{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم شب شد و سر گردانیم

باز هم شب شد و سر گردانیم
خیره بر ماه و چه بی سامانیم
میشد از حالِ بدم درک کنی
خاکِ خشکی ، عطشِ بارانیم
همه پژمرده در این آبادی
مردُمانی به نظر خندانیم
گاه آرام و کمی دل نگران
از جهان بی خبر وُ حیرانیم
درد داریم ؛ خدایا زجهان
بغض تلخیم و ز غم گریانیم
نیمه شبها همه در تنهایی
درد مندیم و پیِ درمانیم
انتها را چه کسی میداند
ما که دیباچه ی هر طوفانیم
دیدگاه ها (۷)

بیا با هم بریم جایی که دنج و با صفا باشددرون کلبه ...

‍ بُرد باد عوضی روسری از سر چه کنیمحال با عربده ی اکبر و اصغ...

پرنده خواهم شد برایت ...

تمام شعرهایم در سکوتیدیوانه وار الزایمر گرفته اندفقطگاهی تور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط