《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁴
《بر فراز ابرهای سرنوشت》پارت ¹⁴
《پیش یوکی》
•داشتیم با اون یارو مه بنفشه که فکر کنم اسمش کوروگیری بود میجنگیدیم و سیزده سنسه اومد اونو بندازه تو سیاهچالش که خودش آسیب دید، نماینده ی کلاسمون ایدا بدو بدو رفت که کمک بیاره که یهو کوروگیری رفت دنبال ایدا.. من و اوراراکا باهم دیگه دست به یکی کردیم؛ اوراراکا اونو تو هوا معلق کرد و منم از بالا پریدم روش و با چوبم نگهش داشتم... ایدا از در رفت بیرون، سرم رو برگردونم تا ببینم آیزاوا سنسه چیکار میکنه که یهو با یه صحنه ی غیر قابل تحمل رو به رو شدم..•
شیگاراکی: بهت که گفتم، ایریزر.. تو نمیتونی اونو شکست بدی
《آیزاوا دوتا دستاش توسط نومو شکسته شده بود و نومو هی داشت کلشو به زمین میکوبید》
یوکی: سنسهههه!!!!!
《یوکی از شدت عصبانیت و ناراحتی چشماش قرمز شده بود》
کوروگیری: اگه انقدر میخوای نجاتش بدی خب برو!
یوکی: من....من...من نمیتونم! تو از همه دردسرساز تری! عمرا اگه تو رو ول کنم!!!!
《کروگیری چشماشو کوچیک کرد، بعدش مه خودش رو دور یوکی پیچوند》
یوکی: تکون نخور حروم.زاده!
《کوروگیری یوکی رو یه جایی از یو.اس.جی تلپورت کرد و خودش رفت پیش شیگاراکی تومورا》
یوکی: شت! منو فرستاد تو بخش کشتی غرق شده! وایستا، اون هیتومی و ایزوکو سان و آسویی سان نیستن؟ باید برم پیششون!
《از اونطرف》
شیگاراکی: خب، کوروگیری، سیزده و بقیه چیشدن؟
کوروگیری: کار سیزده رو تموم کردم ولی یکی از دانش آموزا فرار کرد، فکر کنم رفت کمک بیاره
《شیگاراکی شروع کرد به حرص خوردن》
شیگاراکی: کوروگیری..اگه دروازه تونل نبودی الان پودرت میکردم!!
هاح..
بازی تمومه...
الان دیگه واقعا بازی تمومه!..
اگه یه چند تا حرفه ای بریزن اینجا نمیتونیم حریفشون بشیم..
آره..آره.. بازی تمومه.....
برگردیم..
ایزوکو: {بازی تمومه؟! منظورش چیه؟!!! مگه قرار نبود آلمایت رو بکشن؟؟}
یوکی: {چی شنیدم الان؟؟!}
هیتومی: میدوریا سان..من حس بدی نسبت به این دارم..
آسویی: اوهوم آره، عجیبه که انقدر سریع نظرشون رو عوض کنن...
ایزوکو: چه نقشه ای دارن؟؟
شیگاراکی: بیا قبل از رفتن...
یه دستی به غیرت مظهر صلح بزنیم!!
《شیگاراکی به آسویی دست زد ولی اثر نکرد》
شیگاراکی: خیلی زرنگی نه؟... ایریزر...
یوکی: {عمو شوتا!!}
《زارت. دوباره نومو کلشو میزنه به زمین》
《شیگاراکی اومد تا دوباره به آسویی حمله کنه، ایزوکو اومد به شیگاراکی حمله کنه که نومو جلوش ظاهر میشه، بعدش.....》
آلمایت: دیگه همچی خوبه!
چرا؟
چونکه من اینجام!!
همه: {آلمایتت!}
.
.
.
.
.
.
.
عااااا
《پیش یوکی》
•داشتیم با اون یارو مه بنفشه که فکر کنم اسمش کوروگیری بود میجنگیدیم و سیزده سنسه اومد اونو بندازه تو سیاهچالش که خودش آسیب دید، نماینده ی کلاسمون ایدا بدو بدو رفت که کمک بیاره که یهو کوروگیری رفت دنبال ایدا.. من و اوراراکا باهم دیگه دست به یکی کردیم؛ اوراراکا اونو تو هوا معلق کرد و منم از بالا پریدم روش و با چوبم نگهش داشتم... ایدا از در رفت بیرون، سرم رو برگردونم تا ببینم آیزاوا سنسه چیکار میکنه که یهو با یه صحنه ی غیر قابل تحمل رو به رو شدم..•
شیگاراکی: بهت که گفتم، ایریزر.. تو نمیتونی اونو شکست بدی
《آیزاوا دوتا دستاش توسط نومو شکسته شده بود و نومو هی داشت کلشو به زمین میکوبید》
یوکی: سنسهههه!!!!!
《یوکی از شدت عصبانیت و ناراحتی چشماش قرمز شده بود》
کوروگیری: اگه انقدر میخوای نجاتش بدی خب برو!
یوکی: من....من...من نمیتونم! تو از همه دردسرساز تری! عمرا اگه تو رو ول کنم!!!!
《کروگیری چشماشو کوچیک کرد، بعدش مه خودش رو دور یوکی پیچوند》
یوکی: تکون نخور حروم.زاده!
《کوروگیری یوکی رو یه جایی از یو.اس.جی تلپورت کرد و خودش رفت پیش شیگاراکی تومورا》
یوکی: شت! منو فرستاد تو بخش کشتی غرق شده! وایستا، اون هیتومی و ایزوکو سان و آسویی سان نیستن؟ باید برم پیششون!
《از اونطرف》
شیگاراکی: خب، کوروگیری، سیزده و بقیه چیشدن؟
کوروگیری: کار سیزده رو تموم کردم ولی یکی از دانش آموزا فرار کرد، فکر کنم رفت کمک بیاره
《شیگاراکی شروع کرد به حرص خوردن》
شیگاراکی: کوروگیری..اگه دروازه تونل نبودی الان پودرت میکردم!!
هاح..
بازی تمومه...
الان دیگه واقعا بازی تمومه!..
اگه یه چند تا حرفه ای بریزن اینجا نمیتونیم حریفشون بشیم..
آره..آره.. بازی تمومه.....
برگردیم..
ایزوکو: {بازی تمومه؟! منظورش چیه؟!!! مگه قرار نبود آلمایت رو بکشن؟؟}
یوکی: {چی شنیدم الان؟؟!}
هیتومی: میدوریا سان..من حس بدی نسبت به این دارم..
آسویی: اوهوم آره، عجیبه که انقدر سریع نظرشون رو عوض کنن...
ایزوکو: چه نقشه ای دارن؟؟
شیگاراکی: بیا قبل از رفتن...
یه دستی به غیرت مظهر صلح بزنیم!!
《شیگاراکی به آسویی دست زد ولی اثر نکرد》
شیگاراکی: خیلی زرنگی نه؟... ایریزر...
یوکی: {عمو شوتا!!}
《زارت. دوباره نومو کلشو میزنه به زمین》
《شیگاراکی اومد تا دوباره به آسویی حمله کنه، ایزوکو اومد به شیگاراکی حمله کنه که نومو جلوش ظاهر میشه، بعدش.....》
آلمایت: دیگه همچی خوبه!
چرا؟
چونکه من اینجام!!
همه: {آلمایتت!}
.
.
.
.
.
.
.
عااااا
- ۱۴۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط