{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

PART 12

[ویو آرین]

از وقتی اون نگاه عجیبش رو دیدم، دیگه نتونستم راحت باشم.

انگار یه چیزی بینمون تغییر کرده بود… ولی هیچ‌کدوم نمی‌خواستیم بگیم چیه.

آرین: تو امروز چرا انقدر ساکتی؟

جونگکوک کنارم راه می‌رفت، بدون اینکه نگام کنه گفت:

جونگکوک: همیشه همینم.

آرین: نه… این “همیشه”ت جدید شده.

جونگکوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.

جونگکوک: شما زیادی دقت می‌کنین.

آرین: تو زیادی مخفی‌کاری می‌کنی.

سکوت.

ولی این سکوت مثل قبل سرد نبود… یه جور کش‌دار بود.


---

[ویو دوهی، خودم]

مسیر باریک باغ قصر بود، پر از گل و نور کم غروب…

آرین جلوتر رفت و برگشت سمت جونگکوک.


---

[ویو آرین]

آرین: می‌دونی چی اذیتم می‌کنه؟

جونگکوک: چی؟

آرین: این که هیچ‌وقت نمی‌گی واقعاً چی توی سرت می‌گذره.

جونگکوک ایستاد.

من هم ایستادم.

برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد گفت:

جونگکوک: گفتن بعضی چیزا… خوب نیست.

آرین: برای کی خوب نیست؟

جوابی نداد.

من یه قدم نزدیک‌تر رفتم.

آرین: تو همیشه همینجوری فرار می‌کنی از حرف زدن؟

جونگکوک: فرار نمی‌کنم.

آرین: پس چیکار می‌کنی؟

جونگکوک یه قدم نزدیک‌تر اومد.

خیلی نزدیک.

آرین یه لحظه نفسش گیر کرد.

جونگکوک: کنترل می‌کنم.

آرین: چی رو؟

سکوت…

نگاهش روی من ثابت موند.

بعد خیلی آروم گفت:

جونگکوک: خودم رو.


---

[ویو آرین]

یه لحظه ساکت شدم.

این جواب… عجیب بود.

آرین: از چی داری خودتو کنترل می‌کنی؟

چشم‌هاش یه لحظه تیره‌تر شد.

ولی سریع برگردوند.

جونگکوک: مهم نیست.

بعد خواست بره.

من ناخودآگاه دستم رفت جلو و مچش رو گرفتم.

آرین: همیشه همین کارو می‌کنی!

ایستاد.

برگشت.

چشم تو چشم شدیم.


---

[ویو دوهی، خودم]

هیچ‌کدوم عقب نکشیدن.

فاصله‌شون کم بود… خیلی کم.


---

[ویو آرین]

آرین: تو وقتی چیزی می‌خوای بگی، می‌پیچونی…

جونگکوک نگاهش روی دست من بود که مچش رو گرفته بودم.

بعد آروم گفت:

جونگکوک: شما الان دستم رو گرفتین.

آرین تازه متوجه شد.

یهو دستم رو ول کردم.

آرین: خب… مهم نیست!

ولی صورتم داغ شده بود.

اون یه لحظه نگاهم کرد…

بعد خیلی آروم گفت:

جونگکوک: مهمه.

آرین: چی؟

جونگکوک: وقتی نزدیک میشین… مهمه.

سکوت…

قلبم یه لحظه بدجوری زد.


---

[ویو جونگکوک]

نزدیکش بودم.

زیادی نزدیک.

چشم‌هام رفت روی صورتش…

بعد سریع برگردوندم.

جونگکوک (با خودش): این فاصله خطرناکه…

مکث…

جونگکوک (با خودش): برای کی؟

نگاه کردم بهش.

و یه لحظه، بدون اینکه بخوام، تو ذهنم اومد:

آرین…

چشم‌هام تنگ شد.

جونگکوک (با خودش): نه…

این نباید اسمش باشه.

ولی حتی وقتی انکارش می‌کردم…

اون حس از بین نمی‌رفت.


---

[ویو آرین]

جونگکوک یه قدم عقب رفت.

باز هم همون دیوار سردش رو ساخت.

آرین: تو… همیشه همینطوری عقب می‌کشی؟

جونگکوک: باید برگردیم.

آرین: داری فرار می‌کنی.

ایستاد.

یه لحظه برگشت.

چشم‌هاش برای چند ثانیه جدی شد…

بعد گفت:

جونگکوک: من هیچ‌وقت از چیزی که مهمه فرار نمی‌کنم.

و رفت.

ولی این بار…

من حس کردم اون جمله فقط درباره “وظیفه” نبود.


---

ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

PART13[ویو جونگکوک]امپراطور منو به اتاق جنگ قصر صدا کرد.روی ...

---PART 14[ویو جونگکوک]شب بود.باران ریز روی شیشه‌های قصر می‌...

PART 11[ویو آرین]اون نگاهش یه جوری بود…نه مثل قبل سرد و بی‌ا...

---PART 10[ویو آرین]از وقتی برگشتیم قصر، یه چیز توی رفتار جو...

---PART 18[ویو دوهی، خودم]بعد از درگیری، هوا هنوز سنگین بود....

---PART 16[ویو آرین]شب تاریک بود… تاریک‌تر از چیزی که فکر می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط