روزگاری را بدون عشق سر کردم، نشد

روزگاری را بدون عشق سر کردم، نشد
خواستم دیوانه‌وار از عشق برگردم، نشد

هیچ ‌کس دلواپسی‌های مرا باور نکرد
هیچ‌کس در خاک غربت‌خیز همدردم نشد

بغض کردم، مویه کردم تا سحر نام تو را
گریه کردم، گریه هم تسکین سردردم نشد

هر چه کردم عشق را از خانه‌ام بیرون کنم
عاقبت پیش دل عاشق کم ‌آوردم، نشد

آی گنجشکان سرگردان میان کوچه‌ها!
خواستم با آخرین پرواز برگردم، نشد
دیدگاه ها (۱)

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

مافیای من

روزگاری را بدون عشق سر کردم، نشدخواستم دیوانه وارازعشق برگرد...

شعری زیبا به نام دلواپسی

‍ ‍گریه کردم گریه ی بسیار آرامم نکردوعده های آخرین دیدار آر...

گریه کردم،گریه هم این بار آرامم نکرد/باخیالت راه رفتم در اتا...

گریه کردم، گریه هم این بار آرامـــم نکـــرددارو خوردم، دارو ...

گریه کردم، گریه هم این بار آرامـــم نکـــرد دارو خوردم، دارو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط