{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوار ماشین شدیمو رسیدیم به ی عمارت بزرگ باکوگو اروم توی گ

سوار ماشین شدیمو رسیدیم به ی عمارت بزرگ باکوگو اروم توی گوشم خورد از کنار جم نمیخوری
اروم گفتم اگه خوردم چی
_ایندفعه قطعا حاملت میکنم خانم کوچولو
اب دهنمو قورت دادم باهم رفیق تیم ی جا نشستیم که ی پسره با موهای سبز و یک نفر دیگه با موهای سفید و بلند امدن سمت ما با باکوگو دست دادن و نشستن، سبز اروم دست منو گرفت و بپرسید و اروم گفت من میدوریا ایزوکو هستم و ایشون هم شیگاراکی تومورا میشه شماهم خودتونو معرفی کنید
اروم گفتم من واکیلا کوچو هستم خوشبختم
سر تکون داد و بعد اروم به باکوگو اشاره کرد هر یه تاشون پاشدن و رفتن و من تنها شدم هعییی خدا
اروم پاشدم رفتم سمت حیاط عمارت کن از ی حوض نشستم همینجوری داشتم به آب نگاه میکردم که یک دفعه یکی از کمرم گرفت فکر کردم باکوگو تا میخواستم حرف بزنم دستشو اورد جلوی دهنمو بردم داخل یکی از اتاق های عمارت انداخت منو روی تخت واستا اون یونگی پسر عموم اینجا چیکار میکنه؟!!!
توی همسن فکرا بودم که روم خیمه زد و لباسامو پاره کرد میخواستم هلش بدم اما نمیتونستم شروع کرد به بوسیدنم هرچی میخواستم هلش بدم نمیشد یک دفعه ازم جدا شد و گفت پرنسس کوچولو انکار اگه بیهوش باشه بیشتر همراهی میکنه دوباره بوسیدم انقدر ادامه داد که داشتم از حال میرفتم که یک دفعه دیدم از جدا شده دیدم تار بود اما دیدم اون شخص که نجاتم داده باکوگو
فلش بک به چند دقیقه پیش
از زبان باکوگو
با تومورا و دکو رفتیم تا معامله اسلحه هارو برسی کنیم وقتی برگشتم دیدم واکیلا نیست دنبالش گشتم بعد از چند دقیقه توی اون اتاق با اون حرومزاده دیدمش
رفتم اون مرتیکه احمق و ازش جدا کردم سریع ملحفه رو دورش پیچیده بدنش شل بود و نفس نفس میزد هم ترسیده بود هم تحت فشار بود یک ثانیه دیر رسیده بودم از حال رفته بود
دیدگاه ها (۶)

اصلا مدگل خداست

بهترین زوج جهان

عنننننننننن خالصصصصصصصصصصصصصص

ادامه از زبون واکیلااز خواب بیدار شدم ی خدمتکار امد و گفت ش...

شماره ناشناس بود جواب دادم _:الو؟ ؟:سلام ببخشید مزاحم میشم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط