ص ۶۸
ص ۶۸
امدن آزاده تمام معادلاتم را به هم ریخت باورش برایم مشکل بود نمی دانستم خودش امده بود ؟ برادرم برای نابودی من دعوتش کرده بود ؟ روی خوش برادرم او را به اینجا کشیده بود ؟ یا من با رفتار غلط خودم به او نشان داده بودمکه عاشقم ؟ و یا این جمله دردناک درست بود که هر چه بیشتر خودت را کنار بکشی بیشتر جذبت میشوند ؟؟؟ یا نیم کاسه ای زیر کاسه اش بود
هزاران سوال در ذهنم بود پدرم دیگر اعتمادی به من نداشت ! از سیاوشی که وصی پدر بودم تبدیل شدم به یک مرد فاحشه هرجایی ! یک دختر تنها آمده بود خانه ما ان هم چه خانواده ای ؟ تمامش تعصب محرم و نامحرمی !! و اصرار بر ازدواج قومی و فامیلی !!
بهترین بهانه برای برادرم تا نابودم کند
تمرکزم را از دست دادم به همراه حمایت کامل پدرم ...
جرات تماس با خانه را نداشم بی احترامی بود و بس
نمی توانستم درس بخوانم
نمیتوانستم حقیقت را به پریسا بگویم
گاهی خواب اشفته می دیذم احساس تنهایی شدید داشتم
فاصله ام با پریسا را می دیدم
و مطمئن شدم برای خاستگاری کسی را همراه خودم ندارم!!
دردناک بود اگر به خانه تلفن می زدم اه و ناله پدرم بود که چه گوهی میخوری به اسم درس خواندن با کدام دختر نشسته ای و لاس میزنی !
میخواستم به پریسا تکیه کنم ان اعتماد را به خودم نداشتم خائن بودم و خائف ! می ترسیدم !
وحشتی وجودم را میگرفت اگر بفهمد ازاده خانه ما امده ؟ یک جهنم به تمام معنای کلمه بود و کاملا حق داشت !
__به ان روزها که فکر میکنم می بینم یک بد دلی و سوظن من به پریسا و بعد ان یک کتمان مرا به چه گردآبی انداخته بود __
آزاده هم اگر مرا میدید در اوج ناراحتی و شکایت بود که من تا خانه شما امدم ولی مورد بی احترامی قرار گرفتم ...
چرا اینقدر بی فرهنگ و بی شعور بود خواهرت !!
خودم را در خانه کلنگی می دیدم که با هرحرکت اشتباهی سقف را بر سرم خراب میکرد !!
باید چه میگفتم ! از فرهنگ خانواده ام ؟
عقل که نیست جان در عذاب است و من عقل نداشتم
تا شرایط را مدیریت کنم !!
امروز که به ان اتفاق ها نگاه می کنم از خودم از خریت خودم انچنان عذاب میکشم که فشارم جا به جا میشود
ولی باید راهی پیدا میکردم
کاغذی برداشتم و نام افرادی که می توانستند کمکم کنند را نوشتم
در فامیل کسی را نداشتم هیچ کس را ... در دانشگاه با یکی از اساتید صمیمتی خاص داشتم عشق من و پریسا را فهمیده بود و تشویق میکرد رفقایم هنر و نفوذی نداشتند
تعداد زیادی از رفقا را به خاطر پریسا از دست داده بودم
جز پریسا و پدرش و استادم کسی را نیافتم ....
امدن آزاده تمام معادلاتم را به هم ریخت باورش برایم مشکل بود نمی دانستم خودش امده بود ؟ برادرم برای نابودی من دعوتش کرده بود ؟ روی خوش برادرم او را به اینجا کشیده بود ؟ یا من با رفتار غلط خودم به او نشان داده بودمکه عاشقم ؟ و یا این جمله دردناک درست بود که هر چه بیشتر خودت را کنار بکشی بیشتر جذبت میشوند ؟؟؟ یا نیم کاسه ای زیر کاسه اش بود
هزاران سوال در ذهنم بود پدرم دیگر اعتمادی به من نداشت ! از سیاوشی که وصی پدر بودم تبدیل شدم به یک مرد فاحشه هرجایی ! یک دختر تنها آمده بود خانه ما ان هم چه خانواده ای ؟ تمامش تعصب محرم و نامحرمی !! و اصرار بر ازدواج قومی و فامیلی !!
بهترین بهانه برای برادرم تا نابودم کند
تمرکزم را از دست دادم به همراه حمایت کامل پدرم ...
جرات تماس با خانه را نداشم بی احترامی بود و بس
نمی توانستم درس بخوانم
نمیتوانستم حقیقت را به پریسا بگویم
گاهی خواب اشفته می دیذم احساس تنهایی شدید داشتم
فاصله ام با پریسا را می دیدم
و مطمئن شدم برای خاستگاری کسی را همراه خودم ندارم!!
دردناک بود اگر به خانه تلفن می زدم اه و ناله پدرم بود که چه گوهی میخوری به اسم درس خواندن با کدام دختر نشسته ای و لاس میزنی !
میخواستم به پریسا تکیه کنم ان اعتماد را به خودم نداشتم خائن بودم و خائف ! می ترسیدم !
وحشتی وجودم را میگرفت اگر بفهمد ازاده خانه ما امده ؟ یک جهنم به تمام معنای کلمه بود و کاملا حق داشت !
__به ان روزها که فکر میکنم می بینم یک بد دلی و سوظن من به پریسا و بعد ان یک کتمان مرا به چه گردآبی انداخته بود __
آزاده هم اگر مرا میدید در اوج ناراحتی و شکایت بود که من تا خانه شما امدم ولی مورد بی احترامی قرار گرفتم ...
چرا اینقدر بی فرهنگ و بی شعور بود خواهرت !!
خودم را در خانه کلنگی می دیدم که با هرحرکت اشتباهی سقف را بر سرم خراب میکرد !!
باید چه میگفتم ! از فرهنگ خانواده ام ؟
عقل که نیست جان در عذاب است و من عقل نداشتم
تا شرایط را مدیریت کنم !!
امروز که به ان اتفاق ها نگاه می کنم از خودم از خریت خودم انچنان عذاب میکشم که فشارم جا به جا میشود
ولی باید راهی پیدا میکردم
کاغذی برداشتم و نام افرادی که می توانستند کمکم کنند را نوشتم
در فامیل کسی را نداشتم هیچ کس را ... در دانشگاه با یکی از اساتید صمیمتی خاص داشتم عشق من و پریسا را فهمیده بود و تشویق میکرد رفقایم هنر و نفوذی نداشتند
تعداد زیادی از رفقا را به خاطر پریسا از دست داده بودم
جز پریسا و پدرش و استادم کسی را نیافتم ....
- ۲۴۱
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط