیده بود هدیه هارا بدیم.بنده حقیری مانند من حق نداشت به چهره ولیعهد نگاه کند.
بعد از آن خواهرانم تمام فردایش را از زیبایی ولیعهد صحبت می کردند.
قرار بود برم پیش مادربزرگم وپیش او برای مدتی بمونم.
با مادربزرگم رفتیم تا صدف جمع کنیم تا برای شب آماده کنیم.
مادربزرگم پرسید: ولیعهد را دیدی؟
«نه،مادربزرگ»
«همه می گویند فردی زیباست.»
برایش از شب گذشته گفتم اوهم تا می توانست خندید.
به من نگاه کرد و گفت:چرا با ولیعهد ازدواج نکنی؟
پریدم عقب ولباسم خاکی شد.
«مادربزرگ... ولیعهد، شما حالتون خوبه؟»
«تو چهره خیلی زیبایی داری چرا نتوانی.»
«بحث سر این نیست.من از قصر بدم میاد.»
«چرا؟»
به دریا نگاه کردم و گفتم:من دختر دریام نه قصر .
لبخندی زد و گفت:حالا مگر ولیعهد دیوانه است با تو ازدواج کند.
«مگه من چمه؟»
«میخوای بگم؟»
«نه»
#3
به آخر مهمانی رسیده بودیم.وقتش رسیده بود هدیه هارا بدیم.بنده حقیری مانند من حق نداشت به چهره ولیعهد نگاه کند.
بعد از آن خواهرانم تمام فردایش را از زیبایی ولیعهد صحبت می کردند.
قرار بود برم پیش مادربزرگم وپیش او برای مدتی بمونم.
با مادربزرگم رفتیم تا صدف جمع کنیم تا برای شب آماده کنیم.
مادربزرگم پرسید: ولیعهد را دیدی؟
«نه،مادربزرگ»
«همه می گویند فردی زیباست.»
برایش از شب گذشته گفتم اوهم تا می توانست خندید.
به من نگاه کرد و گفت:چرا با ولیعهد ازدواج نکنی؟
پریدم عقب ولباسم خاکی شد.
«مادربزرگ... ولیعهد، شما حالتون خوبه؟»
«تو چهره خیلی زیبایی داری چرا نتوانی.»
«بحث سر این نیست.من از قصر بدم میاد.»
«چرا؟»
به دریا نگاه کردم و گفتم:من دختر دریام نه قصر .
لبخندی زد و گفت:حالا مگر ولیعهد دیوانه است با تو ازدواج کند.
«مگه من چمه؟»
«میخوای بگم؟»
«نه»
- ۴۴
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط