{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

## رمان: من عاشق یه مافیا شدم...

## رمان: من عاشق یه مافیا شدم...
### پارت سوم

آهیون با شنیدن اسم "جونگکوک"، فقط تونست گیج و مبهوت به مرد کنارش نگاه کنه. "جونگکوک؟ کی؟ من کسی رو به این اسم نمی‌شناسم!"

مرد هیچ جوابی نداد، فقط با دست به سمت عمارت اشاره کرد. آهیون با اکراه از ماشین پیاده شد. پاهای سستش به سختی روی سنگفرش حیاط قدم برمی‌داشت. هر قدمش انگار سنگین‌تر می‌شد. هوای اطراف عمارت سرد و سنگین بود، انگار که خودش هم رازی رو در خودش پنهان کرده بود.

همین که به در بزرگ عمارت رسیدند، در با صدای آرامی باز شد. دو مرد تنومند، با چهره‌های جدی و لباس‌های تیره، جلوی در ایستاده بودند. آهیون با دیدن اون‌ها، دلش بیشتر ریخت. انگار وارد یه دنیای کاملاً متفاوت شده بود.

مرد همراهش آهیون رو به داخل عمارت هدایت کرد. فضای داخلی عمارت، تاریک و مجلل بود. تابلوهای نقاشی بزرگ و گران‌قیمت روی دیوارها خودنمایی می‌کردند، اما هیچ‌کدوم نتونستن از ترس آهیون کم کنن. بوی چوب کهنه و یه عطر تلخ و مردانه توی هوا پیچیده بود.

در انتهای سالن بزرگ، یه در چوبی عظیم دیده می‌شد. مرد آهیون رو به سمت اون در برد و قبل از اینکه آهیون بفهمه چی شده، در باز شد.

مردی اون طرف در نشسته بود. روی یک صندلی چرمی بزرگ، پشت یک میز کار مشکی و براق. نور ملایمی از بالا روی میز می‌تابید و چهره‌ی مرد رو روشن کرده بود. آهیون با دیدنش، انگار زمان براش ایستاد.

مرد قد بلند بود، با شانه‌های پهن و اندامی ورزشی که حتی از پشت میز هم مشخص بود. موهای مشکی‌اش رو به شکلی مرتب کوتاه کرده بود و صورتش... صورتش به طرز عجیبی زیبا اما سرد بود. چشم‌های تیره و نافذش، مستقیم به آهیون دوخته شده بود. انگار از قبل منتظرش بود.

این قطعاً همون جونگکوک بود. کسی که رییس بزرگترین مافیای کره بود. کسی که همه ازش می‌ترسیدن.

جونگکوک با صدایی آرام اما بم و پر از اقتدار گفت:
«بیا جلوتر.»

آهیون، انگار که پاهایش به زمین چسبیده باشه، فقط ایستاد. ترس داشت تمام وجودش رو فرا می‌گرفت.

جونگکوک دوباره گفت، این بار با کمی لحن دستوری:
«گفتم بیا جلوتر.»

آهیون با لرزش، چند قدم به سمت میز برداشت. دیگه هیچ راهی برای فرار نبود.

جونگکوک با دقت آهیون رو برانداز کرد. از موهای مشکی متوسطش گرفته تا پوست سفید و اندام لاغرش. چشم‌هاش لحظه‌ای روی قد و لباس‌های ساده‌ی آهیون مکث کرد.

«اسمت آهیون بود، درسته؟»

آهیون با صدایی ضعیف سر تکان داد.

جونگکوک لبخند کمرنگی زد. لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.
«خوبه. چون از این به بعد، خیلی همدیگه رو می‌بینیم.»

بعد، نگاهش رو از آهیون گرفت و به مردی که پشت سر آهیون ایستاده بود، اشاره کرد:
«ببرش اتاقش. فعلاً باید استراحت کنه.»

مرد آهیون رو به سمت خودش چرخوند و به آرامی گفت:
«لطفاً از این طرف.»

آهیون آخرین نگاه رو به جونگکوک انداخت. توی چشم‌های اون مرد، چیزی دید که باعث شد دلش بلرزه. ترکیبی از قدرت، خطر، و... شاید یه غم پنهان؟

با هدایت مرد، آهیون از اتاق جونگکوک بیرون رفت و به سمت راهروهای تاریک عمارت قدم برداشت. زندگی‌اش رسماً از این رو به اون رو شده بود.

---
دیدگاه ها (۰)

تخیله داستان شیپ نکزدم

ادامه پارت قبل

بنر رمان تغیر میکنه

داستان تخیلی شیپ نکردم

بالاخره پارت دادمممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط