بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۲"
چند دقیقه بعد از رفتن جونگکوک، از روی صندلی بلند شدم...
تمام عمارت توی سکوت فرو رفته بود.
با خودم گفتم:
& حالا که نیست، حداقل یه دور اینجا رو ببینم.
آروم از سالن خارج شدم..
راهروهای بلند، تابلوهای بزرگ و لوسترهای کریستالی...
همهچیز بیش از حد مجلل بود.
به طبقهی دوم رفتم و از اونجا به سمت کتابخونه...
همین که در رو باز کردم، چشمام گرد شد.
قفسههایی که تا سقف رسیده بودن، پر از کتاب بودن ..
با تعجب زمزمه کردم:
& این همه کتاب...
آروم بین قفسهها قدم زدم ...
انگشتم رو روی جلد کتابها کشیدم...
& فکر نمیکردم یه آدم مثل اون کتاب هم بخونه...
یه کتاب از قفسه برداشتم و روی مبل کنار پنجره نشستم...
هنوز چند صفحه بیشتر نخونده بودم که صدای تقهای به در خورد ...
سرم رو بلند کردم.
مینجائه پشت در ایستاده بود.
«خانم ا.ت.»
کتاب رو بستم.
& ...بله؟
«ناهار تا نیم ساعت دیگه آماده میشه.»
سرم رو تکون دادم.
& باشه..
خواست بره که صداش زدم.
& مینجائه..
برگشت..
& یه سؤال دارم..
«بفرمایید.»
چند لحظه مردد موندم.
بعد گفتم:
& جونگکوک همیشه همینقدر گنداخلاقه؟
مینجائه لبخند خیلی کوچیکی زد.
«قربان از بچگی همینطور بودن... فقط...»
& فقط چی؟
«برای آدمهایی که براشون مهم باشن، رفتارشون فرق میکنه.»
با تعجب نگاهش کردم ..
& من که تا حالا چیزی ندیدم...
مینجائه لبخندش رو جمع کرد...
«قربان احساساتشون رو نشون نمیدن.»
چند ثانیه به حرفش فکر کردم.
بعد بیتفاوت شونه بالا انداختم.
& مهم هم نیست.
مینجائه با احترام سرش رو خم کرد و از کتابخونه بیرون رفت....
من دوباره به کتابی که توی دستم بود نگاه کردم...
اما این بار، ذهنم اصلاً روی خوندن نبود ..
ادامه دارد...
"پارت ۲۲"
چند دقیقه بعد از رفتن جونگکوک، از روی صندلی بلند شدم...
تمام عمارت توی سکوت فرو رفته بود.
با خودم گفتم:
& حالا که نیست، حداقل یه دور اینجا رو ببینم.
آروم از سالن خارج شدم..
راهروهای بلند، تابلوهای بزرگ و لوسترهای کریستالی...
همهچیز بیش از حد مجلل بود.
به طبقهی دوم رفتم و از اونجا به سمت کتابخونه...
همین که در رو باز کردم، چشمام گرد شد.
قفسههایی که تا سقف رسیده بودن، پر از کتاب بودن ..
با تعجب زمزمه کردم:
& این همه کتاب...
آروم بین قفسهها قدم زدم ...
انگشتم رو روی جلد کتابها کشیدم...
& فکر نمیکردم یه آدم مثل اون کتاب هم بخونه...
یه کتاب از قفسه برداشتم و روی مبل کنار پنجره نشستم...
هنوز چند صفحه بیشتر نخونده بودم که صدای تقهای به در خورد ...
سرم رو بلند کردم.
مینجائه پشت در ایستاده بود.
«خانم ا.ت.»
کتاب رو بستم.
& ...بله؟
«ناهار تا نیم ساعت دیگه آماده میشه.»
سرم رو تکون دادم.
& باشه..
خواست بره که صداش زدم.
& مینجائه..
برگشت..
& یه سؤال دارم..
«بفرمایید.»
چند لحظه مردد موندم.
بعد گفتم:
& جونگکوک همیشه همینقدر گنداخلاقه؟
مینجائه لبخند خیلی کوچیکی زد.
«قربان از بچگی همینطور بودن... فقط...»
& فقط چی؟
«برای آدمهایی که براشون مهم باشن، رفتارشون فرق میکنه.»
با تعجب نگاهش کردم ..
& من که تا حالا چیزی ندیدم...
مینجائه لبخندش رو جمع کرد...
«قربان احساساتشون رو نشون نمیدن.»
چند ثانیه به حرفش فکر کردم.
بعد بیتفاوت شونه بالا انداختم.
& مهم هم نیست.
مینجائه با احترام سرش رو خم کرد و از کتابخونه بیرون رفت....
من دوباره به کتابی که توی دستم بود نگاه کردم...
اما این بار، ذهنم اصلاً روی خوندن نبود ..
ادامه دارد...
- ۹۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط