سنوریتا:)
مثل همیشه وارد پاتوقش شد..
فضای بزرگ و دلباز اونجا..
قفسه های زیاد از انواع و اقسام کتاب ها..
حالش بد بود... عصبی بود.. خوشحال بود.. خسته بود.. توی هر حالت همیشه به اونجا میومد.. آرامش عجیبی براش داشت..
یه کتاب با ژانر اکشن از توی قفسه انتخاب کرد و روی مبل های راحتی نشست و اولین صفحه رو باز کرد..
و غیر از فضای آرامبخش و کتاب های قشنگی که اونجا بود... به یه دلیل دیگه هم میومد...
دختری که شیفت روز داشت و توی قسمت پذیرش کار میکرد..
به ظاهر آروم و خجالتی میومد.. ولی وقتی یخش باز میشد اونقدر شیطنت میکرد که مغز طرف خورده میشد..
سعی کرد روی کتاب تمرکز کنه... ولی دختر رو که با اون پیراهن سفید و ساتن توی تنش و موهای مشکی بلند و موج دارش و عینک مستطیلی که فقط بعضی وقتا میزد و زیباییش رو ده برابر میکرد حواس براش نمیزاشت... حتی اونم مشغول کتاب خوندن بود... البته کمیک!.. علاقه اون رو خوب میدونست.. همیشه کمیک هایی رو انتخاب میکرد که ژانر ماجراجویی.. کمدی.. یا درباره شاهزاده ها بود..
به زور هم که شده نگاهشو گرفت و روی خوندن اون کتاب تمرکز کرد..
یکم بعد با بوی قهوه تازه سرشو بالا اورد..
در حالیکه یه فنجون قهوه تازه توی دستاش بود رو به روش پشت میز جلوش وایستاده بود...
+ آمم... همون قهوه همیشگی که دوست داری..
و خم شد و روی میز گذاشت..
لبخند ملایمی روی لباش نشست..
_ ممنون... سنوریتا!
گونه های دختر دوباره سرخ شد...
خودشم دلیلشو نمیدونست که چرا هر وقت با این لقب صداش میکنه قلبش به تپش میوفته..
روشو کرد اونور و رفت..
مدتی بعد که از خوندن دست برداشت نگاهشو یواش سمت دختر برد..
که همون لحظه اونم نگاهشو داد بهش.. همزمان!...
انگار زمان وایستاد... توی چشمای هم غرق شده بودن...
قلبش تندتر میزد... مگه اون دختر.. چه چیزی توی خودش داشت که اینجوری دلشو میبرد؟..
که باز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین..
مرد تک خنده ای کرد و به خوندنش ادامه داد..
_ کیوت!..
꧁꧂
کتاب رو آروم بست...
ساعت از غروب گذشته بود و نور نارنجی خورشید از پنجرههای بزرگ کتابخونه روی قفسهها افتاده بود..
بلند شد و کتاب رو سر جاش گذاشت..
طبق عادت هر روز، موقع رد شدن از قسمت پذیرش لحظهای مکث کرد.
دختر مشغول مرتب کردن چند کتاب بود.
_ خسته نباشی... سنوریتا.
دختر سرش را بالا آورد.
لبخند کوچیکی زد.
+ ممنون...
چند ثانیه هر دو ساکت موندن..
انگار هیچکدوم دلشون نمیخواست اولین نفر خداحافظی کنن..
نفس کوتاهی کشید.
_ خب... من برم.
دختر فقط آروم سر تکان داد.
اما همین که چند قدم سمت در رفت...
+ صبر کن!
صداش اونقدر ناگهانی بود که خودش هم جا خورد.
مرد برگشت..
دختر چند قدم به سمتش اومد.
دستهاش رو پشت کمرش قفل کرده بود و معلوم بود مضطربه..
+ امروز... هوا خوبه...
لبخند زد.
_ آره... خوبه.
دختر زیر لب گفت:
+ اگه... عجله نداری...
می... میشه یه کم قدم بزنیم؟
بیدرنگ جواب داد:
_ با کمال میل.
꧁꧂
هوای عصر خنک بود.
برگهای درختها با باد آروم تکون میخوردن.
مدتی بدون هیچ حرفی کنار هم راه رفتن.
نه سکوت آزاردهنده بود...
نه لازم بود چیزی بگن.
بعد از چند دقیقه، با لبخند گفت:
_ میدونی؟
فکر کنم بیشتر از اینکه کتاب بخونم...
میام اینجا که یه نفر رو ببینم.
قدمهای دختر آرومتر شد.
قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزنه.
+ یه... نفر؟
_ آره.
یه دختر که همیشه لباسهای روشن میپوشه...
کمیکهای ماجراجویی میخونه...
و هر بار که بهش میگم "سنوریتا" صورتش قرمز میشه.
دختر همونجا وایستاد.
سرش پایین بود.
لبخندی که هرچقدر سعی میکرد پنهانش کنه، روی لبهاش نشسته بود.
+ پس...
همیشه میدونستی؟
مرد چند قدم جلو رفت و روبهروش وایستاد.
_ از همون روز اول.
فقط نمیدونستم تو هم... همین حس رو داری یا نه.
دختر آروم سرش رو بالا آورد.
چشمهاش مستقیم در چشمهای اون گره خورد.
+ اگه نداشتم...
هر روز قهوهی مورد علاقهت رو از حفظ برات درست نمیکردم...
مرد خندید.
همون خندهی آرومی که دختر عاشقش شده بود.
آروم دستش رو جلو آوورد..
_ پس...
میشه از امروز...
قرارهای کتابخونهمون فقط برای کتاب خوندن نباشه؟
دختر بدون لحظهای مکث، دستشو توی دستش گذاشت.
+ فقط یه شرط داره...
_ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ هنوزم باید منو "سنوریتا" صدا کنی...
خندید..
_ باشه... سنوریتای من.
گونههای دختر دوباره سرخ شد.
این بار اما...
دیگه سرشو پایین ننداخت.
فقط دست اونو محکمتر گرفت و هر دو، آروم در امتداد خیابونی که بوی بارون میداد، قدم زدن...
در حالی که هیچکدوم نمیدونستن...
زیباترین داستان زندگیشون، نه داخل کتابها...
بلکه از همون کتابخونه آغاز شده .📚🤍
#فیکشن #بی_تی_اس #تکپارتی #نامجون #آر_ام
فضای بزرگ و دلباز اونجا..
قفسه های زیاد از انواع و اقسام کتاب ها..
حالش بد بود... عصبی بود.. خوشحال بود.. خسته بود.. توی هر حالت همیشه به اونجا میومد.. آرامش عجیبی براش داشت..
یه کتاب با ژانر اکشن از توی قفسه انتخاب کرد و روی مبل های راحتی نشست و اولین صفحه رو باز کرد..
و غیر از فضای آرامبخش و کتاب های قشنگی که اونجا بود... به یه دلیل دیگه هم میومد...
دختری که شیفت روز داشت و توی قسمت پذیرش کار میکرد..
به ظاهر آروم و خجالتی میومد.. ولی وقتی یخش باز میشد اونقدر شیطنت میکرد که مغز طرف خورده میشد..
سعی کرد روی کتاب تمرکز کنه... ولی دختر رو که با اون پیراهن سفید و ساتن توی تنش و موهای مشکی بلند و موج دارش و عینک مستطیلی که فقط بعضی وقتا میزد و زیباییش رو ده برابر میکرد حواس براش نمیزاشت... حتی اونم مشغول کتاب خوندن بود... البته کمیک!.. علاقه اون رو خوب میدونست.. همیشه کمیک هایی رو انتخاب میکرد که ژانر ماجراجویی.. کمدی.. یا درباره شاهزاده ها بود..
به زور هم که شده نگاهشو گرفت و روی خوندن اون کتاب تمرکز کرد..
یکم بعد با بوی قهوه تازه سرشو بالا اورد..
در حالیکه یه فنجون قهوه تازه توی دستاش بود رو به روش پشت میز جلوش وایستاده بود...
+ آمم... همون قهوه همیشگی که دوست داری..
و خم شد و روی میز گذاشت..
لبخند ملایمی روی لباش نشست..
_ ممنون... سنوریتا!
گونه های دختر دوباره سرخ شد...
خودشم دلیلشو نمیدونست که چرا هر وقت با این لقب صداش میکنه قلبش به تپش میوفته..
روشو کرد اونور و رفت..
مدتی بعد که از خوندن دست برداشت نگاهشو یواش سمت دختر برد..
که همون لحظه اونم نگاهشو داد بهش.. همزمان!...
انگار زمان وایستاد... توی چشمای هم غرق شده بودن...
قلبش تندتر میزد... مگه اون دختر.. چه چیزی توی خودش داشت که اینجوری دلشو میبرد؟..
که باز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین..
مرد تک خنده ای کرد و به خوندنش ادامه داد..
_ کیوت!..
꧁꧂
کتاب رو آروم بست...
ساعت از غروب گذشته بود و نور نارنجی خورشید از پنجرههای بزرگ کتابخونه روی قفسهها افتاده بود..
بلند شد و کتاب رو سر جاش گذاشت..
طبق عادت هر روز، موقع رد شدن از قسمت پذیرش لحظهای مکث کرد.
دختر مشغول مرتب کردن چند کتاب بود.
_ خسته نباشی... سنوریتا.
دختر سرش را بالا آورد.
لبخند کوچیکی زد.
+ ممنون...
چند ثانیه هر دو ساکت موندن..
انگار هیچکدوم دلشون نمیخواست اولین نفر خداحافظی کنن..
نفس کوتاهی کشید.
_ خب... من برم.
دختر فقط آروم سر تکان داد.
اما همین که چند قدم سمت در رفت...
+ صبر کن!
صداش اونقدر ناگهانی بود که خودش هم جا خورد.
مرد برگشت..
دختر چند قدم به سمتش اومد.
دستهاش رو پشت کمرش قفل کرده بود و معلوم بود مضطربه..
+ امروز... هوا خوبه...
لبخند زد.
_ آره... خوبه.
دختر زیر لب گفت:
+ اگه... عجله نداری...
می... میشه یه کم قدم بزنیم؟
بیدرنگ جواب داد:
_ با کمال میل.
꧁꧂
هوای عصر خنک بود.
برگهای درختها با باد آروم تکون میخوردن.
مدتی بدون هیچ حرفی کنار هم راه رفتن.
نه سکوت آزاردهنده بود...
نه لازم بود چیزی بگن.
بعد از چند دقیقه، با لبخند گفت:
_ میدونی؟
فکر کنم بیشتر از اینکه کتاب بخونم...
میام اینجا که یه نفر رو ببینم.
قدمهای دختر آرومتر شد.
قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزنه.
+ یه... نفر؟
_ آره.
یه دختر که همیشه لباسهای روشن میپوشه...
کمیکهای ماجراجویی میخونه...
و هر بار که بهش میگم "سنوریتا" صورتش قرمز میشه.
دختر همونجا وایستاد.
سرش پایین بود.
لبخندی که هرچقدر سعی میکرد پنهانش کنه، روی لبهاش نشسته بود.
+ پس...
همیشه میدونستی؟
مرد چند قدم جلو رفت و روبهروش وایستاد.
_ از همون روز اول.
فقط نمیدونستم تو هم... همین حس رو داری یا نه.
دختر آروم سرش رو بالا آورد.
چشمهاش مستقیم در چشمهای اون گره خورد.
+ اگه نداشتم...
هر روز قهوهی مورد علاقهت رو از حفظ برات درست نمیکردم...
مرد خندید.
همون خندهی آرومی که دختر عاشقش شده بود.
آروم دستش رو جلو آوورد..
_ پس...
میشه از امروز...
قرارهای کتابخونهمون فقط برای کتاب خوندن نباشه؟
دختر بدون لحظهای مکث، دستشو توی دستش گذاشت.
+ فقط یه شرط داره...
_ چی؟
لبخند شیطنتآمیزی زد.
+ هنوزم باید منو "سنوریتا" صدا کنی...
خندید..
_ باشه... سنوریتای من.
گونههای دختر دوباره سرخ شد.
این بار اما...
دیگه سرشو پایین ننداخت.
فقط دست اونو محکمتر گرفت و هر دو، آروم در امتداد خیابونی که بوی بارون میداد، قدم زدن...
در حالی که هیچکدوم نمیدونستن...
زیباترین داستان زندگیشون، نه داخل کتابها...
بلکه از همون کتابخونه آغاز شده .📚🤍
#فیکشن #بی_تی_اس #تکپارتی #نامجون #آر_ام
- ۲.۵k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط