🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
بچه ها ناینای کنید فردا میخوان برن سئول🎀💃
P.11 | خداحافظی
صبح زود، خانهی جئون دیگر شبیه روزهای معمولی نبود.
کارتنها گوشهوکنار خانه روی هم چیده شده بودند و صدای چسب بستهبندی هر چند دقیقه یکبار سکوت را میشکست.
یئونسو وسط اتاقش نشسته بود و به وسایلی نگاه میکرد که قرار بود با خودش به سئول ببرد.
لباسها، کتابها، چند عکس قدیمی...
و جعبهی ویولن.
چند لحظه به آن خیره ماند.
دستش را جلو برد، اما قبل از باز کردنش مکث کرد.
🌸: آه چیکار کنم...یعنی بزارم اینجا بمونی؟
نمیدونست چیکار کند . مغزش میگفت ویولن را همینجا بگذارد و شروع تازه ای داشته باشد
از طرفی دیگر قلبش چیز دیگری میگفت
بین حرف قلب و مغزش گیر کرده
تا اینکه قلب راانتخاب کرد
جعبه را آرام داخل کارتن گذاشت.
در آشپزخانه، مامان جئون مدام وسایل را دوباره بررسی میکرد.
🏵: مدارک رو گذاشتید؟
🐇: آره.
🏵: لباس گرم؟
🐇: آره مامان.
🏵: داروها؟
🐇: مامان...
🏵: چی؟
🐇: همهچی رو سه بار پرسیدی.
مادرش لبخند زد.
🏵: چون میخوام مطمئن شم چیزی جا نمیمونه.
آن طرف، بابای جئون فهرستی در دست داشت و هر چیزی را که داخل ماشین گذاشته میشد، علامت میزد.
✒️: کیف مدارک.
🐇: هست.
✒️: پول نقد.
🐇: هست.
✒️: آدرس خانه.
🐇: هست.
✒️: شماره تلفن صاحبخانه.
🐇: بابا، اونم هست.
یئونسو خندید.
🌸: فکر کنم بابا جئون میخواد خودش هم داخل کارتنها بره که مطمئن شه چیزی جا نمونده.
پدر جئون نگاهش کرد.
✒️: شوخی نکن. سئول مثل بوسان نیست.
لبخند یئونسو کمی آرام شد.
او میدانست این جمله فقط دربارهی شهر نبود.
دربارهی نگرانی بود.
دربارهی دو بچهای بود که قرار بود در شهری بزرگ، بخشی از زندگیشان را بدون پدر و مادرشان شروع کنند.
عصر، چند نفر از فامیل برای خداحافظی آمدند.
آغوشها طولانیتر از همیشه بود.
حرفها ساده بودند، اما هیچکس نمیتوانست هیجان و نگرانی را پنهان کند.
یکی از بزرگترها دستی روی سر یئونسو کشید.
— مواظب خودت باش دخترم.
یئونسو لبخند زد.
🌸: چشم.
وقتی همه رفتند، خانه دوباره ساکت شد.
یئونسو کنار پنجره ایستاد.
همان پنجرهای که بارها از پشتش بوسان را دیده بود.
دریا هنوز همانجا بود.
خیابانها همان خیابانها بودند.
اما خودش دیگر همان دختر قبلی نبود.
جونگکوک کنار او ایستاد.
🐇: دلت برای اینجا تنگ میشه؟
یئونسو چند لحظه چیزی نگفت.
🌸: حتماً.
🐇: برای من که نه؟
یئونسو برگشت و خندید.
🌸: تو که قراره همراهم بیای.
🐇: خب... درست میگی.
هر دو خندیدند.
اما پشت آن خنده، چیزی سنگین در دلشان نشسته بود.
فردا قرار بود بوسان را ترک کنند.
و برای اولین بار، سئول دیگر فقط یک اسم روی نقشه نبود.
یک مقصد بود.
🍀 ادامه دارد...
بچه ها ناینای کنید فردا میخوان برن سئول🎀💃
P.11 | خداحافظی
صبح زود، خانهی جئون دیگر شبیه روزهای معمولی نبود.
کارتنها گوشهوکنار خانه روی هم چیده شده بودند و صدای چسب بستهبندی هر چند دقیقه یکبار سکوت را میشکست.
یئونسو وسط اتاقش نشسته بود و به وسایلی نگاه میکرد که قرار بود با خودش به سئول ببرد.
لباسها، کتابها، چند عکس قدیمی...
و جعبهی ویولن.
چند لحظه به آن خیره ماند.
دستش را جلو برد، اما قبل از باز کردنش مکث کرد.
🌸: آه چیکار کنم...یعنی بزارم اینجا بمونی؟
نمیدونست چیکار کند . مغزش میگفت ویولن را همینجا بگذارد و شروع تازه ای داشته باشد
از طرفی دیگر قلبش چیز دیگری میگفت
بین حرف قلب و مغزش گیر کرده
تا اینکه قلب راانتخاب کرد
جعبه را آرام داخل کارتن گذاشت.
در آشپزخانه، مامان جئون مدام وسایل را دوباره بررسی میکرد.
🏵: مدارک رو گذاشتید؟
🐇: آره.
🏵: لباس گرم؟
🐇: آره مامان.
🏵: داروها؟
🐇: مامان...
🏵: چی؟
🐇: همهچی رو سه بار پرسیدی.
مادرش لبخند زد.
🏵: چون میخوام مطمئن شم چیزی جا نمیمونه.
آن طرف، بابای جئون فهرستی در دست داشت و هر چیزی را که داخل ماشین گذاشته میشد، علامت میزد.
✒️: کیف مدارک.
🐇: هست.
✒️: پول نقد.
🐇: هست.
✒️: آدرس خانه.
🐇: هست.
✒️: شماره تلفن صاحبخانه.
🐇: بابا، اونم هست.
یئونسو خندید.
🌸: فکر کنم بابا جئون میخواد خودش هم داخل کارتنها بره که مطمئن شه چیزی جا نمونده.
پدر جئون نگاهش کرد.
✒️: شوخی نکن. سئول مثل بوسان نیست.
لبخند یئونسو کمی آرام شد.
او میدانست این جمله فقط دربارهی شهر نبود.
دربارهی نگرانی بود.
دربارهی دو بچهای بود که قرار بود در شهری بزرگ، بخشی از زندگیشان را بدون پدر و مادرشان شروع کنند.
عصر، چند نفر از فامیل برای خداحافظی آمدند.
آغوشها طولانیتر از همیشه بود.
حرفها ساده بودند، اما هیچکس نمیتوانست هیجان و نگرانی را پنهان کند.
یکی از بزرگترها دستی روی سر یئونسو کشید.
— مواظب خودت باش دخترم.
یئونسو لبخند زد.
🌸: چشم.
وقتی همه رفتند، خانه دوباره ساکت شد.
یئونسو کنار پنجره ایستاد.
همان پنجرهای که بارها از پشتش بوسان را دیده بود.
دریا هنوز همانجا بود.
خیابانها همان خیابانها بودند.
اما خودش دیگر همان دختر قبلی نبود.
جونگکوک کنار او ایستاد.
🐇: دلت برای اینجا تنگ میشه؟
یئونسو چند لحظه چیزی نگفت.
🌸: حتماً.
🐇: برای من که نه؟
یئونسو برگشت و خندید.
🌸: تو که قراره همراهم بیای.
🐇: خب... درست میگی.
هر دو خندیدند.
اما پشت آن خنده، چیزی سنگین در دلشان نشسته بود.
فردا قرار بود بوسان را ترک کنند.
و برای اولین بار، سئول دیگر فقط یک اسم روی نقشه نبود.
یک مقصد بود.
🍀 ادامه دارد...
- ۹۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط