{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت8
بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد.
ــ این همونیه که همیشه توی حیب روپوشت قایم میکنی؟
ورونیکا سر بلند کرد، یه لبخند کوچک زد و دفترچه رو محکم تر گرفت.
+نه، این مخصوص نوشتن چیز های بی اهمیته..... مثل اینکه امروز یکی از فرمانده ها بی دلیل سه بار اخم کرد.

تئودر چشم تنگ کرد.
_سه بار اخم نکردم. فقط.... دوبار.

ورونیکا موهاشو پشت گوش زدو گفت:
+همینه که گفتم، باید یه بار نشون بدم دفترو تا خودت بفهمی چقدر حرف هام بی گناه ان.


تئودر قدمی جلو اومد، لبخند نصفه نیمه ای گوشه لبش بود:
ــ خب بده ببینم.




خب دیگه ادامش بماند نویسنده کرم داره

اگر پارت بعدی میخواید
بیست لایک وده کامنت
دیدگاه ها (۱۵)

پارت ۱٠:ورونیکا دفتر چه رو پشتش قایم کرد. +نه! اگه بخونی غر ...

پارت۱۱:نقطه ی بی بازگشتیه روز بعد از اون شب بارونی همه چیز ت...

پارت7:صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچ...

پارت ششادامه دفترچه خاطراتاونجا بود. خودش. با لباس های خاکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط