چشمهایم را میبستم
چشمهایم را میبستم
دستش را دراز میکرد
برایم ستاره میچید
یکبار قد بلندی کرد
و خدا را ... بوسید
خودم دیدم
خودم طعم لبهایش را چشیدم
مرد من افسانه ای نبود
از جنس اسطورهها بود
از آن مردهایی که از لایِ کتابی آغوش باز میکنند و از تو قصه میسازند
مرد من از همان نسلی بود که هرگز نمیمیرد
نسل عشقهای بی کلام
مرد من یکبار کویر را پیوند زد به دریایِ بیکران
مرد من !!! مثل یک افسانه بود...
دستش را دراز میکرد
برایم ستاره میچید
یکبار قد بلندی کرد
و خدا را ... بوسید
خودم دیدم
خودم طعم لبهایش را چشیدم
مرد من افسانه ای نبود
از جنس اسطورهها بود
از آن مردهایی که از لایِ کتابی آغوش باز میکنند و از تو قصه میسازند
مرد من از همان نسلی بود که هرگز نمیمیرد
نسل عشقهای بی کلام
مرد من یکبار کویر را پیوند زد به دریایِ بیکران
مرد من !!! مثل یک افسانه بود...
- ۱۷۴
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط