#دریای_آبی
#دریای_آبی
#5
کنار من قدم برمی داشت گفت:چرا دروغ گفتی؟
«چون ازت بدم میاد معلوم نیست»
«چرا؟»
«چرا ازت بدم میاد؟»
«آره»
محکم برگشتم وبهش نگاه کردم گفتم:نمیدونم
اشاره کردم به مهمان خانه و گفتم میتونی بری.
گفت:ممنون.
«فقط دیگه پیدات نشه باشههههههه»
«هعیییی درست صحبت کن»
«نکنم چی میشه؟»
«تو زن دیوانه ای هستی نکنه معلولی!؟»
زدم تو صورتش و گفتم: انگار تو معلولی شاید من دیوانه باشم از کجا معلوم...
بهم زل زد و گفت: منتظر باش بخاطر سیلی به من اعدامت میکنم.
«نه بابا آقا پادشاهی ،ولیعدی چیزی هستن»
نفس عمیقی کشید و گفت برو تو نکشتمت.
نیشخندی زدم و رفتم.
فردای آن روز رفتم دوباره بالای کوه تا به آن درخت تکیه بدم واستراحت کنم.
تا چشام رو بستم یه پشه مزاحم بینی منو به خارش انداخت دورش کردم دوباره اومد زدمش دوباره اومد.بلند گفتم:پشه مزاحم برووو.
یه صدایی گفت:من پشه ام؟
جیغ کشیدم و گفتم:وای زبون وا کرد که.
دیدم همان پسر مزاحم است .
«تویی که پسر مزاحم»
خنده کوتاهی کرد.
گفتم:چی اینقدر خنده داره؟
«واقعا فکر کردی میتونه صحبت کنه پشه»
«خب تو دنیای که ما هستیم امکانشم هست»
با حالت تمسخری گفت:بله بله شما نامیرا هستید.
«آخه گناه من چیه که تو رو همه اش میبینم»
خنده کوتاهی کرد چیه درخت تکیه داد.منم تکیه دادم سرمو کردم داخل کتابش وگفتم:تو این کتاب و از کجا آوردی پسر مزاحم؟
«خریدمش.»
«چطوری خریدی ازش فقط دوتا داخل پایتخت است »
«انگار کتاب خونی»
فوری برگشتم گفتم:عوض کنیم
«اینو خواندم تا حالا»
«هوفففف لطفاً »
بهم نگاه کرد و گفت:دیگه بهم نگو آقای مزاحم.
«چشم اسمتون چیه؟»خنده کوتاهی کرد وگفت:واقعا بخاطر یه کتاب این قدر دلربایی میکنی.اسم من کیم سانه.
#5
کنار من قدم برمی داشت گفت:چرا دروغ گفتی؟
«چون ازت بدم میاد معلوم نیست»
«چرا؟»
«چرا ازت بدم میاد؟»
«آره»
محکم برگشتم وبهش نگاه کردم گفتم:نمیدونم
اشاره کردم به مهمان خانه و گفتم میتونی بری.
گفت:ممنون.
«فقط دیگه پیدات نشه باشههههههه»
«هعیییی درست صحبت کن»
«نکنم چی میشه؟»
«تو زن دیوانه ای هستی نکنه معلولی!؟»
زدم تو صورتش و گفتم: انگار تو معلولی شاید من دیوانه باشم از کجا معلوم...
بهم زل زد و گفت: منتظر باش بخاطر سیلی به من اعدامت میکنم.
«نه بابا آقا پادشاهی ،ولیعدی چیزی هستن»
نفس عمیقی کشید و گفت برو تو نکشتمت.
نیشخندی زدم و رفتم.
فردای آن روز رفتم دوباره بالای کوه تا به آن درخت تکیه بدم واستراحت کنم.
تا چشام رو بستم یه پشه مزاحم بینی منو به خارش انداخت دورش کردم دوباره اومد زدمش دوباره اومد.بلند گفتم:پشه مزاحم برووو.
یه صدایی گفت:من پشه ام؟
جیغ کشیدم و گفتم:وای زبون وا کرد که.
دیدم همان پسر مزاحم است .
«تویی که پسر مزاحم»
خنده کوتاهی کرد.
گفتم:چی اینقدر خنده داره؟
«واقعا فکر کردی میتونه صحبت کنه پشه»
«خب تو دنیای که ما هستیم امکانشم هست»
با حالت تمسخری گفت:بله بله شما نامیرا هستید.
«آخه گناه من چیه که تو رو همه اش میبینم»
خنده کوتاهی کرد چیه درخت تکیه داد.منم تکیه دادم سرمو کردم داخل کتابش وگفتم:تو این کتاب و از کجا آوردی پسر مزاحم؟
«خریدمش.»
«چطوری خریدی ازش فقط دوتا داخل پایتخت است »
«انگار کتاب خونی»
فوری برگشتم گفتم:عوض کنیم
«اینو خواندم تا حالا»
«هوفففف لطفاً »
بهم نگاه کرد و گفت:دیگه بهم نگو آقای مزاحم.
«چشم اسمتون چیه؟»خنده کوتاهی کرد وگفت:واقعا بخاطر یه کتاب این قدر دلربایی میکنی.اسم من کیم سانه.
- ۱۰۱
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط