{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت۱۱:
نقطه ی بی بازگشت
یه روز بعد از اون شب بارونی همه چیز توی اردوگاه بودی تشویق میداد.
فرمانده ها در حال جلسه بودن، نقشه ها روی میز چیده شده بود و خبر هایی از حرکت دشمن به سمت یکی از روستاهای اشغالی میرسید.
تئودر، با اون چشم های همیشه بیدار و ذهن تحلیل گرش، فهمیده بود قراره یه نبرد سنگین پیش بیاد.

چون میدونست بعد هر خوشبختی و شادی، درد و رنج هست.
ورونیکا مثل همیشه توی بیمارستان صحرایی مشغول بود.
دست های خون آلود، ولی لرزششون کم تر از قبل بود.
این زن، با همه ی طرافتش، یه ستون بود وسط ویرانی ها.

او به این باور بود که:
زن ها عقل و شجاعت دارند، قلب هم دارند و همچنین روح، جاه طلبی دارند
و زیبایی و همچنین استعداد.
حالم به هم مبخورد از کسانی
که میگویند عشق به زن میاید.

تا اینکه تئودر با قدم های سریع وارد شد.
ـــ ورونیکا، اماده شو. همراه من میای.

اوسر بلند کرد، تعجب زده و خسته.
+کجا؟

ـــ روستای کوهستانی مونت بلان سقوط کرده. چند تا از نیروهامون اسیر شدن. دکتر لازم داریم اونجا، ولی نمیدونم...

ورونیکا پوزخند زد:
+اگه بازم بخوای بگی که خطرناکه و نباید بیام، فقط بدون من رو اشتباه شناختی.
خب خب
واقعا از حمایت هاتون ممنونم
و اینکه پارت قبلی شرط نداشت ولی برای پارت بعدی
سی لایک
ده کامنت
دیدگاه ها (۲۰)

تئودر لبخند کجی زد. _نه.... فقط خواستم بدونم اماده ای یا نه...

پارت13:وقتی برگشتن، همه چیز فرق کرده بود. دیگه نه فقط یه پزش...

پارت ۱٠:ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد. +نه! اگه بخونی غر ...

پارت8بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد. ــ این همونیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط