{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزار آیینه می‌رویَد به هر جا می‌نهی پا را

هزار آیینه می‌رویَد به هر جا می‌نهی پا را
همین‌قدر ازتو می‌دانم:هوایی کرده‌ای ما را

سحَر می‌لغزد از سرشانه‌هایت تا بیاویزد
به گِرد بازوانت باز، بازوبندِ دریا را

میان چشم‌هایت دیده‌ام قد می‌کشدباران
و اندوهی که وسعت می‌دهد بی‌تابیِ ما را

شمردم بارها انگشت‌هایم را، بگو آیا
از اول بشمرم بر روی چشمم می‌نهی پا را؟

من ازطعم دو‌بیتی‌های باران‌خورده لبریزم
کنار اشک‌هایم می‌شود آویخت دریا را

شب و آشفتگی بادستهایت می‌خورد پیوند
زمین گم می‌کند در شیب سرگردانی‌ات ما را

تمام راه پر می‌گردد از آوای سرشارت
و باران می‌تکانَد اشتیاقِ اطلسی‌ها را...

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺯليخا ، ﭼﻪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨ...

آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست امشب از خوا...

چه خوش است پیش زلفت سرِ شکوه باز کردنگله‌های روز هجران ، به ...

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط