🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.07 | راهی که انتخاب نکرده بود
از روز اجرای محلهای، جعبهی ویولن تقریباً همیشه گوشهی اتاق یئونسو میماند.
او سعی میکرد نگاهش هم نکند.
صبحها به جای تمرین، کتاب علومش را باز میکرد.
بعد از مدرسه، به جای رفتن به کلاس ویولن، مستقیم سراغ تکالیفش میرفت.
حتی روی میز کوچکش یک برگه چسبانده بود:
پزشکی 🩺
انگار اگر آن کلمه را هر روز میدید، میتوانست صدای ویولن را هم از ذهنش بیرون کند.
آن روز وقتی از مدرسه برگشت، جونگکوک روی مبل نشسته بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
به محض اینکه یئونسو وارد شد، صدای موسیقی را کم کرد.
🌸: چی گوش میدی؟
🐇: هیچی.
🌸: پس چرا یواشکی صداشو کم کردی؟
جونگکوک گوشی را پشتش برد.
🐇: گفتم هیچی!
یئونسو نزدیکتر رفت.
روی صفحه، تصویر اجرای یک خواننده دیده میشد.
🌸: آیو؟
جونگکوک یک لحظه خشکش زد.
🐇: از کجا فهمیدی؟
🌸: چون هر بار اسمش میاد، همین شکلی میشی.
🐇: چه شکلی؟
🌸: مثل کسی که تازه برندهی مسابقه شده.
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
🐇: خب... آهنگاش خوبه.
🌸: فقط آهنگاش؟
🐇: یئونسو!
صدای خندهی یئونسو کل اتاق را پر کرد.
🌸: باشه بابا، فهمیدم. آیو رو دوست داری.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دوباره گوشیاش را روشن کرد و با لبخند کوچکی به صفحه نگاه کرد.
اما یئونسو دیگر به شوخی ادامه نداد.
نگاهش برای لحظهای به جعبهی ویولن افتاد.
سریع نگاهش را برگرداند.
🌸: من باید درس بخونم.
کتاب علومش را برداشت و نشست.
صفحهای دربارهی بدن انسان را باز کرد.
چند دقیقه گذشت.
بعد صدای خیلی آرام ویولن از گوشی جونگکوک پخش شد.
دست یئونسو روی صفحهی کتاب متوقف شد.
چند ثانیه گوش داد.
بعد کتاب را کمی محکمتر گرفت.
🌸: نه.
به خودش گفت:
🌸: من دیگه نمیخوام.
و دوباره شروع به خواندن کرد.
اما بعضی صداها را نمیشود فقط با بستن یک جعبه، از زندگی بیرون گذاشت.
🍀 ادامه دارد...
P.07 | راهی که انتخاب نکرده بود
از روز اجرای محلهای، جعبهی ویولن تقریباً همیشه گوشهی اتاق یئونسو میماند.
او سعی میکرد نگاهش هم نکند.
صبحها به جای تمرین، کتاب علومش را باز میکرد.
بعد از مدرسه، به جای رفتن به کلاس ویولن، مستقیم سراغ تکالیفش میرفت.
حتی روی میز کوچکش یک برگه چسبانده بود:
پزشکی 🩺
انگار اگر آن کلمه را هر روز میدید، میتوانست صدای ویولن را هم از ذهنش بیرون کند.
آن روز وقتی از مدرسه برگشت، جونگکوک روی مبل نشسته بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
به محض اینکه یئونسو وارد شد، صدای موسیقی را کم کرد.
🌸: چی گوش میدی؟
🐇: هیچی.
🌸: پس چرا یواشکی صداشو کم کردی؟
جونگکوک گوشی را پشتش برد.
🐇: گفتم هیچی!
یئونسو نزدیکتر رفت.
روی صفحه، تصویر اجرای یک خواننده دیده میشد.
🌸: آیو؟
جونگکوک یک لحظه خشکش زد.
🐇: از کجا فهمیدی؟
🌸: چون هر بار اسمش میاد، همین شکلی میشی.
🐇: چه شکلی؟
🌸: مثل کسی که تازه برندهی مسابقه شده.
جونگکوک اخم مصنوعی کرد.
🐇: خب... آهنگاش خوبه.
🌸: فقط آهنگاش؟
🐇: یئونسو!
صدای خندهی یئونسو کل اتاق را پر کرد.
🌸: باشه بابا، فهمیدم. آیو رو دوست داری.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دوباره گوشیاش را روشن کرد و با لبخند کوچکی به صفحه نگاه کرد.
اما یئونسو دیگر به شوخی ادامه نداد.
نگاهش برای لحظهای به جعبهی ویولن افتاد.
سریع نگاهش را برگرداند.
🌸: من باید درس بخونم.
کتاب علومش را برداشت و نشست.
صفحهای دربارهی بدن انسان را باز کرد.
چند دقیقه گذشت.
بعد صدای خیلی آرام ویولن از گوشی جونگکوک پخش شد.
دست یئونسو روی صفحهی کتاب متوقف شد.
چند ثانیه گوش داد.
بعد کتاب را کمی محکمتر گرفت.
🌸: نه.
به خودش گفت:
🌸: من دیگه نمیخوام.
و دوباره شروع به خواندن کرد.
اما بعضی صداها را نمیشود فقط با بستن یک جعبه، از زندگی بیرون گذاشت.
🍀 ادامه دارد...
- ۵۴۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط