{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدو چهل هفت...


آریا:
یاشار داشت پشت سرهم آهنک رد می کرد حلما خم شد بین صندلی ها وگفت : یکی رو بزار دیگه یاشار بیست دیقه اس داری آهنگ رد می کنی
نگاهی به یاشار انداختم بی حوصله به صندلی تکیه داد وگفت : اصلا از ایناخوشم نمیاد
حلما : از کی ؟!
یاشار بیرون رو نگاه کردوگفت : این دختره فروغ السلطنه
خندم گرفت یاشینم آروم خندیدوگفت : بر عکس برادراشه اصلا به دل نمی شینه
حلما با حسادت گفت : خب نشینه من می شینم کافیه
یاشار پقی زد زیر خنده حلما خیلی لوس گفت : کوفت به چی می خندی
منم خندمو خوردم وگفتم : یاشین پس فردا برگردیم من کلی کار دارم
یاشار به جای اون گفت : دو روز نشده اومدیم کجا بریم
حلما : راست میگه دیگه آریا
- من برمی گردم شما بمونید
کارام زیاده خوب نیست بیمارهام رو معطل خودم بکنم
حلما : خوشبحال بیمارای تو که مهمتر از دوستاوفامیلتن
یاشار : دکترمون مقرراتی تشریف دارن
- به هر حال گفتم که بدونید
یه آهنگ گذاشتم ودیگه سکوت کردیم نمی دونم چرا اتفاق دیشب هر ثانیه برام مرور می شد ودلم آشوب می شد من کاری کردم که جبرانش سخت بود راهی رو رفتم که برگشتنش سختر بودبی فکری که باعث می شد به احساسات گیسو لطمه بزنم
تا رسیدن به مقصد یکم طول کشید ومنی که صبحانه نخورده بودم خیلی گرسنه ام بود
خونه ای که فرهاد می گفت یه خونه خوشگل مثله تموم این خونه های اینجا بود دخترا با ذوق مشغول دید زدن شدن وپسرا دور هم جم شدن وحرف می زدن که بعد از نهار بریم توشهر راه بریم یه شهر قدیمی ودیدنی خوشگل که بارها اومده بودم وهر بار دیدنش برام جالب بود وسایلمون رو گذاشتیم تو اتاق ها چهار اتاق بودو آشپزخونه وحمام چون خیلی گرسنه ام بود رفتم تو آشپزخونه که نسترن وگلین بودن
- گلین یه چیزی بده بخورم خیلی گرسنمه
گلین یه سیب بزرگ شست وداد به دستم وگفت : تا نهار رو گرم کنیم اینو بخور
ازش گرفتم وگفتم : کی نهار پخته ؟
گلین با لبخند نگام کردوگفت : خب من دیگه اینجا همه آشپزیشون صفره
- اینو که جدی نمیگی
- دخترا چای هست
برگشتم نگاش کردم یاشار لبخندی زد وگفت : جانم چیزی شده آریا
- نه
از آشپزخونه اومدم بیرون فقط فرهاد تو حیاط
فرهاد : خونه چطوره؟
- خوبه من ندیدم ولی مثله همه ای این خونه هاست دیگه
فرهاد : از تو آشپزخونه میشه بریم تو سالن اولی که طبقه ای پایینه اتاق بغلی اشم پر وسایله دوتا اتاق بالا هم برای استراحت وخوابه اینجا خونه ای دوستمه که گاهی وقت ها میومدیم
- جای قشنگیه
- آریا ...آریا
سرمو بلند کردم آنا از نرده های طبقه ای بالا خم شد وگفت : اریا داداش وسایلمو تو ماشین میاری
- باشه الان میارم
رفتم طرف ماشینم آنا گفت : اونجا پشت شیشه عقب ماشین یه کیف کوچلوه
- باشه آنا آرومتر میشنوم
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل هشت ...گیسو : سفره رو انداختم و مشغ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل نه...گیسو : نگاهی بهش انداختم بی ت...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل ششآریا : رفتنشو نگاه کردم ولبخند زد...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوچهل پنج...گیسو: یه اتفاقی داشت می افتاد ...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

پارت 11بعد ما از اونجا رفتیم بیرون جنی: جیسو خوبیجیسو: اره خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط