{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود

در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود
که بی‌خوابی مرا تعبیر می‌نمود
باران بود که می‌بارید
و او بود که سخن می‌گفت
و من بود که می‌شنود
او می‌گفت: باید قلب‌های خود را
عشق بیاموزیم
و من می‌گفت: عشق غولی است
که در شیشه نمی‌گنجد
باران بود که بند آمده بود
و در بود که بازمانده بود
و او بود که رفته بود

#کیومرث_منشی‌زاده
دیدگاه ها (۰)

ای که میان عشق و جادو می‌آمیزیمیان قلب و عقلمیان شعر و تورات...

اگر دود بودم، باز هم مرا دوست داشتی؟اگر تمام‌قد جلوت نمی‌ایس...

از قعرِ این غُبـار ... من بانگ می‌زنم کای ... شب‌چراغ...

ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلندآرامش گلولهٔ سربی رادرخون خو...

خواب رویایی part: ۵ کاف...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط