❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 147♡。)
کالسکه وایستاد با لبخند پیاده شدم و راه افتادم نگهبانا از اسب پایین اومدن
برگشتم نگاشون کردم و گفتم : چه خبره؟ جنگ که نمیرم سه
تا نگهبان با خودم ببرم
به جونگکوک جدي و اخمو نگاه کردم و گفتم : خودت کافي هستي فرمانده..
و راه افتادم.زیر چشمی نگاش کردم که کلافه سرش رو چرخوند و
نفس عمیق کشید و بعد دنبالم راه افتاد.لبخند زدم.
بین مردم راه میرفتم و با ذوق لبخند میزدم و جنس هاي رنگارنگ محلی ها از خوراکي گرفته تا لباس و پارچه نگاه میکردم .
اروم راه رفتم تا بهم برسه و شیطون
چرخیدم و گفتم : هواواقعا خوبه نه؟
چيزي نگفت. پر انرژي گفتم : هوا کم کم داره رو به سردی میره..امیدوارم
امسال یه برف درست و حسابی بیاد..دلم براي برف لك زده.. پارسالم برف نیومد..داغ یه برف بازي درست و حسابي به دلم مونده..
ریز خندیدم و گفتم : واي هنوز چندسال پیش رویادم نرفته.. برف خيلي شديدي..
وسط حرفم بي توجه بهم ازم جلو زد و رفت و ازم دور شد.
وا رفتم وسرجام وایستادم.
انتظار بيخودي بود که میخواستم مثل اون روزا با لبخند و توجه به حرفام گوش کنه و به تندتند حرف زدنام بخنده و نظر بده.
نفسم رو پردرد بیرون دادم
نگاش کردم که هنوز لباس مشکي به تن داشت و جلوي
پارچه فروشي نگاه خیره شو به پارچه اي دوخت و با
دست نوازشش کرد. رفتم کنارش
دستي به همون پارچه کشیدم.
یه پارچه زنونه خوشگل بود.
پارچه رو بالا گرفتمش وبینی و دهنم رو مثل قدیما با
پارچه پوشوندم و شیطون گفتم : بهم میاد؟
سر بلند کرد و زل زد تو چشمام.
براي اولين بار توی این مدت حس کردم نگاهش تنفر
نداره نگاهش دلخور بود پر غم بود
منم زل زدم بهش. نفس عمیقی کشید و نگاه ازم جدا کرد و رفت.
باعث ناراحتیم شد
به پارچه قشنگ توی دستم نگاه کردم و بي اختيار همه
رو خریدم و برگشتم توی کالسکه و گفتم : به سمت جنگل نزديك شهر برن
به یه منظره قشنگ دوست داشتنیم رسیدیم
جايي که براي من و جونگکوک کاملا آشنا بود..رودخونه عشقمون..
-بیایست
(。♡part 147♡。)
کالسکه وایستاد با لبخند پیاده شدم و راه افتادم نگهبانا از اسب پایین اومدن
برگشتم نگاشون کردم و گفتم : چه خبره؟ جنگ که نمیرم سه
تا نگهبان با خودم ببرم
به جونگکوک جدي و اخمو نگاه کردم و گفتم : خودت کافي هستي فرمانده..
و راه افتادم.زیر چشمی نگاش کردم که کلافه سرش رو چرخوند و
نفس عمیق کشید و بعد دنبالم راه افتاد.لبخند زدم.
بین مردم راه میرفتم و با ذوق لبخند میزدم و جنس هاي رنگارنگ محلی ها از خوراکي گرفته تا لباس و پارچه نگاه میکردم .
اروم راه رفتم تا بهم برسه و شیطون
چرخیدم و گفتم : هواواقعا خوبه نه؟
چيزي نگفت. پر انرژي گفتم : هوا کم کم داره رو به سردی میره..امیدوارم
امسال یه برف درست و حسابی بیاد..دلم براي برف لك زده.. پارسالم برف نیومد..داغ یه برف بازي درست و حسابي به دلم مونده..
ریز خندیدم و گفتم : واي هنوز چندسال پیش رویادم نرفته.. برف خيلي شديدي..
وسط حرفم بي توجه بهم ازم جلو زد و رفت و ازم دور شد.
وا رفتم وسرجام وایستادم.
انتظار بيخودي بود که میخواستم مثل اون روزا با لبخند و توجه به حرفام گوش کنه و به تندتند حرف زدنام بخنده و نظر بده.
نفسم رو پردرد بیرون دادم
نگاش کردم که هنوز لباس مشکي به تن داشت و جلوي
پارچه فروشي نگاه خیره شو به پارچه اي دوخت و با
دست نوازشش کرد. رفتم کنارش
دستي به همون پارچه کشیدم.
یه پارچه زنونه خوشگل بود.
پارچه رو بالا گرفتمش وبینی و دهنم رو مثل قدیما با
پارچه پوشوندم و شیطون گفتم : بهم میاد؟
سر بلند کرد و زل زد تو چشمام.
براي اولين بار توی این مدت حس کردم نگاهش تنفر
نداره نگاهش دلخور بود پر غم بود
منم زل زدم بهش. نفس عمیقی کشید و نگاه ازم جدا کرد و رفت.
باعث ناراحتیم شد
به پارچه قشنگ توی دستم نگاه کردم و بي اختيار همه
رو خریدم و برگشتم توی کالسکه و گفتم : به سمت جنگل نزديك شهر برن
به یه منظره قشنگ دوست داشتنیم رسیدیم
جايي که براي من و جونگکوک کاملا آشنا بود..رودخونه عشقمون..
-بیایست
- ۱۸۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط