{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دفترچه_خاطرات_ما

#دفترچه_خاطرات_ما
پارت 4

'الان اینقد برام سوال پیش اومد که چرا با این لعنتی همکلاسی شدم که کل ذهنم درگیر همین مسئله شده،اوفف بیخیال'
دازای که خیلی ذوق داشت اروم دستمو فشار داد.
دازای: چطوره یه سری به کلاس بزنیم؟
از فشار دستش کمی جا خوردم ولی با سر تایید کردم.
چویا: باشه فقط اینقد به من نچسب💢.
دازای: چرا نباید بهت بچسبم؟
دازای کمی بیشتر به سمتم متمایل شد.
'لعنتی💢'
دازای: خب خب بیا بریم سر کلاسمون چویا~(با ذوق)
دستمو کشید سمت خودش و تقریبا تا دم در کلاس من رو دنبال خودش کشوند.
چویا: هویی احمق💢!!
دازای: هیسس اینجا نباید صداتو ببری بالا باشه؟
'ای عوضی...'
چویا: باشه...فقط ولم کن!...
دازای: فکر میکنم این کار غیر ممکن باشه✨
چویا: چی گفتیی؟!! 💢.'مشخصه داره دیوونم میکنه'
رسیدیم دم در کلاس و دازای بلاخره ولم کرد.
دستش روی دستگیره ی در معلق بود.
دازای: ببینیم چی در انتظارمونه...
و در رو باز کرد.


شرط پارت بعد پنج لایک🍁
دیدگاه ها (۰)

#دفترچه_خاطرات_ما پارت 3کمرم له شد توی مترو و با کلی بدبختی ...

سلام به همگی و امیدوارم حالتون عالی باشهمتاسفانه به دلیل امت...

پارت سه (دازای همه چیز رو توضیح میده ولی چویا...)× یه دقیقه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط